تغییر: در ستایش پذیرفتن اشتباه

من همیشه از این که بفهمم اشتباه کردم، لذت می‌بردم! از این که تغییر عقیده بدم، خوشحال می‌شدم! حتی پذیرفتم که رشته‌ای که چند سال براش درس خوندم، چیزی نیست که باید ادامه بدم. ولی وقتی بزرگ می‌شدم، برای من از خوبی‌های چیزی به اسم ثبات عقیده، زیاد می‌گفتن. و همین الان یکی از انتقاداتی که مردمِ عام به دانشمند‌ها دارن، این هست که مرتب نظرشون رو عوض می‌کنن. و مردم عام، این تغییر عقیده رو، چیزی بد، می‌دونن. و می‌گن این فرد حرف‌های الانش با ده سال قبلش، فرق می‌کنه.

با وجود تمام این حرف‌ها، وقتی کتابِ دنیای سوفی رو، برای اولین بار، در نوجوونیم، می‌خوندم، برام سوال شد که چرا پذیرفتن اشتباه بد هست؟ آیا اگر من در یک چاله بیوفتم و بپذیرم که روش راه رفتنم درست نبوده و باید اصلاحش کنم زندگی بهتری خواهم داشت یا اگر نپذیرم و به همون روش قبلیم ادامه بدم؟

واقعیت: آنچه آبجکتیو است

وقتی از صحبت از واقعیت یا objective reality می‌شه، منظور چیزی هست که وابسته به برداشت ما نیست. که اگر همه‌ی ذهن‌ها در جا، برای لحظه‌ای نابود بشن باز هم وجود داره. به طور مثال، اگر پنجره‌ای در دیوار وجود داره، اون پنجره وجود داره. اما اگر من فکر کنم پرنده‌ای روی پنجره نشسته، ولی من تنها کسی باشم که چنین برداشتی رو داره، احتمالن برداشت اشتباهی از واقعیت داشتم. در اونجا این که من توهمی دارم، واقعیته. اما اون پرنده واقعی نبود.

من تغییر عقیده بدم یا تو؟
من تغییر عقیده بدم یا تو؟

برداشت ما از واقعیت: آنچه سابجکتیو است

ولی وقتی صحبت از برداشت ما از واقعیت یا subjective reality، می‌شه، منظور این هست که من و تو، هنگامی که به یک واقعیت نگاه می‌کنیم، چی برداشت می‌کنیم. در برداشت از واقعیت، ما ممکن هست اختلاف نظر داشته باشیم.

مثلن ممکن هست که من تصور کنم پرنده‌ای روی پنجره وجود داره. ولی تو فکر کنی که چنین پرنده‌ای روی پنجره نیست. این که من و تو چه برداشتی می‌کنیم در واقعیت (که وجود پرنده هست) تاثیری نمی‌گذاره. ولی با این حال برداشت متفاوتی از واقعیت داریم.

اشتباه: فرصتی برای بهتر شدن

حالا فرض کن که تو چوبی رو بر می‌داری و سمت جایی که پرنده رو می‌بینم پرت می‌کنی. چوب از درون پرنده می‌گذره. در اون لحظه من دو تا انتخاب دارم. یا بپذیرم که پرنده‌ای روی پنجره ننشسته، یا این که سعی کنم عقیدم رو به وجود پرنده حفظ کنم.

وقتی من شواهد علیه نظریم رو نادیده -یا کم‌دیده- بگیرم، در اون موقعیت، من دارم از پذیرش خطایِ خودم، در برداشت از واقعیت، دوری می‌کنم. در این حالت من با تصورِ این که پرنده‌ای وجود داره، به زندگیم ادامه می‌دم. و هر روز برای پرنده‌ای که فکر می‌کنم وجود داره غذا می‌گذارم و گاهی برای دوستام از پرنده‌ی فوق‌العاده‌ای که همیشه روی پنجره‌ی اتاقم نشسته حرف می‌زنم.

ولی اگر من بپذیرم که اشتباه کردم، وقت و مالم رو صَرفِ ریختن غذا برای پرنده‌ای که وجود نداشته نمی‌کنم. بجاش می‌تونم سعی کنم بفهمم که «چرا فکر می‌کردم پرنده‌ای وجود داره؟». آیا خطای چشمی بود؟ آیا خطای شناختی بود؟ و…

تعصب:‌ انتخاب راحت‌تر

ولی ما اشتباه‌هامون رو گاهی نمی‌پذیریم. چرا؟ چون برای ما انسان‌ها معمولن راحت‌تره که عقیده‌ی خودمون رو حفظ کنیم. راحت‌تره که نپذیریم که تا الان اشتباه می‌کردیم و پافشاری کنیم که لازم نیست تغییری ایجاد کنیم. گاهی حتی برای حفظ این باورها، حاضریم هزینه کنیم.

و این تعصب گاهی سود داره. زمانی که ممکنه شواهد کوچیکی علیه عقیدمون وجود داشته باشه، هر تلاشی تا اون لحظه کردیم رو کنار نمی‌گذاریم و به عبارتی از شاخه‌ای به شاخه نمی‌پریم. اگر فکر می‌کردم شیری در جنگل هست، ریسک کمتری داره که عقیدم رو حفظ کنم. اگر فکر می‌کردم که شیری در جنگل نیست، بهتر می‌تونم به اتمام کارهایی که با این فرض شروع کردم بپردازم.

اما در دنیای فعلی، ما می‌تونیم به راحتی هزینه‌ی تغییر عقیده رو بپردازیم. اگر بپذیریم که اشتباه می‌کردیم، شیری ما رو نمی‌خوره. اگر بپذیریم که اشتباه می‌کردیم، از گرسنگی نمی‌میریم.

علم: بهبود بخشی از برداشتمان از واقعیت

اگر من هر روز به اشتباه‌های خودم اقرار کنم، و بپذیرم که، «من، نه تنها دانای کل نیستم، بلکه احتمال این هست که برداشت من از واقعیت اشتباه باشه»، هر روز بخشی از برداشتم از واقعیت رو بهبود می‌بخشم.و دیگه تصورات من از واقعیت، با پرتابِ یک تیکه چوب، زیر سوال نمی‌ره. و زندگی بهینه‌تر و و هماهنگ‌تری با دنیای اطرافم دارم.

دلیل پیشرفت بی‌نظیری که ما توی دو صده‌ی اخیر داشتیم، این هست که روشی به اسم روش علمی، برای دستیابی به واقعیت، شروع به پذیرش اشتباهاتش و پیدا کردن این اشتباهات کرد. علم در واقع روشی برای پیدا کردن اشتباهات در عقیده‌هامون و تغییر اون‌هاست.

نتیجه چی شد؟ اگر زمانی در ۱۰٪ تصورهای مردم، در مورد این که دنیا چطور کار می‌کنه، زیر سوال می‌رفت؛ تئوری‌هایی که الان داریم، شاید فقط در ۰.۰۰۱٪ مواقع زیر سوال می‌ره. (و ما باز تئوری‌هایی می‌دیم که در همون زمان‌ها هم زیر سوال نره). به عبارتی برداشت‌های الانِ ما از واقعیت، به مراتب قابل اطمینان‌تر از گذشته شدن. در نتیجه من با پیشبینی این که هوا و جاذبه چطور عمل می‌کنن، می‌تونم هواپیمایی بسازم که با وجود صدها تن وزن، می‌تونه ساعت‌ها پرواز کنه. همه‌ی این‌ها خوبی‌ها، به دلیل این که عده از متفکران، پذیرفتن که در برداشتشون از دنیا مشکل‌هایی دارن و این مشکل‌ها رو باید پیدا و رفع کنن.

توصیه‌ی آخر

می‌دونم. می‌دونم. می‌دونم که این برات سوال شده: «خب الان کی درست می‌گه؟ یک فرد مذهبی هم فکر می‌کنه که اشتباه نکرده و یک فرد بی‌خدا هم همین فکر رو می‌کنه. بالاخره کی باید تغییر کنه؟» سوال خیلی بجاییه. و من نمی‌تونم جواب سر راست و راحتی برای همه بدم. ولی شاید دونستن این که همه‌ی ما اشتباه می‌کنیم و هر کدوم از عقایدمون ممکنه که اشتباه باشه، انگیزه پیدا کنیم که استدلال‌های ضد عقاید فعلیمون رو با پذیرش بیشتری بخونیم.


شروع نوشتار: ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
پایان ویرایش اول: ۲ اردیبهشت ۱۳۹۷
پایان ویرایش دوم: ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷
انتشار ویرایش دوم: ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

با تشکر از: با تشکر از مینا باریکانی، و پگاه خادمی .

سه شخصی که از هر مباحثه‌ای تاثیر می‌گیرند.

خیلی دیدم که افراد درگیر بحث‌هایی می‌شن که بعد از مباحثه، از وقتی که گذاشتن، حسابی پشیمون می‌شن. بارها هم دیدم که افراد درگیر مباحثه می‌شن و عاقبت بحث رو در نظر نمی‌گیرن. و از تاثیر اون بحث پشیمون می‌شن. گاهی هم هستن افرادی که فکر می‌کنن مسئولیت بحثشون فقط در طی بحث هست و هیچ مسئولیتی نسبت به تاثیرهای بحث کردنشون ندارن.

به همین خاطر من چهارچوبی رو ساختم که درش می‌شه تاثیر بحث کردنمون رو بسنجیم و عاقلانه‌تر در انجامش، تصمیم بگیریم.

سه شخص

هر بحثی که انجام می‌دی بر سه دسته از شخص‌های مختلف تاثیر می‌گذاره: خودمون، مقابلمون، دیگران. هر کدوم از این شخص‌ها، تاثیر‌های مختلفی می‌گیرن. من این تاثیرها رو از نظر گستردگی تاثیر به دو لایه‌ تقسیم می‌کنم تا در کوتاه مدت و بلند مدت تاثیر بحثمون رو بسنجیم.

شخص اول: خودمون

اولین شخصی که تاثیر می‌گیره خودمون هستیم. آیا خودت سود یا ضرری از این مباحثه می‌بری؟ در ادامه توضیح می‌دم که به چه عواملی توجه کنی تا بهتر متوجه تاثیر بحث روی خودت بشی.

لایه اول: من، اینجا، الان

برای بهتر کردن وضعیتمون در زمانِ بحث، از خودمون باید بپرسیم: من چه ادعایی توی بحثم دارم؟ آیا واقعن اعتقادی به ادعام دارم؟ آیا چهار اصل مکالمه گرایس رو رعایت می‌کنم؟ آیا ذهنم باز هست؟ شخص مقابل چه مدرکی باید ارائه بده که به اشتباه بودن ادعام پی ببرم؟ چقدر برای این بحث دارم انرژی می‌گذارم؟

لایه دوم: من، در آینده

ما، نه فقط در حین بحث، بلکه در آینده از بحث تاثیر می‌گیریم. به طورِ مثال ممکنه بعد از بحث متوجه بشیم که شخصِ مقابل، استدلالِ درستی می‌کرد. ممکنه که بحث در مورد مساله‌ای باشه؛ که برامون بی‌ارزش هست. (به طورِ مثال، بهترین طعمِ بستنی.) ولی بعد از بحث، باید در جلسه یا کلاس مهمی شرکت کنیم و انرژیِ زیادی براش لازم داریم. که بحثِ داغمون در مورد بستنی، ذره‌ای انرژی برامون باقی نمی‌گذاره و در نتیجه جلسه یا کلاس مهممون فدای این بحث بی‌ارزش می‌شه.

برای همین باید از خودمون بپرسیم: آیا این بحث، بهترین کاری هست که الان می‌تونم بکنم؟ آیا این بحث، تاثیری در زندگی من داره؟ منِ آینده، وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، از زمانی که صرف این بحث کردم، راضی خواهم بود؟

شخص دوم: شخص مقابل

خیلی وقت‌ها فراموش می‌کنیم که بحثمون روی زندگی شخص مقابلمون چه تاثیری می‌گذاره. آیا باعث می‌شه که فرد مقابل حرفمون رو بپذیره؟ آیا حقیقتی رو می‌پذیره که زندگیش رو بهتر می‌کنه؟ یا نه؟ ممکنه زندگیش رو بدتر کنه. ممکنه هم که فرد روی عقیده‌ی اشتباهش، تعصب بیشتری پیدا کنه. چطوری بسنجیم این تاثیر رو؟ در ادامه توضیح می‌دم.

لایه اول: شخص مقابل، اینجا، الان

از خودمون بپرسیم: آیا شخص مقابلم، ممکنه نظرش تغییر کنه؟ اگر آره، چه مدرکی باید ارائه بدم تا شخص مقابل، نظرش تغییر کنه؟ آیا شخصِ مقابل، کاری مهم‌تر از بحث کردن با من، در حالِ حاضر نداره؟ (مثلن در حین رانندگی، واقعن موقعیت مناسبی برای بحث‌های سیاسی نیست.) آیا شخصِ مقابل، شخصی هست که معمولن در زمان بحث، نظرش تغییر می‌کنه یا معمولن زمانی که آتش بحث خوابید، نگاه باز‌تری به بحث داره؟

لایه دوم: شخص مقابل، در آینده

آیا اگر شخصِ مقابل، نظرم رو بپذیره، اتفاقِ خوبی می‌افته؟ (مثلن اگر با مردی صحبت می‌کنم که زنش رو آزار می‌ده، و اگر در بحث باهاش بتونم که قانعش کنم که آزار زنِش اشتباهه، آیا این باعث بهتر شدن رفتار فرد می‌شه؟ یا این که بخاطر عصبانی شدنِ ناشی از شکستش در بحث، بعد از بحث همسرش رو می‌زنه؟)

شخص سوم: دیگری

سال ۲۰۱۴، بیل نای (مجری برنامه‌های علمی مشهور و نویسنده‌ی کتابی در باب فرگشت) و کن هام (مدیر موزه‌ی آفرینش و از مخالفین آموزش فرگشت) در انظار عموم در یک جا حضور پیدا کردن و مباحثه‌ای رو درباره‌ی فرگشت و خلقت پِی گرفتن. هم بیل نای، و هم کن هام نظر‌هاشون به شکل عمومی در دسترس بود. هر دو نظرهای همدیگه رو می‌دونستن. و نظر‌های همدیگه رو در مورد نظر‌های خودشون رو هم می‌دونستن. هر جفتشون می‌دونستن که نظرشون تغییری نمی‌کنه. و با این حال هزاران کیلومتر سفر کردن و ساعت‌ها آمادگی کسب کردن تا ساعتی رو مقابل همدیگه بگذرونن. چرا این کار رو کردن؟

لایه اول: شنونده

بیل نای و کن هم، نه بخاطر خودشون، نه به خاطر تغییر دادن نظر شخص مقابل. بلکه برای تاثیر گذاشتن روی نظر شنونده‌ها و نزدیکان شنونده‌ها، این کارها رو کردن.

وقتی ما و شخصی با هم بحث می‌کنیم، ممکنه این بحث نه بر روی من تاثیر بگذاره، نه بر روی شخص مقابل، بلکه بر روی افرادی تاثیر بگذاره که شنونده‌ی بحث هستن. این تاثیر می‌تونه مثبت، منفی یا خنثی باشه. گاهی تاثیر این بحث نسبتن مستقیم هست. مثلن زمانی که نامزد‌های ریاست جمهوری با هم مباحثه می‌کنن. هر جفت نامزد‌ها سعی دارن روی نظر شنونده‌ها تاثیر بگذارن. اما گاهی این تاثیر مستقیم نیست. مثلن زمانی که ما با استاد در مورد یک موضوع حاشیه‌ای بحث می‌کنیم، وقتی که سایر دانشجوها سعی در بهره بردن ازش رو دارن رو تلف کردیم.

همیشه توی بحث‌هامون از خودمون بپرسیم: چه کسی داره به حرف‌های ما گوش می‌ده؟ حرف‌های ما چه سودی براش داره؟ آیا این بحث می‌تونه زندگیش رو بهبود ببخشه؟‌ آیا تاثیری توی زندگیش داره؟ چطور می‌تونم زندگی رو برای شنونده بهینه کنم؟

لایه دوم: نزدیکان شنونده

ولی گاهی تاثیر‌ها فراتر از خودمون، شخص مقابلمون و شنونده‌ها می‌ره. گاهی تاثیری که بحث ما روی شنونده‌ها می‌گذاره، روی بقیه هم تاثیر می‌گذاره. به طور مثال، بحث بیل نای و کن هام رو یادت میاد؟ این بحث ناشی از یک بحث بزرگ‌تر در آمریکاست. بحثی که درش در بعضی مدارس، در درس علوم، بجای فرگشت، خلقت رو آموزش می‌دن. بحث کن هام و بیل نای می‌تونست بر روی مدیر مدرسه‌ها و پدر و مادرهای فعالی تاثیر بگذاره که در ادامه‌ی این تاثیر، سواد فرزندشون تحت تاثیر قرار می‌گیره. (آیا منِ دانش آموز، در مدرسه در درس علوم، در موردِ داروین و فرآیند انتخاب طبیعی می‌خونم، یا در مورد آدم و حوا و میوه‌ی ممنوعه؟ وابسته به این هست که مدیر مدرسم حرف بیل نای رو باور کنه یا کن هام.)

از خودمون توی بحث‌هامون بپرسیم: چه افرادی ممکنه غیر از بحث‌کننده‌ها و شنونده‌ها تاثیر بگیرن؟ چه تاثیری ممکنه بگیرن؟ اگر حرف‌های من به کرسی بشینه، چه تاثیری روی جامعه گذاشتم؟ اگر حرف‌های فردِ مقابل به کرسی بشینه، چه تاثیری روی جامعه گذاشته می‌شه؟ آیا با بحثمون جامعه رو داریم قطبی‌تر می‌کنیم؟ آیا باعث خشونت می‌شیم؟

در پایان

تمام این حرف‌ها بخاطر این هست که بتونیم به یک سوال اساسی جواب بدیم: آیا باید بحث بکنم؟

به خوبی تاثیر بحث‌هامون رو بسنجیم. همونطوری که توی مثال‌هام گفتم، هیچ بحثی فقط یک بحث نیست. بلکه لایه به لایه و مرحله به مرحله، روی اشخاص مختلفی که حتی روحشون هم ممکنه بی‌خبر باشه، تاثیر می‌گذاره.


شروع نوشتار: ۵ دی ۱۳۹۶
پایان ویرایش اول: ۱۴ دی ۱۳۹۶
پایان ویرایش دوم: ۱۷ دی ۱۳۹۶
انتشار ویرایش دوم: ۱۹ دی ۱۳۹۶

با تشکر از: فاطمه رحمان‌زاده (سلدا)

چقدر بحث کنیم:‌ سه مرحله‌ی بحث کردن جوردنز

مگه می‌شه عاشق استادی نشد، که با گیتارِ الکتریک میاد سر کلاس؟ هر کسی که دوره‌ی «آشنایی با روانشناسی» از «استیو جوردنز» رو از دانشگاه تورنتو می‌گذرونه، این سوال رو از خودش می‌پرسه. منم یکی از این افراد بودم. یکی از افرادی که عاشق این استاد شدم و چیزهای زیادی ازش یادگرفتم که زندگیم رو تغییر داد. شاید کاربردی‌ترین چیزی که پروفسور جوردنز بهم یاد داد این بود که چقدر و چطور بحث کنم.

سه مرحله‌ی مباحثه جوردنز

کلاس‌های روانشناسی -مخصوصن وقتی تعداد زیادی درش شرکت می‌کنن- می‌تونن محلی سرشار از بحث‌های اساسی، داغ و پر از حاشیه باشن. به همین دلیل، پروفسور جوردنز، برای این که شرکت‌کننده‌ها در بحث، زمانِ مفیدی داشته باشن، سه تا مرحله رو برای هر بحثی پیشنهاد کرد. بیا با مثالی جلو بریم. فرض کن متین و سارا قراره در مورد این که آیا کتابِ صوتی، مفید هست یا نه، بحث کنن.

مرحله اول: نظرت رو بگو!

سارا: شرکت‌های مختلفی هستن که کتاب‌های صوتی می‌فروشن. کتاب‌های صوتی روز‌-به-روز دارن بیشتر تویِ دلِ مردم، جا باز می‌کنن. دلیلش هم اینه که همه می‌تونن، از همه‌ی محتوای متنیِ کتاب، به صورتِ صوتی، بهره ببرن. و فقط محدود به زمان‌هایی نباشن که هیچ کارِ دیگه‌ای نمی‌کنن. یعنی مردم می‌تونن در زمان‌هایی که وقتشون صرفِ کاری می‌شه که تکراریه، با گوش دادن به کتاب صوتی، زمانشون رو بهتر مصرف کنن. و لذت بیشتری از کتاب ببرن. از این جهت من فکر می‌کنم که شنیدن کتابِ صوتی، نوعی مطالعه‌ی ارزشمند هست.

متین: ولی من مخالفم. من فکر می‌کنم که کتاب صوتی کیفیتِ مطالعه رو، پایین می‌بره. وقتی ما کتاب صوتی رو گوش می‌کنیم به جزییاتش توجه نداریم. متن سریع حرکت می‌کنه و ما فعالانه درگیرش نمی‌شیم. از این جهت، مانع این می‌شه که، ما، ارزشِ کاملِ مطالعه رو، دریافت کنیم. ولی تصور می‌کنیم که کتاب رو خوندیم.

مرحله‌یِ اولِ مباحثه‌یِ جوردنز، باز کردنِ بحث، و اعلام دیدگاه هست. سارا و متین هر دو دیدگاهشون رو گفتن. این مرحله لازم هست، چون اگر سارا نظرش رو بگه و متین این کار رو نکنه، سارا ممکنه متوجه نشه که دیدگاه متین چیه. و عدم توافقش در چه مورد‌هایی هست. همینطور، در یک مباحثه، لازم هست که دو طرف، در جایگاهِ برابر قرار بگیرن. اگر متین، به سارا نَگه که دیدگاهش چیه، سارا در موقعیتی قرار می‌گیره که متین دیدگاهِ خودش و سارا رو می‌دونه. ولی سارا فقط دیدگاه خودش رو می‌دونه. و از دیدگاهِ شخصِ مقابلش بی‌خبر هست. این وضعیت، احساسِ عدمِ امنیت و آسیب‌پذیری رو در سارا ایجاد می‌کنه. که مانعِ همکاری در به-نتیجه-رسوندنِ-بحث می‌شه.

مرحله دوم: نظر شخص مقابل رو بفهم!

سارا: آیا به نظرت، این کاهشِ کیفیت، در حدی هست که تمامِ ارزشِ کتاب رو زیرِ سوال ببره. و زمانِ مطالعه رو، هدر رفته محسوب کنه؟

متین: نه. اما به نظرم، دیگه کیفیتِ لازم برای «مطالعه» محسوب شدن رو، نداره.

مرحله بعدی، مرحله‌ای هست که ما از همدیگه سوال می‌پرسیم. آیا دیدگاهِ شخصِ مقابل رو، به درستی فهمیدی؟ آیا در جایی از حرف‌هاش ابهامی رو حس می‌کنی؟ خودت چطور؟ آیا در حرفت، جایی رو مبهم نگفتی؟

در این مرحله متین و سارا اطمینان کسب می‌کنن که شخص مقابل، درکی اشتباه یا ناقص، از صحبتِ دیگری نداشته. همچنین، از این که تمامیِ ابعادِ استدلالِ شخصِ مقابل رو فهمیده، اطمینان کسب می‌کنن. این مرحله ضروری هست، چون من اگر مخالفت می‌کنم، باید بدونم که با چی مخالفت می‌کنم. و چرا مخالفت می‌کنم. بارها پیش اومده که فقط، با انجامِ این مرحله، متوجه شدم که من و شخص مقابل، فقط در بیان حرفمون اختلاف نظر داریم؛ ولی محتوایِ نظرمون، یکی هست. خیلی از مخالفت‌ها، فقط، سو تفاهم هستن.

مرحله سوم: آیا نظرت عوض شد؟

سارا: می‌دونی من فکر نمی‌کنم که کتاب صوتی جایگاهی در مطالعم نداشته باشه. اما به نظرم نباید کتاب‌های سنگین رو به صورت صوتی گوش داد.

متین: درست می‌گی. منم به نظرم شاید بد نباشه که کتاب‌هایی که سبک‌ترن رو به صورت صوتی گوش کنم. شاید بتونم مطالعه بیشتری رو توی روزم جا بدم.

سارا و متین، اگر مراحل قبل رو کامل طی کرده باشن، تا همین جا به اندازه‌ی کافی، بحث کردن. هم سارا نظرِ متین رو می‌دونه، و هم متین نظر سارا رو. اگر در جایی ابهام داشتن، از هم پرسیدن، و اگر باز هم در درکِ متقابلِ حرف‌هایِ همدیگه مشکلی داشتن، کاری از دست هیچ کدومشون بر نمیاد. اما، ممکنه که بعد از این که استدلال‌هایِ همدیگهِ رو شنیدن، و یا بعد از مدتی تفکر، دیدگاهشون تغییر کرده باشه. ممکنه نظر متین به کتابِ صوتی، منفی‌تر شده باشه. یا نظر سارا به نظر متین نزدیک‌تر شده باشه.

توی این مرحله خیلی خوبه که تغییرِ نظر‌ت رو به اشتراک بگذاری. بگو که کجاها اشتباه می‌کردی. و چی شد که نظرت عوض شد. شاید استدلالِ جدیدت، برای شخص مقابل ارزشمند، و تاثیرگذار باشه.

در این مرحله نظرِ جدیدت رو که توضیح دادی، شخص مقابل ممکنه باز هم لازم داشته باشه که سوالاتی رو ازت بپرسه. به عبارتی، وقتی نظرت تغییر می‌کنه، مرحله یک و دو جوردنز تکرار می‌شه. تا هم نظر‌های جدیدت بیان بشه و هم به درستی درک بشه.

چرا باید از مراحل مباحثه‌ی جوردنز استفاده کنیم؟

نوجوون که بودم بارها و بارها وارد بحث‌های طولانی، خسته‌کننده و بی‌اساس می‌شدم. در خیلی از این بحث‌ها، بعد از این که بحث رو بدون هیچ دلیلی، ساعت‌ها ادامه می‌دادم؛ به این نتیجه می‌رسیدم که من اشتباه می‌کردم و یا احتیاج به زمانی برای تفکر دارم. غیر از اون بارها واردِ بحث‌هایی می‌شدم که از پایه، با شخصِ مقابل مخالف بودم. اما جفتمون چنان درگیر تکرار حرف‌های جزئی‌ترمون می‌شدیم، که متوجه عدم تفاهممون، در پایه‌های بحث‌هامون نمی‌شدیم. و زمان و آرامشون رو هدر می‌دادیم. گاهی هم پیش می‌اومد که خودم یا دیگری، سعی می‌کردیم همدیگه رو قانع کنیم. و با این که قانع نمی‌شدیم، اما دست از سرهمدیگه هم بر نمی‌داشتیم.

به عبارتی رعایت سه مرحله‌ی جوردنز، واکسنی برای سردرد و اعصاب‌خوردیِ ناشی از بحث بی‌مورد هست. غیر از اون مانع این می‌شه که از حرف‌های خودمون پشیمون بشیم. و دیگه این که مانع این می‌شه که به بحث، به عنوانِ یک رقابت، برای قانع‌کردن شخصِ مقابل، نگاه کنیم. در عوض، رعایت این سه مرحله، بحث‌ها رو کوتاه، مفید و هم‌کارانه می‌کنه.

شاید، اگر تو، این سه مرحله رو رعایت کنی، شخص مقابلت نکنه. در اینجور مواقع، همیشه یک تشکر بابت بحثتون، و زمانی که شخص مقابل بهت اختصاص داده تا نظرهاش رو بهت بگه؛ می‌تونه روزی رو که رو به نابودی بود رو، نجات بده.


شروع نوشتار: ۱۹ آذر ۱۳۹۶
پایان ویرایش اول:‌ ۲۱ آذر ۱۳۹۶
پایان ویرایش دوم: ۲۳ آذر ۱۳۹۶
پایان ویرایش سوم: ۳۰ آذر ۱۳۹۶

با تشکر از: استاد استیو جوردنز، که مسیر زندگیم رو از این رو، به اون رو کرد.

چهار اصل مکالمه گرایس

بارها و بارها شده که شخصی حرفی می‌زنه، که می‌دونیم حرفش، مشکلی داره ولی نمی‌تونیم دست روی مشکلش بگذاریم. به نظر نمیاد که شخص دروغی گفته باشه. اما در عین حال به نظر میاد که حرفش مشکل‌دار باشه. به طور مثال به این مکالمه توجه کن:

​ متین: دیروز کجا بودی؟ قرار بود بیای خونمون!
​ سارا:‌ نه. من فقط گفتم که میام. اما نگفتم که خونتون میام.

می‌دونیم که سارا، در مکالمه‌ی بالا، صادق نبوده. اما نمی‌شه گفت که دروغ گفته. برای همین می‌تونه ادعا کنه که متین برداشت اشتباهی کرده. همه ما برداشت اشتباه می‌کنیم، اما سارا از عمد طوری حرف زده که متین چنین برداشت اشتباهی بکنه. این تکنیک، تکنیک مورد علاقه‌ی وکیل‌ها، سیاست‌مدارها و بعضی از فیلسوف‌هاست. این جور مواقع، چون دقیق نمی‌دونیم چطوری مشکلِ مکالمه رو بیان کنیم، شخصِ مقابل، به راحتی، با سفسطه، از پذیرفتن اشتباهش، در می‌ره. و اگر اعتراضی کنیم، باید جواب پس بدیم که چرا شخص مقابل رو متهم به دروغ‌گویی کردیم، در حالی که دروغ نگفته.

همین شد که حدود پنجاه سال پیش، پائول گرایس (که فیلسوف و منطق‌دان معروفی بود)، به فکر افتاد که اصل‌هایی رو بسازه که هم افراد سفسطه‌گر از زیر سفسطشون در نرن و هم افرادی که زندگیشون با استدلال و صحبت می‌گذره، مکالمه‌های اخلاق‌مندانه‌تری داشته باشن. گرایس چهار اصل (یا ماکسیم) رو مشخص کرد. که نقض کردنشون، جنایت مکالمه شناخته می‌شه. در ادامه اصل‌هایِ مکالمه‌ی گرایس رو برات توضیح می‌دم.

اصل‌های مکالمه گرایس

اصلِ کمیت

اولین اصل، اصلی هست که توضیح میده که مشکلِ حرفِ سارا چیه. سارا، زمانی که به متین گفت «فردا میام» این رو ذکر نکرد که فردا، کجا، میاد. به عبارتی، سارا، متین رو از دونستن این دانشِ ضروری محروم کرد، که فردا خونه‌ی متین نمی‌ره. و به این شیوه، آگاهانه باعث گمراهی متین شد.

اصل اول گرایس از ما می‌خواد که همه‌ی چیزهایی که لازمه رو بگیم. نه بیشتر و نه کمتر. اگر قراره سارا جایی بره، و این که کجا می‌ره برای متین تاثیرگذاره، پس باید این رو حتمن به متین بگه. ولی اصل اول گرایس در مورد این که بیشتر از حدِ نیاز بگیم هم تاثیرگذاره. این مکالمه رو مد نظر قرار بده:

​ متین: فردا کجا ببینمت؟
​ سارا: فردا کافه رترو، که بهترین دوستم بهم گفته که بود که خیلی خوبه، می‌خوام برم. پارک جای مناسبی باید باشه. کافی‌شاپ هم نزدیک پارک هست. نظرت چیه یک بار هم کافی‌شاپ بریم؟

در این جا، متین نیاز به توجهِ خاصی، برای این داره، که جواب سوالش رو از حرف‌های سارا، پیدا کنه. و حتی ممکنه، متین به کافه رترو بره و منتظرِ سارا بمونه.

سیاست‌مدارهای زیادی، جنایتِ نقضِ اصلِ کمیت رو مرتکب می‌شن. به طورِ مثال، سیاست‌مداری رو در نظر بگیر که می‌گه:‌ «من طرحی دارم که تمامی حقوق‌دان‌ها و تحلیل‌گران معتقدن که باعث می‌شه که همه‌ی جنایتکارها به زندان بیوفتن و خیابون‌هامون امن‌تر بشن.» اما این سیاست‌مدار این رو نمی‌گه که طرح پیشنهادیش باعث می‌شه که افراد بی‌گناهِ بسیار بیشتری، زندان بیوفتن.

​ سارا: کنراد لورنز از نظر علمی دقیق بود؟
​ متین: آره لورنز به علم توجه زیادی داشت. اما ناتزی هم بود.

توی این مکالمه متین جواب درستی رو به سارا داد. کنراد لورنز از نظر علمی، دقیق و موثر بود. اما در ادامه‌ی این حرف، این رو گفت که کنراد لورنز ناتزی هم بوده. اینجا هرچند متین، چیزی خلافِ بر واقعیت نگفته، اما از طریق گفتنِ بخشِ منفیِ شخصیتِ لورنز، تاثیرِ منفیی در برداشتِ سارا در موردِ یافته‌هایِ علمیِ لورنز گذاشت. این در حالی هست که عقایدِ سیاسیِ لورنز، هیچ اهمیتی از نظر علمی، برای حوزه‌ی شناختِ حیوانی نداشت. و متین هم این رو می‌دونه. پس در نتیجه متین در اینجا با گفتن چیزی که لزومی به گفتنش نبود، در محتوایی که منتقل می‌کرد دست برد. و از این طریق سارا رو به بازی گرفت.

اصلِ کیفیت

اصلِ بعدیِ گرایس، اصلِ کیفیت هست. اصلی که می‌گه که تو باید واقعیت رو بگی. به نحوی که واقعن اتفاق افتاده. و این که این رو باید به نحوی بیان کنی که -به درستی- این واقعیت منتقل بشه. دروغ گفتن، جزوِ مواردی هست که در این اصل نقض می‌شه. یک دروغ شامل اطلاعاتی هست که خلافِ واقعیتی هست که من می‌دونم.

ولی این اصل خیلی گسترده‌تر از اونچیزیه که فقط «دروغ» بتونه پوشش بدتش. اگر من به شکلی این واقعیت رو مبهم بگم یا اطلاعاتی رو بگم که باور نداشته باشمش یا دلیلی برای باور کردنش نداشته باشم، این اصل رو نقض کردم.

به طور مثال نویسنده‌ای به اسم دیپاک چوپرا هست که چنین جملاتی رو می‌گه: «ذهن‌‌های ما، فرآیندهای کلیدی مغز رو تحت تاثیر قرار می‌دن که در نتیجه همه چیز رو تحت تاثیر قرار می‌دن: ادراک، شناخت، افکار و احساس‌ها و روابط شخصی. همه‌ی این‌ها تصویری از شما هستن.» این جمله‌ی دیپاک چوپرا هیچ معنی بخصوصی نداره. این جمله نه درست هست و نه غلط. نه دروغ هست و نه واقعیت. و این که این جمله درست یا غلط باشه برای چوپرا اهمیتی نداره. بلکه با گفتن چنین جمله‌هایی افرادی رو به اشتباه معتقد می‌کنه که چیزی رو می‌دونه. و از این طریق، کتاب‌ها، محصول‌ها و چیزهایی رو می‌فروشه که براش درآمد دارن. هری جی فارنکفورت (فیلسوف معاصر) اسم چنین جمله‌هایی رو مزخرف (یا Bullshit) گذاشته.

مذخرف‌گو، نه طرفدارِ حرفِ درست هست؛ و نه طرف‌دارِ حرفِ اشتباه. بلکه حتی توجهی هم به واقعیت‌ها نمی‌کنه. مذخرف‌گو حقانیت حرف درست رو رد نمی‌کنه -اونطوری که یک دروغگو می‌کنه- و با واقعیت مبارزه نمی‌کنه. واقعیت، اصلن برای شخص مذخرف‌گو اهمیتی نداره! به همین خاطر مذخرف‌گو، دشمن بزرگتری برایِ واقعیت هست، تا یک دروغ‌گو.

— هری فرانکفورت

یا کشیشی رو در نظر بگیر که اعتقاد چندانی به سخنرانی‌های مذهبیش نداره. اما چون تنها روشی هست که برای کسبِ درآمد، بلد هست، به گفتن این حرف‌ها ادامه می‌ده.

نمونه‌ای که برای خیلی‌ها سوپرایز کنندست، گالیله هست. گالیله اعتقاد داشت که زمین به دور خورشید می‌چرخه. این اعتقاد بر خلاف اعتقادِ عامِ مردم بود – که زمین مرکز جهان هست و جهان به دورِ زمین می‌چرخه. ما در نظر می‌گیریم که گالیله در این مکالمه‌ها، حق داشت. چون که الان می‌دونیم که زمین هست که به دور خورشید می‌چرخه. این در حالی هست که وقتی تاریخچه بحث و جِدالِ گالیله با کلیسا رو مطالعه می‌کنیم، می‌فهمیم که گالیله در اون زمان دلیلِ مناسبی برای اعتقادش نداشت. و با این حال، این فرضیه رو به عنوان یک نظریه‌ی اثبات شده معرفی می‌کرد. در اینجا هرچند که گالیله اطلاعاتِ درستی رو داشت منتقل می‌کرد، اما این کاملن از سر شانس بوده و هیچ دلیلی برای درستی اعتقادش نداشت.

اهمیت اصل کیفیت مکالمه واضح هست. و شاید نقضش، به بدترین شکل به مردم ضربه می‌زنه. درگیری‌های عقیدتی در طول تاریخ پر از چنین جنایت‌هایی هستن. همینطور افرادی که با استفاده از شبه‌علم و یا ضد‌علم جون افرادی رو که به دنبال راه‌کارهای درمانی هستن به خطر می‌اندازن، مجرم‌هایی هستن، متهم به نقض این اصل.

اصل ارتباط

خبرنگار:درسته که شما افراد زیر دستتون رو آزار جنسی دادین؟
سیاست‌مدار: پس بیل کلینتون چی که با دخترهای نوجوون رابطه داشت!

اینجا، این سیاست‌مدار (که همه می‌دونیم کسی جز رئیس جمهورِ فعلیِ ایالاتِ متحده نیست) از گفتنِ این که به کسی تجاوز کرده، طفره رفت؛ و با مطرح کردن یک اتهامِ نامربوط در یک موقعیتِ بی‌ربط، موضوع رو عوض کرد و خودش رو از زیر بار اتهام در آورد. شاید باورت نشه. اما این روش دوری از واقعیت اینقدر قوی هست که ما حتی بخشی از سلام و احوال‌پرسی‌هامون شده.

اصل ارتباط از ما می‌خواد تا حرف‌هایی رو بزنیم که مرتبط با محتوای مکالمه باشه. از ما می‌خواد تا پاسخ سوال رو با جمله‌ای بدیم که سوال رو پاسخ بده.

متین: خوبی؟
سارا: مرسی.

آیا سارا جواب متین رو داد؟ از یک نظر می‌شه گفت که سارا جواب متین رو داد. چرا که متین واقعن براش محتوای جواب سارا مهم نبود. با این حال سارا باز هم جواب متین رو ندادو هرچند با یک «خوبم» یا «نه» می‌تونست جواب رو بده، اما گغت مرسی. سارا ممکنه آگاهانه این جواب رو داده باشه تا بدون دروغ گفتن از گفتن وضعیت واقعیش دوری کنه. اما ممکنه هم که از عمد نبوده باشه.که اینجا سارا از عملکرد این جنایت مکالمه استفاده کرده تا نیاز به جواب دادن سوالی رو برآورده کنه.

اصل منش

تمامی اصل‌های قبلی در مورد چیزهایی که باید و نباید بگیم حرف می‌زد. اما گاهی جنایتِ مکالمه در چیزهایی که می‌گیم نیست، بلکه در شکلی هست که می‌گیمشون. اصلِ منش، از ما می‌خواد که علاوه بر چیزهایی که باید بگیم، به چطوری گفتن حرف‌هامون هم توجه کنیم. اصل منش به چهار زیر-اصل تقسیم می‌شه:

اصل منش: مرموز نباش

​ متین: نظرت راجع به این آهنگ چی بود؟
​ سارا: نمی‌دونم.

سارا هیچ اطلاعات مفیدی رو ارائه نکرد. بلکه از گفتن نظرش به متین طفره رفت. ما با احساس‌های خودمون که در لحظه تجربشون می‌کنیم آشنا هستیم. و این که سارا گفت «نمی‌دونم»، فقط باعث شد که متین گیج بشه. این در حالیه که سارا می‌تونست بگه: «باید چند بار دیگه گوش کنمش چون هنوز مطمئن نیستم که به خوبی درک کرده باشمش.» و اینجا متین می‌دونه که باید صبر کنه تا بعدن جوابی رو بدست بیاره. یا «ترجیح می‌دم نظرم رو نگم» و اینطوری متین می‌دونه که انتظار جوابی رو از سارا نباید داشته باشه. اما وقتی سارا فقط می‌گه «نمی‌دونم» تنها کاری که متین می‌تونه بکنه اینه که با حالتی گیج بگه: «آها… باشه.»

اصل منش: با ابهام حرف نزن

​ سارا: دکتر، این درمان جواب می‌ده؟
​ دکتر: در یک آزمایش با نمونه‌ی ۸۰ نفر، مشاهده‌ها نشون دادن که تا حدود ۱۵٪‌، این دارو تاثیرهای مختلفی داشته. که نمی‌شه گفت همشون مثبت بودن.

اغلب ما متوجه نیستیم که در صحبت‌هامون چقدر در مورد چیزهایی می‌گیم که بقیه چیزی در موردشون نمی‌دونن. به طور مثال، در گفتگوی بالا، دکتر در نظر گرفت که سارا معنی اعداد و عبارت‌های تخصصی بالا رو می‌دونه. به عنوان کسی که شغلش اینه که راهنمایی‌های آگاهانه‌ای به مراجعه‌کننده‌هاش بده، این دکتر، در این کار موفق نبود. این اصل توجه گوینده یا نویسنده رو به چیزی جلب می‌کنه که بهش می‌گن نفرین دانش. (نفرین دانش یعنی اون چه که من می‌دونم اما متوجه نیستم که تو نمی‌دونی. در نتیجه بدون این که توضیح بدم، حرفم رو ادامه می‌دم.)

اصل منش: کوتاه بگو

​ متین: پروژمون عقبه؟
​ سارا: باید پلان‌های طبقات رو طراحی کنیم. پلان معکوس رو وارد کنیم. خطوط رو بررسی کنیم. اگر خط‌ها توی لایه‌بندیشون مشکلی نداشته باشن، اون وقت می‌تونیم جدول مشخصاتشون رو تنظیم کنیم. ولی اون هم دو سه ساعتی زمان می‌بره. با توجه به این که پس‌فردا باید تحویلشون بدیم، فکر کنم نه.

سارا در حالی که می‌تونست با گفتن «نه» جواب متین رو بده، زمانی زیادی رو در مورد تمامیِ مراحلِ تخمین زدنش، صحبت کرد. متین در مورد چرایی نپرسیده بود. ولی سارا بدون توجه به درخواست متین، این چرایی رو گفت. و یک سری اطلاعاتی که ارزشی برای مکالمه نداشت رو بیان کرد و مکالمه رو کند‌تر، سخت‌تر و بیهوده‌تر کرد.

توجه بکن که کوتاه گفتن یعنی میزانی که لازم هست تا پیغام رو منتقل کنی. این پیام لازم ممکنه یک داستان خیلی بلند و مفصل باشه. مثلن وقتی می‌خوای ماجرای سفرت رو برای یک عده شنونده توضیح بدی، قطعن باید توصیف‌های زیادی در داخلش بکار ببری و شاید ساعت‌ها حرف بزنی. ولی نباید توی حاشیه بری. تو قراره ماجرای سفرت رو بگی، نه این که در ادامه‌ی مقایسه‌ی غذاهای مردم محلی با خودمون، توصیفی از کلاسِ آشپزیی که ده سال پیش رفتی بهمون بدی.

اصل منش: مرتب بگو

​ سارا:‌ چه خبر از نازنین؟
​ متین: نازنین؟ بچه‌دار شد. و ازدواج کرد.

برداشتت از جمله بالا چی بود؟ اغلب کسایی که مکالمه بالا رو می‌خونن، برداشتشون اینه که نازنین اول باردار شده و بعد بخاطر بارداریش مجبور شده که ازدواج کنه. این در حالیه که متین این رو نگفته. متین حرفی از ترتیب نزده. واقعیت اگر این باشه که اگر نازنین ازدواج کرد باشه و بعد بچه‌دار شده باشه، باز هم معنیِ عینی حرفِ متین درسته.

اما ما، بخاطر ترتیب بیان شدن جمله‌ها در نظر می‌گیریم، که ترتیب اتفاق‌ها هم به همین صورت بودن. چرا که ترتیب این اتفاق‌ها برای ما مهم خسن و فکر می‌کنیم که شخصی که این جمله‌ها رو می‌گه، به ترتیب جمله‌هاش هم توجه می‌کنه.

این اصل گرایس ازمون می‌خواد که به ارتباط حرف‌هایی که می‌زنیم، و درستیشون توجه کنیم. همه ما ممکنه گاهی بخاطر عدم نظم ذهنمون، حرف‌های نامرتبی بزنیم. اما این اصل از ما می‌خواد که جهت احترام به مکالمه قبل از بیان کردن جمله‌هامون از ترتیبشون اطمینان کسب کنیم.

جایزه: اصل ادبِ لکاف

رابین لکاف، زبان شناسی بود که اصلی رو به اصل‌های گرایس اضافه کرد. اصلش یک اصل خیلی سادست: توی مکالمه، به شخص مقابلت توهین و بی‌احترامی نکن.

​ سارا: من به نظرم باید از این سمت بریم.
​ متین: یک احمق دیگه‌ای هم همین نظر رو داشت.

اصلِ ارائه شده توسط لکاف، شامل سه زیر-اصل می‌شه:

اصل ادب: تحمیل نکن.

​ فرزند: من فکر نمی‌کنم مسیر سمت راست مسیر خوبی باشه.
​ فرزند: از سمت راست می‌ریم. همینی که گفتم. روی حرفِ مادرت، حرف نزن.

زمانی که من سعی می‌کنم که نظر خودم رو قالب کنم، دیگه مکالمه با همکاری دو طرفه پیش نمی‌ره. بلکه یکی، یا هر دویِ اعضایِ مکالمه سعی می‌کنن تا نظر شخص مقابل رو له کنن و حرف خودشون رو به کرسی بنشونن. گاهی تحمیل‌کردن، شکل‌های مختلفی می‌گیره. مثلن: «آره. راست می‌گی. همیشه باید از راه تو بریم. یک بار هم اگر از راه من بریم، می‌میریم.» توی این جمله، گوینده سعی می‌کنه با استفاده از ترفندهایِ مختلفِ روانی، نظر خودش رو، بدون استدلال و با قلدری، به عمل بنشونه.

اصل ادب: حس خوبی در شنونده ایجاد کن.

فکر نکنم لازم باشه که ضرورت این مورد رو توضیح بدم یا مثالی بزنم. همه ما افرادی رو می‌شناسیم که حتی سلام و احوال‌پرسی باهاشون نیازمند کنترل شخصی فوق‌العاده‌ای از سمت ماست تا مشتی توی صورتشون نزنیم. این افراد صحبت‌هاشون پر از تحقیره و طعنست.

ممکنه حتی خودت هم این اصل رو به صورت ناآگاه نقض کنی. مثلن من متوجه شدم که در موقعیت‌های دوستانه، خیلی طعنه می‌زنم. و طی دو سال گذشته سعی در کاهش و حذفش رو داشتم. صحبت کردن با امیر در حال حاضر، خیلی دلنشین‌تر از صحبت کردن با امیرِ سه سال، هست.

اصل ادب: به شنونده حق انتخاب بده.

خیلی وقت‌ها بدون این که بخوایم بحث‌هایی رو شروع می‌کنیم. و این خیلی خوبه که به شخص مقابلمون حقِ انتخاب بدیم که بحث رو ادامه بده، یا نه. برای این که این اصل رو رعایت کنی، شاید بد نباشه هر از چندی از شخص مقابل بپرسی که آیا ترجیح می‌ده که در موقعیت بهتری بحث رو ادامه بده یا نه.

چرا باید از قوانین گرایس استفاده کنیم؟

اگر تا اینجا خونده باشی، شاید برات سوال پیش اومده که چرا سارا و متین با هم دوستن. یا شاید سوال برات پیش اومده که چرا کسی باید بخواد که با یکیشون دوست باشه. و منظور منم، از جنایت، همینه. چرا باید با فردی صحبت کنیم که می‌خواد ما رو به غلط بندازه. یا اینقدر بد حرف می‌زنه که کاملن گیج بشیم و زمانمون تلف شه؟

اگر خودمون هر کدوم از قوانین بالا رو نقض کنیم، فقط به عنوان کسی که قصد سر کار گذاشتن بقیه رو داره، یا این که حرف زدن باهاش طاقت فرساست، شناخته می‌شیم.

به نظر من شاید بهتر باشه که وقتی با کسی بحث می‌کنیم به بحث به چشم رقابتی برای برنده شدن بحث فکر نکنیم. بلکه به چشم یک همکاری برای فهم بهتر همدیگه تلاش کنیم.

دونستن قوانین گرایس بهت کمک می‌کنه تا بفهمی چرا از یک مکالمه حس بدی دریافت می‌کنی. و همینطور بهت کمک می‌کنه تا تبدیل به آدم خوش مشرب‌تری بشی، قابل اعتمادتر باشی و نظرت ارزشمند‌تر باشه.


شروع نوشتار: ۵ آذر ۱۳۹۶
پایان ویرایش اول:‌ ۷ آذر ۱۳۹۶
پایان ویرایش دوم: ۱۰ آذر ۱۳۹۶
پایان ویرایش سوم: ۱۵ آذر ۱۳۹۶
انتشار ویرایش سوم: ۱۵ آذر ۱۳۹۶
پایان ویرایش چهارم: ۲۰ آذر ۱۳۹۶

با تشکر از: پگاه خادمی و شیرین امینیان برای بازخوانی مقاله.

سه شرط فرگوسن قبل از گفتن هر چیزی

هیچ کسی به اندازه‌ی یک کمدین حرفه‌ای در تشخیص این قوی نیست، که کجا حرفی رو باید بزنه و کجا باید از گفتن حرف‌هاش دوری کنه. در ادامه سه تا شرط رو مطرح می‌کنم که کِرِیگ فِرگوسن، کُمِدیَنِ مشهور، معرفی کرده. که قبل از گفتن هر چیزی، باید رعایتشون کنیم.

سه سوال ضروری

فرض کن در مهمونی‌ای هستی. و یکی از دوست‌هات رو می‌بینی، که بلوز مسخره‌ای به تنش کرده. و می‌خوای که نظرت رو به دوستت بگی. قبلش، بیا یکی یکی از خودت بپرس تا ببینی که سه شرط لازم برای مطرح کردن نظرت رو داری یا نه.

۱. آیا «این» باید گفته بشه؟

اول از همه از خودت بپرس که آیا لازم هست که دوستت بدونه که بلوزش مسخرست؟ مثلن، ممکنه دوستت شخصی باشه، که خودش می‌دونه که بلوز مسخره‌ای پوشیده. و اصلن از عمد این کار رو کرده. اگر بهش بگی که بلوزش مسخرست، فقط چیزی که خودش می‌دونه رو براش تکرار کردی.

یا شاید می‌دونی که هر چقدر هم که این موضوع بهش گفته بشه، آخرش کار خودش رو می‌کنه. پس چرا الکی نَفَسِت رو هدر می‌دی؟

چرا مهمه که این سوال رو از خودمون بپرسیم؟ چون که این سوال بهمون کمک می‌کنه تا عواقب و تاثیرگذاری حرفمون رو بسنجیم. تا ببینیم آیا لزومی داره که «این» رو بگیم؟

۲. آیا «این» باید الان گفته بشه؟

این سوال، زمان و موقعیت رو مورد بررسی قرار می‌ده. فرض کن که دوستت، وسط مهمونی بدونه که بلوزش مسخرست. آیا توانایی عوض کردن بلوزش رو داره؟ اگر نداشته باشه، فقط در کل اون مراسم، حس می‌کنه که همه دارن پشت سرش حرف می‌زنن و اوقاتش جهنم می‌شه. شاید بهتر باشه که بعدن بهش بگی.

یک زمانی هم، ممکنه بدونی که این بلوز رو دیگه قرار نیست که بپوشه. این که بدونه که بلوزش مسخرست، باعث می‌شه که نسبت به خاطره‌ی اون مهمونی تجربه‌ی افتضاحی داشته باشه. در اون صورت اصلن ندونه بهتر نیست؟

زمان‌هایی هست که گفتن این که لباس مناسبی نپوشیده، لازم به نظر میاد. اما اگر اسلحه‌ای به دست داشته باشه و همین الان از سر دعوایی بیرون اومده باشه، آیا باز هم عاقلانست که بحثِ شیرینِ عدمِ تطابقِ سلیقه‌هاتون وسط بکشی؟

وقتی ما این سوال رو از خودمون می‌پرسیم، داریم می‌بینیم که تاثیر موقعیت، روی نتیجه کارمون، چیه. در نتیجه از ایجاد بحث، در زمانی که لطفی برای هیچ کی نداره جلوگیری می‌کنیم.

۳. آیا «این» باید الان، توسط من، گفته بشه؟

آخرین سوال، سوالی هست که می‌پرسه که آیا تو بهترین شخصی هستی که می‌تونه این موضوع رو بگه؟ فرض کن که تو، کسی هستی که دوستت، اصلن سلیقش رو قبول نداره. آیا تو شخص مناسبی هستی که بهش بگه لباس خوبی نپوشیده؟

یا فرض کن که تو شاهد یک زورگیری خیابونی هستی. در این موقعیت، باید شخصی مانع این درگیری بشه (شرط اول). و الان هم این اتفاق باید بیوفته (شرط دوم). اما اگر تو یک پلیس مسلح نباشی، دخالتت باعث می‌شه که این درگیری، بجای یک قربانی، دو قربانی داشته باشه. (شرط سوم)

این سوال بهمون کمک می‌کنه تا صلاحیت خودمون رو در موقعیت بدونیم. گاهی من اصلن صلاحیت لازم برای دخالت رو ندارم، و دخالت من، فقط باعث بدتر شدن اوضاع می‌شه. اینجا باید دنبال شخصی بگردم که صلاحیت لازم رو برای گفتن «این» رو داشته باشه. گاهی هم من صلاحیت لازم رو برای مطرح کردن چیزی دارم. اما اگر شخصی وجود داره که بهتر و موثرتر از من می‌تونه دخالت کنه، بهتره که من موقعیت رو در دست‌های موثرش بگذارم.

چرا باید از شرط‌های فرگوسن استفاده کنیم؟

سه شرط فرگوسن، شاید کامل و بی‌نقص نباشن؛ اما مناسب موقعیت‌های هستن که باید سریع نسبت به گفته شدنِ چیزی، تصمیم بگیریم. این سه سوال کمک می‌کنن تا رایج‌ترین اشتباه‌هامون رو پیدا کنیم. همینطور هنگامی که تصمیم می‌گیریم که آیا «این حرف رو بگم یا نه؟» این سه سوال بهمون کمک می‌کنن، تا زمانی که گفتن حرفی لازم نیست گفته بشه (شرط اول)، یا موقعیت گفتنش مناسب نیست (شرط دوم) یا صلاحیت گفتنش رو نداریم (شرط سوم)، رو شناسایی کنیم. ولی گاهی هم بررسی این سه مورد و دیدن این که همه‌ی شرایط رو داریم بهمون انگیزه می‌ده که حرف‌هایی که سخت، اما لازمن رو، بگیم.

ممکنه فکر کنی که این سه قانون، بدیهی‌تر از اونن که به‌دردت بخورن. اما وقتی که امتحانشون کنی، سوپرایز می‌شی از این که این سه سوال ابتدایی، چقدر در تصمیم‌هات تاثیر می‌گذاره و چقدر پشیمونی رو در زندگیت کاهش می‌ده.


شروع نوشتار: ۲۵ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش اول: ۳۰ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش دوم: ۱ آذر ۱۳۹۶
پایان ویرایش سوم: ۱ آذر ۱۳۹۶
انتشار ویرایش سوم: ۱ آذر ۱۳۹۶

چرا گیاه‌خواری رو پیش گرفتم؟

داییم یک‌بار ازم پرسید: «گیاهِ گوشت‌خوار می‌خوری؟» و به عنوان کسی که پنج ساله گیاه‌خواری رو پذیرفته بود، همون‌جا اعتراف کردم که خلاقانه‌ترین سوالی بود که شنیدم! ولی هدفم از نوشتن این نوشتار، جواب دادن به این سوالِ خنده‌دار نیست. توی این پست می‌خوام سعی کنم توضیح بدم که چه انتخابی کردم، چرا این شیوه‌ی زندگی رو انتخاب کردم و چرا خیلی‌ها گیاه‌خوار می‌شن. غیر از این‌ها در انتها سعی می‌کنم پاسخ بعضی از سوال‌هایی که ممکنه برات پیش اومده باشه رو بدم.

گیاه‌خواری چیه؟

وقتی گیاه‌خواری توی صحبت افرادی میاد که گیاه‌خوار نیستن؛ یک کاسه‌ی بزرگِ پرُ از کاهو و کلم تصور می‌کنن. ولی، من یکی، عطرِ قرمه‌سبزی و ماکارونی کُلِ فکرم رو پر می‌کنه.

واقعیت این هست که رژیم گیاه‌خواری، مثل هر رژیم دیگه‌ای می‌تونه سرشار از فست‌فود، سرشار از غذاهای سنتی (مثل خورشت‌ها)، یا سرشار از سالادهای خام (و گاهی جذاب) باشه. این انتخاب توئه که چطور رژیمی داشته باشی. اما معمولن کافیه که همون غذای معمولت رو بخوری، فقط گوشت رو حذف کنی؛ یا با قارچ و چیزهای خوش‌طعم، جایگزینشون کنی. حالا با توجه به این که یک نفر چه چیزهایی نمی‌خوره، می‌تونه در دسته‌های متفاوتی قرار بگیره:

گیاه‌خوار ساده

این دسته، افرادی هستن که معمولن فقط گوشت رو از رژیم غذاییشون حذف می‌کنن. (که این شامل این موارد می‌شه: گوشتِ گاو، مرغ، ماهی و تمامی محصول‌هایی که از اعضای بدن حیوان‌ها ساخته می‌شه). این نوع گیاه‌خواری، ساده‌تر از همه هست و سختی اصلیش، برای افرادی هست که خانواده‌هاشون فکر می‌کنن که سلامتِ یکی از اعضاشون ممکنه به خطر بیوفته. خیلی از وقت‌ها افراد موقت گیاه‌خوار می‌شن، تا براشون وگان شدن راحت‌تر بشه.

وِگان‌ها (ویگِن / Vegan)

شاید بشه گفت که وگان بودن یک رژیم غذایی نیست. بلکه یک سبکِ زندگی هست. چرا که فقط تغذیه تحت تاثیر قرار نمی‌گیره. این دسته از گیاه‌خوارها، علاوه بر این که از خوردن گوشت دوری می‌کنن؛ از مصرفِ هرگونه محصولِ حیوانی هم دوری می‌کنن. این شامل مصرفِ محصول‌های لبنی، تخم‌مرغ، ژله، چرم، پشم، عسل و… می‌شه.

این دسته از گیاه‌خوارها معمولن بخاطر انگیزه‌های اخلاقی و حمایت از حیوان‌ها وگان می‌شن. در حالِ حاضر این نوع گیاه‌خواری، محبوبیت خیلی بالایی داره و توسط فیلسوفانی (مثل پیتر سینگر) و سازمان‌های حمایت از حقوق حیوان‌ها (مثل PETA) تبلیغ می‌شه.

خام‌گیاه‌خوارها

خام گیاه‌خواری، در کشورهای شرقی، بیشتر تبلیغ می‌شه. خام‌گیاه‌خوارها معمولن سعی می‌کنن که غذاهاشون رو نپزن و از مصرف گوشت و محصول‌های لبنی و محصول‌های فرآوری شده دوری بکنن. انگیزه‌ی خام‌گیاه‌خوارها، بیشتر، ادعاهای مربوط به سلامتی ناشی از این رژیم هست. و توسط افرادی مثل دکتر زرین‌آذر تبلیغ می‌شه. پیگیری‌های من، به هیچ تحقیقِ علمیِ معتبری که ادعاهاشون رو نشون بده، ختم نشده.

چرا مردم گیاه‌خوار می‌شن؟

اغلب افراد غیر گیاه‌خوار متوجه این هستن که افراد با انگیزه‌های متنوعی ممکنه گیاه‌خوار بشن. اما بیا این انگیزه‌ها رو برات توضیح بدم، تا درک بهتری ازشون داشته باشی:

حمایت از سایر حیوان‌ها

یکی از معروف‌ترین دلیل‌های گیاه‌خواری، حمایت از حیوان‌ها هست. هر سال، بیش از ۴۰ میلیارد حیوان خُشکی نشین، توسط انسان‌ها سلاخی می‌شن. و این عدد، شامل ماهی‌ها نمی‌شه؛ چرا که آمارِ کشتارِ ماهی‌ها، توسط وزن جسد‌هاشون اندازه گیری می‌شه، نه تعدادشون. و این، فقط درآمدی بر ظلم وحشتناکی هست که ما وارد می‌کنیم: معمولن دام‌داری‌های صنعتی، حیوان‌ها رو در وضعیتِ وحشتناکی پرورش می‌دن. به شدتی وحشتناک که حتی اگر با کشتن حیوان‌ها مشکلی نداشته باشی، طرز نگه‌داریشون، نمی‌تونه کمتر از «وحشت» رو برات به ارمغان بیاره.

اگر به نظرت این کار طبیعی هست، در نظر بگیر که تا کمتر از دو قرنِ پیش، برده‌داری کاملن طبیعی، و مخالفت باهاش، بی‌نهایت عجیب و خنده‌دار به نظر می‌رسید. برای همین اگر می‌خوای از مردم زمانت جلوتر باشی، فراتر از اون چیزی که برای جامعه عادی هست، باید بری. و افرادی که بخاطر حمایت از حیوان‌ها، گیاه‌خوار می‌شن، جلوتر از زمانه‌ی خودشون هستن.

معمولن افرادی که به این دلیل گیاه‌خوار می‌شن، به حفظ محیط زیستشون هم اهمیت می‌دن.

از آرمان آزادنیا، که بخاطر حیوان‌ها گیاه‌خوار شده بود، خواستم تا در مورد انگیزش بگه و بگه چه چیزی بهش انگیزه می‌ده تا این روش رو تبلیغ کنه. متن زیر رو برام فرستاد:

هیچ‌چیزی، مهم‌تر از یک «زندگی» نیست. هر حیوانی، درست مثل ما انسان‌ها، به زندگی خودش، دل بسته. و دوست داره تا به زندگیش ادامه بده. به همون دلیلی که ما تنبیه جنایت [در اینجا به معنی کشتن حیوان] رو چیزی لازم می دونیم؛ و به همون دلیلی که امروزه، افکارِ عمومیِ دنیا با مجازات اعدام، به دلیلِ گرفتنِ حقِ زندگیِ یک شخص [در اینجا بخون: حیوان] مخالفت می‌کنه، کشتن یک حیوان به هر قصد و نیتی (از جمله خوردنش، که سطحی‌ترین دلیل ممکن می‌تونه باشه) غیرقابل پذیرش هست.

به همین خاطر، از خودمون باید بپرسیم که ما با چه حقی زندگیِ یک موجودِ زنده، باشعور و قادر به درکِ درد، رنج، ترس، عشق، عصبانیت، شهوت، اندوه، شادمانی و… رو می‌خوایم بگیریم؟ این حق رو کی به ما داده؟ ما در چه جایگاهی هستیم که تاریخِ گردن‌زنی چنین موجوداتِ باشعوری رو مشخص کنیم؟

بسیاری از حیوان‌ها مثل ما صاحبِ گوش، دهان، چشم، بینی، دست، پا، شش، ریه و آلت تناسلی هستن. DNA بسیاری از حیوان‌ها تشابهی نود و چند درصدی با ما دارن. در واقع ما اجداد مشترکی با میمون‌ها و ماهی‌ها داریم! چقدر ارتباط و نزدیکی با حیوان‌ها باید وجود داشته باشه، تا بتونیم، فقط در حدی که باهاشون هم‌ذات‌پنداری کنیم؛ که با لطف بهشون، از خوردن اون‌ها امتناع کنیم؟

لطف! دیدِ کلی به وگان‌ها و گیاه‌خوار‌ها این هست که مردمی هستن دوست‌دار حیوان‌ها و به این موجودها لطف می‌کنن و…. اما هیچ لطفی در کار نیست: صرفن چون شما کسی رو نمی‌خوری، باعث نمی‌شه که این نتیجه‌گیری بوجود بیاد که در حالِ مهربانی کردن بهش هستی. اگر تو با دوستت به کافه یا سینما بری و دوستت با چاقو گردنت رو بیخ تا بیخ نَبُره، آیا لطفی در حقت صورت گرفته؟

ما امروزه با پدیده‌ای مواجهیم که خودش رو «حامیِ حقوقِ حیوان‌ها» معرفی می‌کنه و در عین حال حیوان‌ها رو می‌خوره! چطور چنین چیزی ممکنه؟ برای بخش قابل‌ملاحظه‌ای از نسل جوان ایران، حقوق حیوان‌ها، فقط حقوق سگ‌ها و گربه‌هایِ تریجحن نژاددار هست. اما از نظرشون؛ گاو، گوسفند، بز، خر، اسب، ماهی و مرغ همونقدر صاحبِ حقوق هستن؛ که پلاستیک و لاستیک و فلزات و تنقلات! گونه‌پرستی و تبعیض بین حیوان‌ها، باعث شده بعضی حیوان‌ها به کالاهایی لوکس و بعضی حیوان‌ها به کالاهایی خوراکی، تبدیل بشن. در حالی که وِگانیسم، به کلی، با بهره‌برداری و هرگونه استفاده‌ی ابزاری از حیوان‌ها، مخالف هست.

دنیایِ امروز، بیشتر از هر چیزی به هم‌ذات‌پنداری، مهربانی و تعمق در مسائل نیاز داره. هر بار که ما سر سفره غذا می‌شینیم، با یک انتخابِ اخلاقی مواجهیم: خوردن غذایی که خالی از ظلم به حیوان‌ها باشه؛ یا خوردن غذایی که حاصل از به قتل رسیدن یک جانورِ زنده‌ی قادر به درکِ درد و رنج بود هست.

حفظ محیط زیستمون

بخاطر تغییرهای اقلیمی و گرمایش زمین، موجِ انقراضِ بی‌نظیری، در طیِ کلِ تاریخِ زمین در حالِ رخ دادن هست؛ که حتی گونه‌ی خودمون رو هم، در خطری جدی قرار داده. اولین ضربه‌های تغییرهای اقلیمی در مناطقی مشاهده می‌شه که مردم آسیب‌پذیرتر هستن. گرد و غبار اهواز یادت هست؟

از این جهت، خیلی از دانشمند‌هایِ حوزه‌ی محیط زیست و افرادی که در حوزه‌ی اخلاقِ زیستی فعال هستن، توصیه می‌کنن که حداقل بخاطر خودت هم که شده، اثر مخرب بالات رو بر روی محیط زیست، کاهش بده!

یکی از بهترین روش‌هایِ کاهشِ تاثیرهای محیطیمون، کاهش و حذفِ مصرفِ گوشت هست. چرا که علاوه بر زباله‌های زیستیِ ناشی از پرورشِ دام‌هایِ بزرگ، تغذیه‌ی این حیوان‌ها توسطِ کشاورزیِ ناپایدار صورت می‌گیره. شاید این هم جالب باشه برات که بدونی، انرژیی که ما از مصرف گوشت حیوان‌ها بدست میاریم (به نسبت تاثیر‌های منفی محیط زیستیش) کمتر هست از انرژی‌ای که ما از مصرف گیاه‌ها بدست میاریم.

از این جهت کم‌کم جامعه‌ی علمی و حامی محیطِ زیستمون، از کاهشِ گوشت، در راستایِ کاهش مصرف موادی که جایگزین‌هایِ بهتری دارن، حمایت می‌کنن.

سلامتی

سلامتی هم یکی از معروف‌ترین انگیزه‌ها برای گیاه‌خوار شدن هست. هر چند که تحقیق‌های متنوعی نشون دادن که گیاه‌خواری رژیمِ سالمی هست. اما منبع معتبری وجود نداره که بتونه نشون بده که گیاه‌خواری تاثیرِ محسوسی برسلامتی می‌گذاره. شاید به این خاطر باشه که گیاه‌خواری، یک رژیمِ بخصوصِ غذایی نیست، بلکه هر رژیمِ غذایی هست که شامل گوشت نباشه. به عبارت دیگه، اگر من به طور کامل فقط برنج سفید بخورم گیاه‌خوار محسوب می‌شم، اگر هر روز بهترین میوه‌ها و سبزی‌های دنیا رو هم بخورم باز هم گیاه‌خوار محسوب می‌شم.

ولی شبه علم‌های زیادی در این حوزه وجود دارن که از تاثیرهای خارق‌العاده‌ای، مثل درمان سرطان و درمان افسردگی و… حرف می‌زنن. اما معمولن منابعی که ادعای چنین تاثیرهایی رو می‌کنن، از روش‌های مشکل‌دار به این نتیجه‌ها می‌رسن.

سوال‌های رایج

آیا خلاف قوانین طبیعت نیست؟

معمولن این سوال زمانی پیش میاد که ما واقعن درک درستی از اکوسیستم نداریم. اکوسیستم‌ها مرتب تغییر می‌کنن. این اکوسیستم‌ها، شامل ارگان‌های مختلف و شرایط متنوعی می‌شن، که گاهی اعضای خودشون رو حذف، یا به طور کامل منقرض می‌کنن. اگر هدفمون منقرض نشدن باشه، باید خودمون رو با محیط تطبیق بدیم. و در حال حاضر، با مصرف گوشت، خیلی با منابع محدود کره‌ی زمین خودمون تطبیق ندادیم.

آیا گیاه‌ها حق زندگی ندارن؟

جواب این سوال، خیلی بر می‌گرده به سیستم اخلاقیت. اما سه جواب برای این سوال دارم:

یکی این هست که با تامین نیازهامون از طریق حیوان‌ها ما ضرر بیشتری به گیاهان زدیم. چرا که حیوان‌هایی که ما می‌خوریم، خودشون باید مدت‌ها تغذیه بشن و این تغذیه از طریق مصرفِ مقدارِ خیلی زیادی از گیاهان انجام می‌شه.

جواب دوم این هست که حیوان‌ها سیستم عصبی پیچیده‌ای دارن و درد و رنج رو احساس می‌کنن. زندگیشون براشون ارزشمنده و آگاهی دارن. این در حالی هست که ما چنین چیزی رو در مورد گیاه‌‌ها نمی‌تونیم بگیم.

سومین جواب می‌گه که ما به دنبال جلوگیری از ضربه‌های غیر ضروری هستیم. ما می‌تونیم بدون مصرف گوشت سالم بمونیم و از غذامون لذت ببریم، اما بدون مصرف گیاه‌ها نمی‌تونیم.

آیا حیوان‌ها رنج می‌کشن؟

سوالی که یک شخص متخصص به تازگی ازم پرسید این بود که «آیا حیوان‌ها درد که می‌کشن، رنج هم می‌برن از این درد؟» اگر سوال رو متوجه نمی‌شی، دردِ هنگامِ ماساژ رو تصور کن. در مجموع داری لذت می‌بری از ماساژ، اما حس درد رو هم داری تجربه می‌کنی. و حتی گاهی از این درد لذت می‌بری. حالا تصور کن درد داری. اما ازش زجر یا لذت نمی‌بری.

اما بریم سراغ جواب. اول بیا رنج رو تعریف کنیم. رنج احساسِ ناخوش‌آیندی هست که یک حسِ ابتدایی‌تر رو نامطلوب می‌کنه. در نتیجه، من درد رو نمی‌خوام، بخاطرِ این که، ازش رنج می‌برم. عملکردِ درستِ حسِ درد، در گروِ رنجی هست که ناخوش‌آیندش می‌کنه. در نتیجه، اگر رنج وجود نداشته باشه، یکی از ضرور‌ی‌ترین حس‌های بدن، عملکرد اصلی خودش رو از دست می‌ده. سوالی که اینجا می‌پرسم، این هست که دردِ بدونِ رنج، چه سودی از نظر فرگشتی داره؟

این سوال ناشی از این هست که ما رنج رو مختص انسان می‌بینیم. اما هیچ چیزی در توسعه‌ی مغزِ انسان، یا حتی نخستین‌ها، وجود نداره که ما رو از نظرِ هیجانی (احساسی) از بقیه متمایز بکنه. بخش‌هایی از مغز ما توسعه بیشتری نسبت به سایر گونه‌ها داشته. مثل لوب‌پیشانی. اما این لوب امکانِ کنترلِ هیجانی رو ممکن ساخته. و همچنین امکان این رو داده که از دردِ شخصی دیگه هم، با شدتِ بیشتری رنج ببریم. اما در تجربه رنج هیچ چیزِ بخصوصی وجود نداره که ما رو، حداقل از سایر پستاندار‌ها، جدا کنه.

مخصوصن هنگامی که ما فرآیند فرگشت رو مد نظر قرار بدیم، چنین دیدگاه‌هایی عجیب به نظر می‌رسن. ما می‌دونیم که فرگشت به طور کلی، یک فرآیندِ تدریجی هست که گاهی، سریع می‌شه و گاهی، آهسته. اما همیشه تدریجی هست. اگر بخوایم با نگاهِ منتقدانه‌ی علمی به قضیه نگاه کنیم؛ باید اول نسبت به این شک داشته باشیم که انسان به صورت ناگهانی توانایی رنج رو توسعه داده باشه و بقیه‌ی گونه‌ها ازش بهره نبرده باشن.

پیشنهاد من مطالعه کتاب Are we smart enough to know how smart animals are، از Frans de Waal هست، که به حوزه‌ی شناختِ حیوانی (Animal Cognition) می‌پردازه.

آیا گیاهخواری سخته؟

گیاه‌خواری، به خودیِ خودش، سخت نیست. بلکه جامعه سختش می‌کنه. یک گیاه‌خوار، تقریبا همه جا می‌تونه غذا بخوره. ولی دنیا پر از افرادی هست که سوال‌هایِ نچندان صادقانشون رو سر میز نهار می‌پرسن. یا پدر و مادرهایی که نگران سلامت بچشون هستن. و هر روز اصرار می‌کنن که کمی گوشت بخوری. اما وگان شدن سخت‌تر هست. چون تعداد غذاهایی که بیرون می‌تونی بخوری، مثل قبل متنوع نیست. مثلن پیتزا بخاطر پنیرش، یا بستنی بخاطر این که از شیر ساخته می‌شه، حذف می‌شن.

آیا توی ایران گیاه‌خواری سخت نیست؟

گیاه‌خواری ساده، نه. توی خیلی از رستوران‌ها می‌شه پیتزا سفارش داد. همینطور می‌شه با دوست‌هات بستنی بخوری. اما وگانیسم یکم سخت‌تر هست. چرا که انتخاب‌هات به سیبزمینی سرخ‌کرده، پلو و گوجه و… محدود‌ می‌شه. و خیلی از آپشن‌های کافی‌شاپ هم بخاطر وجود شیر در اون‌ها، حذف می‌شن.

آیا گیاه‌خوار شدن گرون هست؟

گیاه‌خواری می‌تونه گرون یا ارزون باشه. بعضی از رستوران‌ها، بخاطر پرستیژشون، و یا مواد اولیه‌ی خارجی، بسیار گرون قیمت می‌شن. اما لزومی نداره که حتمن در چنین رستوران‌هایی تغذیه کنی. اغلب مواقع، آپشن‌های گیاهی، بخاطر قیمتِ بالایِ گوشت، ارزون‌تر تموم می‌شن.

چطوری یک نفر می‌تونه گیاه‌خوار بشه و گیاه‌خوار بمونه؟

گیاه‌خوار شدن، معمولن، چندان سخت نیست. بعضی ناگهانی، تغییر ایجاد می‌کنن. بعضی کم‌کم تغییر ایجاد می‌کنن. و بعضی، فقط چند روز در هفته گیاه‌خواری می‌کنن. اما در هر حالتی که بخوای پیش بری، سه توصیه عمده دارم: ۱. آشپزی رو یادبگیر. نه در حد یک آشپزِ حرفه‌ای. بلکه در حدی که بتونی وعده‌های غذاییت رو خودت تامین کنی.۲. آزمایش خون کاملی بگیر هر سال، تا اگر در رژیم غذاییت کمبودی وجود داره، قبل از این که آسیب بخصوصی ببینی متوجهش بشی. این توصیه مختص گیاه‌خوارها نیست.بلکه ایده‌ی خوبیه برای همه.۳. با دید انتقادی مطالبِ پخش شده در اینترنت رو بخون. متاسفانه سفسطه‌ی «طبیعی» در جامعه گیاه‌خواری خیلی رایج هست. این که چیزی طبیعی هست، به معنی خوب بودنش یا حتی بی‌خطر بودنش نیست.

من گوشت خیلی دوست دارم. چطوری گیاه‌خوار بشم؟

من هم زمانی عاشقِ گوشت بودم. اما گوشت اونقدرها هم که فکر می‌کنیم خوشمزه نیست، بلکه ساعت‌ها پخته شدن، انواع ادویه و گیاه‌‌هایی که طعم‌های فوق‌العاده‌ای دارن (مثل گوجه فرنگی یا پیاز)، به بهبود طعمش کمک می‌کنن. اغلب غذاها کمبودی از نظر طعم پیدا نمی‌کنن گوشت رو حذف یا جایگزین کنیم.

ولی خب، تغییر همیشه چالش‌آمیز هست و اگر متوجه هزینه‌ای باشیم که ادامه‌ی مصرف گوشت برامون در برداره، انگیزه‌ی قوی‌ای برای متحمل شدنِ سختیِ اولیه‌ی تغییر، برامون ایجاد می‌شه.

تاثیرهای گیاه‌خواری بر بدنمون چی هست؟

تجربه‌های شخصیِ متنوعی وجود داره. که هیچ کدوم منبع علمی نیستن. ولی هر وقت که تو به چیزهایی توجه کنی و بهبودشون بدی که در زندگی روزمرت جزو مسئله‌های بدیهی می‌دونی، آدم سالم‌تر و سرحال‌تری می‌شی.

آیا به گوشت نیاز نداریم؟

نه. ما نه به گوشت نیاز داریم و نه به محصول‌های لبنی و…. ما نیازهایی داریم، که در بخشی از تاریخِ وجودمون در کره‌ی زمین، از طریقِ خوردنِ گوشتِ حیوان‌ها، ارضا می‌کردیمشون. اما در حالِ حاضر، مصرف گوشت، بهترین پاسخ به نیازهامون نیست. ممکنه ما رو به سمت انقراض ببره. با مصرف لوبیا و غله‌ها، ما می‌تونیم نیازهامون رو، با هزینه‌ی کمتر، تامین کنیم.

چرا افرادی که گیاه‌خوار می‌شن با دیدن گوشت و حس کردن بوشون حالشون بد می‌شه؟

این یک تجربه شخصی هست و ممکن هست برای خیلی‌ها پیش بیاد و برای خیلی‌ها پیش نیاد. ولی وقتی شخصی متوجه این باشه که اون گوشت در واقع چی هست و چه اتفاق‌هایی پشتش افتاده؛ ممکنه در طی زمان چیزهایی که مربوط به گوشت هستن رو با شکنجه‌ی حیوان‌ها مرتبط کنه و این باعث احساس انزجار از محصول‌های چنین شکنجه‌ای بشه.

چرا افرادی که گیاه‌خوار می‌شن، باز هم از بویِ گوشت، دهنشون آب میوفته؟

افرادی که گیاه‌خوار می‌شن، در طی عمرشون گوشت مصرف کردن، و معمولن هم این گوشت در سوپی از ادویه و ایده‌های آشپز غرق شده بوده. برای همین عادیه که وقتی که شخصی در ۲۰ سالگی گیاه‌خوار می‌شه، باز هم نسبت به مصرف گوشت حس مثبتی هم داشته باشه.

آیا گیاه‌خوارها مذهب خاصی دارن؟

بعضی از گیاه‌خوارها، بخاطر این گیاه‌خوار هستن، که به تناسخ اعتقاد دارن و نمی‌خوان حق شخصی رو برای زندگی و دستیابی به تعادل صلب کنن. به طور مثال بعضی از بوداییست‌ها و بعضی از هندوها. همچنین کاهش زجر بخشی از بعضی گرایش‌های بوداییسم هست و راهب‌هاشون از آزار به حیوان‌ها دوری می‌کنن.

آیا افراد گیاه‌خوار با سواد‌تر هستن؟

به نظرِ بعضی که با جامعه گیاه‌خواری، کمی سر و کله زدن میاد که گیاه‌خوارها، از قشر خاصی از جامعه هستن. بعضی می‌گن که گیاه‌خوارها از قشر تحصیل‌کرده‌ان و بعضی قشر بورژوآ یا مرفه رو مستعد‌تر در نظر می‌گیرن.

و خب این موضوع شاید درست باشه. اما من فکر نمی‌کنم چون یک نفر با سواد هست، لزومن گیاه‌خوار می‌شه یا چون یک نفر گیاه‌خوار هست، مرفه یا باسواد می‌شه. بلکه فکر می‌کنم که افرادی که فرصت و توانایی این رو دارن که به عادت‌های روزانشون فکر کنن و انرژیی رو صرف بهینه‌سازی این عادت‌ها بکنن، احتمالن از قشر مرفه و تحصیل کرده‌ان. به عبارتی اگر من مسالم تامینِ پولِ دارویِ مادرِ پیرم باشه؛ وقتی که نمی‌تونم اجاره خونم رو هم بدم؛ فرصتِ زیادی برای مطالعه‌ی مشکل‌های جهان و عاقبت کارهام ندارم. و در نتیجه احتمال این که به دنبال گیاه‌خواری برم، کمتر می‌شه.

همینطور وقتی که در دانشگاه به مطالعه می‌پردازم، یاد می‌گیرم که خیلی از چیزهایی که بدیهی می‌دونم ممکنه اشتباه باشه. و این باعث می‌شه که انتخاب‌هایی، مثل رژیم غذاییم رو زیر سوال ببرم. خلاصش این که اگر به درونمون نگاهی بندازیم، طبیعی هست که تغییر‌هاییی ایجاد کنیم. یکی از این تغییر‌ها ممکنه گیاه‌خواری باشه.


شروع نوشتن: ۱۵ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش اول: ۱۷ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش دوم: ۱۸ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش سوم: ۱۸ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش چهارم: ۲۰ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش پنجم ۲۱ آبان ۱۳۹۶
انتشار ویرایش پنجم ۲۱ آبان ۱۳۹۶

با تشکر از: پگاه خادمی، امیر افیانیان، ملیحه بیات، شهرزاد شفائیان، شایان فروزش، صدرا علیزاده، سامان حمیدی، آرمان آزادنیا، نرگس مرعشی، شیرین امینیان، فاطمه رحمانزاده

من ADHD دارم.

معمولن وقتی مقالات مربوط به ADHD رو شروع می‌کنن، توضیح می‌دن که اسمش یعنی «بیش‌فعالی» و «عدم توجه». ولی این توصیف کاملن اشتباه هست. همونقدری که توصیف «عطسه» و «آب‌ریزش‌بینی» توصیفِ قابلی برای ذات‌الریه (سینه پهلو) نیست.

به همین دلیل، قبل این که بگم چی شد که می‌دونم ADHD دارم، و چند تا از سوال‌های رایج رو جواب بدم، و تجربه‌ی یک شخص دارای ADHD رو نقل کنم، باید بگم که اصلن این بیماری چیه. قول می‌دم کوتاه بگم!

ADHD چیست؟

ADHD یک بیماری مربوط به رشدِ عصبی غیر معمول مغز و تاثیرات ناشی از اون هست. این بیماری در واقع نقص در کنترلِ شخصی (یا به طور دقیق‌تر و علمی‌تر، عملکرد‌های مدیریتی / اجرایی Executive functions) هست. «کنترل شخصی» در رشته‌ی علوم اعصاب خیلی گسترده‌تر از اونی هست که در فرهنگ عامه، محسوب می‌شه. به طور مثال، من فردا امتحانی دارم. می‌دونم که باید امتحان رو با نمره بالای ۱۰ پاس کنم. و اگر نکنم خانوادم خیلی ناراحت می‌شن. خودم کُلی اذیت می‌شم و مجبورم دوباره اون درس رو بردارم و…. اینجا یک شخصِ سالم، این‌ها رو می‌بینه، انگیزه می‌گیره، و بجای دیدنِ سریالِ فرندز(برای دفعه‌ی چهاردهم) در حدی که ۱۰ رو بگیره، درسش رو می‌خونه.

اما شخصی که ADHD داره، تواناییِ ایجادِ انگیزه رو نداره. حتی با وجود این که می‌دونه برای خودش و خانوادش، مشکلاتِ زیادی ایجاد می‌کنه. اما این دانسته‌ها رو نمی‌تونه تبدیل به انگیزِشِ لازم برای مبارزه با وسوسه‌ی «هرکاری کردن، جز درس خوندن» بکنه.

اگر متوجه نمی‌شی که چطوری همچین چیزی ممکنه، تبریک می‌گم! به احتمال زیاد ADHD نداری!

صد البته که همیشه برای همه‌ی ما پیش اومده که روزهای تنبلی داشته باشیم. یا مواقعی رو به خودمون آسون بگیریم. اما افرادی که ADHD دارن، راهی جز این ندارن. تمامی تصمیم‌های زندگیشون چنین چالشی رو با خودشون براشون دارن و با توجه به شدتِ اختلالشون، که از زندگیِ شخصی گرفته، تا موفقیت شغلی و تحصیلیشون، تحتِ تاثیر قرار می‌گیره.

کسی که ADHD داره و تحت درمان نیست، کنترلی روی زندگیِ خودش نداره. از درون مشاهده‌گر منفعلِ این هست که تصمیماتی رو می‌گیره، که اصلن نمی‌خواد، آدم‌هایی رو ناامید می‌کنه که عاشقشونه و کارهایی رو می‌کنه که می‌دونه اشتباهن. شخصی که ADHD داره، تمام عمرش بخاطر کارهایی که، حتی در لحظه هم نمی‌خواسته بکنه، سرزنش می‌شه. «تنبل»، «حواس‌پرت« و «بی‌انگیزه» خونده می‌شه. اعتماد به نفسش خُرد می‌شه. و هیچ احساسیش رو نمی‌تونه کنترل کنه. و تمامی روابطش، از نزدیک‌ترین روابط عاشقانه، تا دورترین روابط رسمیش، تحت‌الشعاعِ معلولیتش قرار می‌گیره.

چطوری تشخیص داده شدم؟

از وقتی بچه بودم، بسیار بدو بدو می‌کردم. شلوغ بودم. حواس پرت بودم و بازیگوش. ولی مادری داشتم که شیطنتم به نظرش پذیرفتنی بود و پدری داشتم که با ۵ برادر، بزرگ شده بود. در مدرسه، هرچند، بخاطر انجام ندادن تکلیف‌هام، به دردسر می‌افتادم، اما بخاطر هوشم، مدت‌ها به مشکلِ جدیی برنخوردم. مدرسه برام جهنم بود، اما همیشه فکر می‌کردم که برای همه اینطوری هست.

نشانه‌هایی وجود داشت که شاید اگر بهشون توجه می‌کردم، زودتر باید می‌فهمیدم که مشکلی هست. سالِ دومِ دبیرستان (نظام قدیم)، افسردگیِ شدیدی گرفتم و روی لبه‌ی پرتگاه خودکشی راه می‌رفتم. اما، درست به موقع، به روان‌پزشک (متخصصی که دارو تجویز می‌کنه) مراجعه کردم. با این که برای افسردگی، به دکتر رحمانی‌فر، مراجعه کرده بودم، اما همزمان برام ریتالین، که معروف‌ترین داروی بیش‌فعالی هست، رو نوشته بود.

افسردگیم متوقف شد و وارد دوره‌ی خفقانِ کنکور شدم. دیگه درس نخوندنم. و این داشت مشکل ایجاد می‌کرد. این شد که مادرم به روانشناسش در مورد نگرانیش، در مورد آینده‌ی تحصیلیِ من گفت و خانوم دکتر درگاهی، حدس زد که «اختلالِ توجه» دارم. نتیجه‌ی آزمایش QEEG این حدسش رو تایید کرد. اون زمان، من و مادرم، تصور می‌کردیم اختلال توجه «بیماری» نیستش و بعد از چند جلسه نوروفید‌بک، کل ماجرا رو، دیگه فراموش کردیم.

ولی سال سوم دانشگاهم بودم که دوباره افسردگیم برگشت. سراغ دکتر مولودی رفتم، و دکتر مولودی ازم خواست که مادرم رو دفعه بعد همراهم بیارم. بعد از ۱۰ دقیقه مشاهده‌ی داینامیک رفتارمون، تشخیص داد که ADHD دارم. (دکتر مولودی سال‌ها بود که بخاطر تشخیص‌هاش معروف هست.) برای همین شکی باقی نموند. مخصوصن که برای من و مادرم یک «Aha Moment» اساسی بود: تمامی مشکلاتی که توی این سال‌ها داشتم، بالاخره معنی می‌دادن!

یک سال بعد، به دلایلی که اینجا ذکرشون نمی‌کنم، با دکتر مولودی خداحافظی کردم و پیش دکتر ارشدی رفتم. دکتر ارشدی تشخیص‌های قبلی رو تایید کرد و از همون زمان تحتِ نظرش هستم و چند ماه یک بار، بهش مراجعه می‌کنم تا داروهام رو تنظیم و نسخه‌ام رو تمدید کنه. ولی از موقعی که درمان دارویی رو شروع کردم، دنیام حسابی بهتر شد. هرچند هنوز هم به صورت روزمره مشکل‌هایی دارم دارم و گاهی شکست می‌خورم؛ اما این مانع پیشرفت بی‌سابقم نمی‌شه.

بیشتر سرت رو درد نمیارم. بیا چند تا سوالی که ممکنه تو هم داشته باشی رو برات جواب می‌دم.

سوالات رایج

آیا من (یا بچه من) هم ADHD داره؟

همه‌ی آدم‌های سالم، گاهی گرفتار ضعف در کنترل شخصیشون می‌شن. مثلن گاهی حواسشون پرت می‌شه و گاهی انگیزشون رو از دست می‌دن. اما همونطوری که اگر شخصی، گاهی ناراحت می‌شه، لزومن افسردگیِ مزمن نداره؛ کسی هم که گهگاهی، نشانه‌های ADHD رو نشون می‌ده، لزومن این بیماری رو نداره.

با این حال اگر حس می‌کنی که ممکنه، حتی درصدی، این بیماری رو داشته باشی، به با تجربه‌ترین دکتر روانپزشکی که می‌شناسی مراجعه کن؛ و از تشخیصِ درستش، مطمئن شو. ADHD تشخیصِ سختی داره و با وجودِ تعدادِ زیادِ افرادی که این بیماری رو دارن، تشخیصش در بین بیماری‌های مختلف و متعدد کارِ بی‌نهایت دشواری هست. برای همین تجربه و سواد روان‌پزشک، ارزش کلیدی داره.

به نظرت ADHD چیز خوبی نیست؟

باز هم اسم‌گذاری اشتباه، کار خودش رو کرد. خیلی‌ها فکر می‌کنن «بیش‌فعالی» یعنی انرژی زیاد داشتن. اما این درست نیست. یک شخصی که ADHD داره، لزومن انرژی بیشتری نسبت به یک فرد سالم نداره. تفاوت اصلی در این هست که یک فرد سالم، انرژیی رو در اختیار داره، که در بین کارها و علائق کوتاه و دراز-مدتِش، تقسیم می‌کنه. اما یک فردِ دارایِ ADHD، بَرده‌ی انرژیی هست، که این انرژی بر زندگیش حکم‌رانی می‌کنه. و خودِ شخص، ذره‌ای کنترل بر روش نداره. این انرژی ممکنه یک خشم نابجا باشه، یک عشق لحظه‌ای، تمایل به دیدن تمام قسمت‌های یک سریال شب قبل از امتحان و…

دیگه چندان خوب به نظر نمی‌رسه. نه؟

راه درمانش چیه؟

ADHD یکی از بیماری‌های عصبی‌ای هست که بیشترین روش‌های درمانی رو داره. و سال‌های سال پشتش مطالعه شده. به همین دلیل داروهای فوق‌العاده موثری براش وجود دارن. بزار چند تا از درمان‌های موثر رو بگم:

۱. مگر این که شدت اختلالی که داری، بسیار بسیار بسیار کم باشه، درمانِ دارویی، یک «باید»ِ بزرگ هست. داروهای زیادی توی ایران موجوده. مثل ریتالین و آتوموکستین. این‌ها رو روان‌پزشک می‌تونه برات تجویز کنه. باهاش همراهی کن تا دُز و داروی مناسب رو پیدا کنین. این داروها، نه اعتیادآورن و نه خطرناک. اما نادیده گرفتنشون، می‌تونه به اعتیاد و رفتارهای خطرناک منجر بشه.

۲. علاوه‌بر دارو، دوره‌های درمانی CBT (یا رفتار-شناخت درمانی)، که توسط روان‌شناس‌های بالینی ارائه می‌شن، می‌تونن تاثیرات فوق‌العاده‌ای بگذارن. درمان دارویی، یک «باید» هست. اما در اغلب مواقع، کافی نیست. مخصوصن اگر تا بزرگسالی، تحتِ درمان قرار نگرفته باشی.

۳. مدیتیشن خیلی مفید هست. مدیتیشن بخشی از برنامه‌ی درمانیِ CBT هست. اما به هرصورت به نظرم ارزش این رو داشت که جدای از CBT هم ذکرش کنم.

۴. بعد از همه‌ی این‌ها، نوروفیدبک، ممکنه تاثیرات خوبی داشته باشه. هنوز تحقیق‌های زیادی وجود نداره که اثر بخشیِ بالا، یا طولانی مدتش رو نشون بدن. و هزینه‌ی به نسبت بالایی هم داره. اما اگر موارد بالا رو انجام دادی و باز هم منابع زمانی و مالی کافی رو داری، این روش، امید بخش هست.

ولی متاسفانه همونقدری که پشت ADHD مطالعه بوده و هست، شبه-علم و شایعه هم براش زیاد ساخته شده. مثلن، با وجود کوهی از مطالعات، بعضی تصور می‌کنن که ADHD بیماری نیست. معتقدن که تفاوتی در طرز فکره. یا داستان‌هایی، مثل این که افرادی که ADHD دارن، در دوران گذشته شکارچی بودن و بقیه گرد‌آورنده. این‌چنین ادعاهای بی‌اساسی زیاد هست. و ذکر و نقد تک‌تکشون، از حوصله‌ی این نوشتار خارج هست. روش‌هایی هستن که می‌دونیم جواب نمی‌دن:

۱. روانکاوی، روان‌پویشی، تحلیلِ روابطِ متقابل (TA)، درمان‌های اگزیستانسیالیستی و… همه جزو دسته‌ی شبه-‌علم‌هایی هستن، که به اسم روانشناسی، خودشون رو جا زدن. همه ادعاهای زیادی دارن؛ ولی از لحاظ نظری و تجربی، نشون دادن که شبهِ علمی، بیش نیستن و جوابگویی ندارن.

۲. بازی‌هایی که ادعای تقویت حافظه و توجه و… رو دارن، اغلب روش‌هایی صرفن برای کاسبی هستن. تحقیقات چندانی وجود نداره که سودی برای این بازی‌ها نشون بده. اغلب تحقیقاتی که پیشرفتی رو نشون دادن، یا تاثیراتِ طولانی-مدت رو نسنجیدن، یا معیارشون بازی بخصوص بوده و نشون ندادن که پیشرفت در بازی مربوطه، لزومن لطفی هم برای سایر ابعاد زندگی داره. بعضی از تحقیقات هم از تعدادِ آزمودنی‌های کم، یا شرایطِ آزمایشِ ضعیف بهره می‌برن. خلاصش این که هرچند امید‌های زیادی داشتیم، اما فعلن، آزمایش‌ها بیشتر شکست رو نشون می‌دن تا موفقیت.

۳. درمان‌های گیاهی، سنتی، هومیوپاثی و بقیه‌ی شبه‌علم‌ها و ضدعلم‌ها رو هم ذکر نمی‌کنم.

اما اگر مطمئن نیستی فلان درمان مفید هست یا نه، بهم پیغام بده و اگر بدونم جوابت رو میدم و اگر ندونم بهانه‌ای میشه که با اساتیدم صحبت کنم و کمی توی ژورنال‌های علمی، مطالعه کنم 🙂

آیا تنبلی نیست؟

یکی از دردناک‌ترین چیزهایی که همیشه باهاش سر و کله زدم، برچسب‌های این چنینی هستن که قضاوت منفی و بی‌اساس رو برای دیگران ممکن می‌کنن و تو رو محکوم به عذاب وجدان و تردشدگی می‌کنن. به طوری که نه‌تنها همکلاسی‌ها، بلکه معلم‌ها و پدر و مادر و دوست‌های محدودت رو تبدیل به افرادی بی‌رحم می‌کنن.

ولی بیا اول بپرسیم، تنبلی یعنی چی؟ وقتی می‌گیم یک نفر تنبله، یعنی برای رسیدن به خواسته‌هاش تلاش نمی‌کنه. آیا تا به حال فکر کردی کسی که توانایی انجام خواسته‌هاش رو نداره، ممکنه مشکلی داشته باشه؟ فرض کن ماشینت رو روشن می‌کنی، موتورش کار می‌کنه، ولی درست حرکت نمی‌کنه. هر چقدر گاز رو فشار می‌دی، سرعتش بیشتر از ۱۰ کیلومتر بر ساعت، نمی‌شه. آیا می‌گی: «ماشین من تنبله؟» یا می‌گی «یک مشکلی هست. باید به مکانیک زنگ بزنم!»؟

تنبلی در انسان هم همینطوری هست. یک برچسبِ بی‌معنیِ قضاوت‌گر، برای نشانه‌ای از مشکلاتی هست که نمی‌شناسیم. اگر ما نمی‌دونیم مشکل از کجاست، به این معنی نیست که حق محکوم کردن فرد رو داریم. اگر نمی‌دونی فرد چرا نمی‌تونه تلاش لازم رو برای رسیدن به اهدافش بکنه، این امکان رو بده که فرد از بیماریی رنج می‌بره. ممکنه این بیماری اتیسم، اضطراب، ADHD یا هر چیز دیگه‌ای باشه. بجای قضاوت، دنبال بهتر کردن شرایط باید باشی.

آیا با تلاش بیشتر نمی‌تونی؟

این سوال رو می‌شه با یک سوال جواب داد: اگر می‌تونستم، چرا نباید تلاش می‌کردم؟ یا با یک مثال هم می‌شه جواب داد: آیا شخصی که چشم ضعیفی داره، با تلاش بیشتر می‌تونه متنی رو از دور بخونه؟

شخصی که ADHD داره، توانایی کنترل رفتارش رو نداره. توانایی کنترل احساسش رو نداره. و خواسته‌هاش و تلاش‌هاش، قدرت چندانی ندارن. این چیزیه که بیماریش کرده. وقتی تلاش و ارادت قدرت کافی رو نمی‌تونه داشته باشه تا بتونه تمام بخش‌های مغزت رو با خودش هماهنگ کنه، تو فقط یک مشاهده‌گری.

اینطوری هم می‌شه جواب داد که دارو و درمان، به نوعی، تلاش ماست. و هر کسی برای بهبود شرایط بخصوصش، مجبوره تا تلاش‌های متناسبی رو بکنه. و دارو و درمان، تلاشی هست که من در توانم هست که برای شرایطی که درش به دنیا اومدم، دارم می‌کنم.

آیا بخاطر کامپیوتر و اینترنت نیست؟

این افسانه‌ای بیش نیست. این سوال ناشی از اسم‌گذاری ضعیف این بیماری هست. به عبارتی آدم حق داره فکر کنه که ممکنه دلیل بیماری «عطسه و آبریزش‌بینی» یک میکروب جهش یافته نباشه و گرد و خاکی باشه که باعث حساسیت شده. ولی همونطوری که آنفولانزا فقط عطسه نیست، ADHD هم فقط اختلال توجه نیست.

درسته که در بعضی افراد، به میزان محدودی، اینترنت و تلوزیون باعث شده که زمان کوتاه‌تری رو صرف یک کار بخصوص بکنن، اما این نه‌تنها با مقیاس اختلال توجهی که یک شخص دارای ADHD باهاش درگیره، قابل مقایسه نیست، بلکه بیشتر مشکلات اصلی این بیماری، مثل رفتارهای تکانشی، ضعف ادراک زمانی، بی‌قراری و… رو توجیه نمی‌کنه.

آیا بخاطر شکر نیست؟

نه. شکر می‌تونه به میزان محدودی در طی زمان فرد رو دچار انرژی بیش از حد بکنه. ولی این اثر موقت هست. و حتی در کودکان در طی سنین رشد، باعث تاثیرات دائمی‌ای نمی‌شه که در فرد دارای ADHD می‌بینیم.

آیا فقط پسر‌ها می‌گیرنش؟

ما می‌دونیم که قطعن دخترها هم ADHD دچارش می‌شن. چیزی که هنوز نمی‌دونیم این هست که آیا به یک اندازه این بیماری در دخترها و پسرها وجود داره؟ زمانی باور به این بود که بیشتر، پسرها این بیماری رو دارن. اما الان نشون داده شده که بروز رفتاری ADHD در دخترها و پسرها، متفاوت هست. و حجم بالایی از زن‌ها نادیده گرفته شدن. و این باعث شده که تعداد خیلی زیادی تشخیص داده نشن. اما هنوز قطعیتی وجود نداره که بدونیم این تعداد برابری با تعداد پسرها داره. و نیاز به تحقیقات بیشتر و گسترده‌تر هست. تحقیق‌هایی که در حوزه‌ی ژنتیک انجام می‌شن، با نشون دادن این که ژن‌های مربوط به این بیماری، در کدوم کرومزوم‌ها قرار دارن، می‌تونن نسبت به درکمون از این قضیه کمک زیادی کنن.

آیا فقط در کودکی این بیماری وجود داره؟

یک تصور اشتباه که کاملن قابل درک هست اینه که این بیماری فقط در کودکی وجود داره و با افزایش سن خود به خود درمان می‌شه.

اما این تصور درست نیست. با وجود این که این بیماری ارتباط مستقیمی با رشد مغز داره، اما تحقیقات نشون دادن که اکثریت افرادی که در کودکی ADHD داشتن، در بزرگ‌سالی هم دارن. با توجه به این که دنیای بزرگسالی احتیاج به کنترل شخصی بیشتری داره، خیلی‌ها که شدت اختلالشون کاهش پیدا می‌کنه یا در کودکی به مشکلی برنخوردن، در بزرگسالی به مشکل بر می‌خورن. گاهی هستن افرادی که در سنین بالای ۵۰ سال تشخیص داده می‌شن. در گذشته ADHD بزرگسالان، ناشناخته بود، اما در حال حاضر، سال‌های سال هست که در مطالعات آکادمیک و کلینیکال، به عنوان یک بیماری جدی شناخته می‌شه و مطالعه‌های اپیدمیولاجیکال زیادی نشون دادن که اهمیت درمان این بیماری، در سطح زندگی فرد، چقدر حیاتی و تاثیرگذار هست.

با این حال باید بدونیم که خیلی‌ها با استراتژی‌هایی، با ضعف‌های ناشی از ADHDشون رو به رو می‌شن. که تا حدی جواب‌گوی موقعیت و شدتِ کمِ بیماریشون هست. و در اغلب مواقع، بُروزِ رفتاریِ ADHD همراه با افزایشِ سن، تغییر می‌کنه. به طور مثال «بیش‌فعالی» در کودکی شاید به شکل از روی مبلی به روی مبل دیگه پریدن خودش رو نشون بده، اما در بزرگسالی این بیش‌فعالی، به شکل «از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگه پریدن» در شغل و درس و روابط رمانتیک در بیاد.

آیا سوال دیگه‌ای داری؟

بهم پیغام بده. من خوشحال می‌شم که تا حدی که می‌تونم، کمک کنم تا درک بهتری داشته باشی و زندگی خودت و اطرافیانت رو بهبود ببخشی.

ماجرای کیمیا

کیمیا دوست خوب من هست که با مشکل‌های رایجی در زمینه‌ی بیماریش رو‌به‌رو شده. کیمیا قبول کرد که تجربه خودش رو از زبون خودش به اشتراک بگذاره. توصیفش، اهمیت افزایش آگاهی، نه فقط در عام جامعه، بلکه در افراد متخصص رو هم نشون می‌ده:

اولین بار که حس کردم یه چیزی درباره توجهم درست نیست ١۶ سالم بود. متوجه شدم که باید وقت بیشتری نسبت به همسال‌هام برای انجام فعالیت‌های مشابه بذارم. کاری که بقیه تو پنج دقیقه انجام می‌دادن، یک ساعت وقت من رو می‌گرفت. بچه باهوشی بودم ولی بازدهیم خیلی پایین بود و این، ناامیدم می‌کرد. در انجام کارها تداوم نداشتم. زود حوصلم سرمی‌رفت و عصبی می‌شدم.تا اون زمان اصطلاح «اختلال عدم توجه بزرگسالان» به گوشم نخورده بود. تصورم از این اختلال به همون مفهوم عامیانه “بیش‌فعالی” بچه‌ها خلاصه می‌شد. مسئله رو با مشاور مدرسمون درمیون گذاشتم و بهم گفت که چیزی نیست و الکی استرس دارم (که نداشتم) برای همین اینجوری می‌شم. پیش دو-سه‌تا روانشناس رفتم، ولی تنها جوابی که گرفتم، تعدادی توصیه کلی و جملات عامه‌پسند کَشکی، برای موفقیت بود. به نظرم اومد که این روانشناس‌ها فقط می‌خوان زمان رو بگذرونن و جیبم رو خالی کنن و زندگیم براشون مهم نیست. چون مداومن تاکید می‌کردن که «باید ۱۰ – ۲۰ جلسه بیای مشاوره» ولی پاسخ سوال‌های من رو نمی‌دادن.

اون موقع بود که شروع کردم به مطالعه درباره اختلال‌های ذهنی. ۲ – ۳ جلد کتابِ روانشناسیِ فارسی (تالیف شده) درباره کودکان و نوجوانان استثنایی و اختلالات یادگیری و… خوندم که مطلب‌هاشون خیلی کم، خیلی قدیمی و عمدتن درباره کودک‌ها بود و به همون ۳ – ۴ نشونه عمومی بیماری ختم می‌شد. بعد رفتم سراغ وبسایت‌های انگلیسی زبان. اون‌جا چیزهای خیلی خوبی پیدا کردم. درباره اختلالِ عدمِ توجه در کودکان و نوجوانان و بزرگسالان و نشونه‌هاش و زیرشاخه‌های مختلفش خوندم.

باورم نمی‌شد. در عینِ‌حال هم خوشحال و هم ناراحت بودم: خوشحال بودم که فهمیده بودم چه مرگمه. دقیقاً شبیه داستانِ «قصه‌ی عینکم» شده بودم که وقتی قهرمان داستان، برای اولین بار، عینک به چشمش زد؛ فهمیده بود که سرچشمه‌ی همه‌ی مشکلاتش در تمام عمرش، چی بود. اما ناراحت بودم چون یک معضل مادام‌العمر داشتم و حس می‌کردم در حقم بی‌انصافی شده.

در همون زمان، درباره خیلی از وضعیت‌های دیگه (مثل افسردگی، وسواسِ فکری-عملی، اختلال‌های یادگیری، اختلالِ دوقطبی، سندروم طیف اوتیسم، و اسکیزوفرنی) هم مطالعه کردم؛ که مطمئن بشم اشتباه نمی‌کنم. البته اشخاصی که دچار اختلالِ عدمِ توجه هستن، گاهی مشکلاتِ دیگه‌ای رو هم به شکل موازی به‌همراهش دارن. مثلن خودِ من در بازه‌های مختلف زندگی تیک، اختلال‌های تغذیه، وسواس فکری-عملی و افسردگی (به دلیل کمبود ترشح دوپامین در اشخاص مبتلا به ADHD) رو هم تجربه کردم. اول فکر می‌کردم خیلی بدبختم که این همه مشکل دارم. بعدها با مفهوم کاموربیدیتی (یا به قول خودم اِشانتیونِ مرض!) آشنا شدم.

یک دفعه دیگه (در ١٧ سالگی)، رفتم پیش یک روانپزشک و بهش گفتم که فکر می‌کنم اختلال عدم توجه دارم. مجددن با همون پاسخِ “نه چیزی نیست، استرس داری” مواجه شدم. تاکید کردم استرس ندارم؛ توجهم کمه و در نتیجه خیلی ناراحتم. اما فایده ای نداشت. برام داروی اعصاب (مهارکننده اختصاصی بازجذب سراتونین) اونم از دو نوع مختلف نوشت! داروها با هم عوارض بدی داشتن. و مهم‌تر از همه این که برای وضعیت من مناسب نبودن! متاسفانه بهم گفته‌نشده‌بود ترک ناگهانی داروی اعصاب، چقدر اثراتِ بدی می‌تونه بگذاره. دارو رو سریع کنار گذاشتم؛ و به همین خاطر، شدیدن تنظیم عصبیم بهم ریخت. در مقطع پیش دانشگاهی، افسردگی شدید گرفتم. عدم تواناییم در تصمیم گیریِ قاطعانه برای رشته‌ی تحصیلیم هم بهش اضافه شده بود و قوزِ بالا قوز بود.

چند وقت بعد (یعنی در ١٩ سالگیم) رفتم پیشِ یک روانپزشکِ دیگه و شرایطم رو گفتم. و با این پاسخ عجیب مواجه شدم که “نه! نه! بیش‌فعال نیستی؛ چون جلو من نشستی و ندیدم که وول بخوری”! اینم مثل قبلی، گفت «استرس شدید داری» (خیلی کم و قابلِ کنترل استرس داشتم و تازش هم، از زمان بهم ریختگیِ عصبیِ سالِ قبلم، بهتر شده‌ بودم) و باز هم دارو تجویز کرد. ولی این بار دارو رو نخوردم.

یک ماه بعد دکتری پیدا کردم که اختصاصن با کودک‌های استثنایی کار می‌کرد. اون برای اولین‌بار شکم رو تایید کرد که اختلال عدم توجه دارم. البته هیچ توضیحی که به ارتقای وضعیتم کمکی کنه بهم نداد.

برداشتِ کلی من از تجربه‌های چند سالِ اخیرم این هست که در کشورهای در حال توسعه، خصوصن ایران، اطلاعات در زمینه‌ی اختلال‌های عصبی خیلی خیلی کمه. خلاصه در ٢٠ سالگی موفق شدم یه دکتر واقعن قابل و با اطلاعات محشر، درباره‌ی این اختلال، پیدا کنم (که تخصصش رو در یکی از کشورهای اروپایی گرفته‌بود.)

همون موقع بود که در اینترنت، با جَوون‌های دیگه‌ای که وضعیتی مشابه من داشتن، آشنا شدم. حسِ خوبی بود که اطلاعاتمون رو با هم به اشتراک می‌ذاشتیم. این اختلال در زندگیم خیلی اثر بدی گذاشت و خیلی کار دستم داد.

با این وجود، سعی می‌کنم راهکارهای مختلفی برای کمک به خودم پیدا کنم و خوشحالم که حداقل از سنِ کم، از نقطه ضعف‌هام آگاه شدم. پدرم هم مشکل من رو داره؛ و هنوز در ۵٠ سالگی با بعضی چیزا کنار نیومده؛ چون هیچوقت رسمن تشخیصی دریافت نکرده.

چیزی که خیلی آزارم می‌ده، این هست که دیگرانی که آگاهی کافی ندارن وضعیتم رو انکار می‌کنن. و بهم می‌گن هیچیم نیست و الکی بزرگش می‌کنم، که تنبلی‌هام رو توجیح کنم. خصوصن مادرم (که از طنزِ روزگار، مشاور و روانشناس هم هست)! البته خودش اعتراف کرده که براش سخت هست که قبول کنه که بچه‌ی خودش مشکلی داره.

با وجود این که تشخیص کیمیا با انجام مراحل رسمی تشخیص بالینی روز، ممکن بود، اما به علت وجود کلیشه‌هایی که حتی در جامعه‌ی متخصص وجود داره، بیماریش برای سال‌ها نادیده گرفته شد. این موضوع اهمیت این که پیش چه متخصصی بریم رو نشون می‌ده. روان‌پزشک، روان‌شناس و متخصص اعصاب عزیز، لطفن اهمیت دروس پایه و به روز بودن رو نادیده نگیرین. بازبینی این دروس، برای شما شاید سالی یک هفته وقت بگیره، اما کل زندگیِ کسی که با درموندگی بهتون پناه میاره رو نجات می‌ده.


پایان ویرایش اول: ۱۱ آبان ۱۳۹۶
اضافه کردن و ویرایش نظر کیمیا: ۱۳ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش دوم: ۱۳ آبان ۱۳۹۶

با تشکر از: کیمیا، فاطمه رحمان‌زاده، پگاه خادمی

چرا با معماری خداحافظی کردم؟

من عاشق معماری بودم. سال‌های سال، پای یادگیریش، وقت گذاشتم. توش موفق بودم. از نظر شغلی و درسی به راحتی پیشرفت کردم. ولی با این حال، سال ۹۵ تصمیم گرفتم که پرونده‌ی معماری رو ببندم و با این رشته خداحافظی کنم. متنی که می‌خونی، ماجرای این تغییر رو می‌گه.

چطور وارد معماری شدم؟

دوم دبیرستان بودم که فهمیدم رشته‌ی ریاضی، رشته‌ای نیست که بتونه نیازهای من رو ارضا کنه. همین شد که دنبال رشته‌های دیگه گشتم. پدر من، یک مهندس و مدیر موفق در رشته‌ی عمران بود و هست و این باعث شد که یک روز عصر من رو بنشونه، بهم بگه که رشته‌ای به اسم رشته معماری هست که توش پر از خلاقیته، شغل خوبی براش هست و هزار و یک خوبی دیگه. من چند ساعتی رو بهش فکر کردم و تصمیمم رو گرفتم و همون سال تغییر رشته دادم و توی بهترین هنرستان معماری مشهد، شروع به یادگیری معماری کردم.

با معماری چه کردم؟

رشته‌ای بود که بخاطر سال‌ها کارآموزیم، علاقم و آمادگیی که از قبل داشتم، به راحتی درش شکفتم. دو سال بعد وارد دانشگاه شدم. و تحصیلات اکادمیکم رو ادامه دادم. در ابتدا مطالعه فوق برنامه بخش مهمی از زندگیم بود. سال اول به مطالعه هویت در معماری پرداختم؛ که باعث شد کم‌کم به این سوال که «چطوری این هویت رو می‌شه ساخت؟» برسم. این شد که وارد حوزه‌ی معماری پارامتریک شدم. این حوزه به شدت جذاب بود. اما یک عاملی که من رو علاقه‌مند کرده بود، یعنی امکان ایجاد پایداری محیط‌زیستی رو که فکر می‌کردم داره، نداشت. این شد که مستقیمن به مطالعه معماری پایدار پرداختم. این حوزه، حوزه‌ای بود که خیلی خوب درش جا افتادم و مدتی من رو سرگرم کرد.

موضوعی که بیشتر توی حوزه‌ی پایداری نظرم رو جلب کرد، موضوع پایداری اجتماعی بود. اما کشفی که کردم این بود که تمام ادعاهایی که معمارها می‌کنن که زندگی انسان رو مد نظر قرار می‌دن و روانشناسی می‌دونن و… فقط و فقط ادعا بود. دانشجوهای معماری، شاید در مقطع ارشد، فقط دو واحد اختیاری روانشناسی بگذرونن. و این که اینقدر انسان (که بیش از ۹۰٪ دنیای اطرافش رو می‌سازیم) در فرآیند طراحیمون، بی‌اهمیت هست، اشتباه اومد. با وجود این که معماری چنین تاثیر مهمی توی زندگی مردم می‌گذاره، اما معمارها اطلاعات چندانی در مورد روان انسان ندارن.

همین شد که در کتاب‌های معماری مختلف به دنبال این گشتم که چطور می‌شه روانشناسی محیطی اخلاقمندانه‌ای داشت. متاسفانه منبع مناسبی پیدا نکردم. همین شد که با استفاده از COURSERA، دوره‌ای با عنوان Introduction to psychology از دانشگاه تورنتو رو گذروندم. و اینجا نقطه‌ای بود که عمق جهل معمارها رو به انسان پی بردم.

چی شد که تصمیم خداحافظی با معماری رو گرفتم؟

با وجود عدم رضایتم سعی کردم راهکاری پیدا بکنم: شاید علم روانشناسی محیطی وجود نداشت؛ شاید در طی تحصیلات، کاربر فراموش شده بود؛ اما حتمن راهی بود که حداقل من بتونم به روشی اخلاقی خرج زندگیم رو از طریق معماری بدست بیارم. نه؟ اما جوابم نه بود. مدتی چند بخش مختلفی که یک معمار می‌تونه در اون‌ها کار کنه رو بالا و پایین کردم و هر کار کردم، راهی پیدا نکردم که بتونم شغلی رو داشته باشم که درش عذاب وجدان، بخش عمده‌ای از روزم رو تشکیل نده.

مشکل اینجاست که حوزه‌ی ساختمان‌سازی کاملن سیستماتیک هست. و تقریبن هیچ راهی برای این که اهمیتی که لازمه به کاربر داده بشه، رو بدیم؛ وجود نداره. چرا که ما فقط بخش کوچکی از تیم طراحی، ساخت و … هستیم. و اگر من یک نفر کار اخلاقی رو بکنم، کار من توسط چند مهندس دیگه اصلاح و دوباره غیر اخلاقی می‌شه. (و این از قصد نیست. بلکه صرفن این که این افراد نمی‌دونن که چی رو نمی‌دونن خودش باعث می‌شه که کار نادرست رو بکنن).چند راه اندکی که وجود داره، هیچ درآمدی نداره. در نتیجه اگر حتی می‌خواستم هم که در وقت آزادم به کاری اخلاقی بپردازم، هزینش، ساعت‌ها کارِ غیراخلاقیِ بیشتر بود.

و این برام قابل قبول نبود.

همین شد که ضربه نهایی رو زدم و تصمیم گرفتم با معماری، که با کاربرش مهربون نبود،‌ خداحافظی کنم و به سراغ علاقه دیگم برم: شناخت. رشته‌ای که می‌تونستم درش اخلاقی کار کنم.


پایان ویرایش اول: ۶ آبان ۹۶
پایان ویرایش دوم: ۷ آبان ۹۶
پایان ویرایش سوم: ۹ آبان ۹۶

با تشکر از: پگاه خادمی، مینا باریکانی و فاطمه رحمانزاده

علوم شناختی چیست؟

ذهن وجود خارجی نداره. یا حداقل اسکینر، روانشناس رفتارگرا، چنین ادعایی داشت. اسکینر بخشی از یک جنبش بود که بعد از درخشش شبه‌علم روان‌پویشی و روانکاوی (که فروید خالقش بود)، به دنبال مطالعه علمی رفتار انسان گشت. مشکل اینجاست که هرچند رفتارگراها تمایل تحسین برانگیزی برای علمی بودن داشتن، اما از اون سمت بوم افتادن و وجود هر چیزی که حتی ذره‌ای عینی نبود رو زیر سوال می‌بردن. ولی با ورود علوم شناختی همه چیز رو تغییر داد.

با این وجود در بین سال‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۰، با ورود کامپیوتر به دنیای تکنولوژی، حضور فعال دانشمندانی که دیگه نمی‌تونستن ذهن رو نادیده بگیرن، همچنین مطرح شدن بیش از پیش زبان‌شناسان، و … جنبشی به نام «جنبش شناختی» رخ داد. جنبشی که تعریفش «مطالعه‌ی علمیِ ذهن» هست. حالا این ذهن می‌تونه ذهن یک انسان (فارغ از جنسیت، سن یا …) یا یک کامپیوتر باشه. این رشته با استفاده از روش‌های تحقیقاتی مختلف، مثل خودسنجی، مدل‌سازی کامپیوتر، اسکن مغزی و … به مطالعه ذهن در انسان و موجودات مختلف می‌پردازه.

مطالعه ذهن در قالب رشته علوم شناختی یکی از رشته‌های علوم پایه محسوب می‌شه. هرچند که فارغ‌التحصیلان این رشته می‌تونن به درمان بپردازن؛ اما علوم شناختی به علت ماهیت تحقیقاتیش، نه رشته‌ای پزشکی محسوب می‌شه؛ و نه از زیر شاخه‌های روانشناسی. (هرچند که روانشناسی هم در این رشته وجود داره و در رشته‌ی روانشناسی هم کمی مطالعه شناخت پایِ ثابت دروسشون هست.)

اگر در مورد اسم «علوم شناختی» گیج شدی، حق می‌دم بهت. بیا بجای این که به واژه «شناخت» به معنی «شناسایی کردن» فکر کنیم، بهش به معنی «فرآیند‌های فکر، حافظه و ادراک» نگاه کنیم.

خیلی مهم هست که بدونیم که ذهن ماهیتی پیچیده داره. در قالب‌های مختلفی خودش رو نشون می‌ده. و ما نمی‌تونیم مستقیم ببینیمش، و موانع زیادی برای مطالعش هست. برای همین ما نیاز داریم که با استفاده از رویکرد‌های مختلفی، سعی در فهمش داشته باشیم. هر کدوم از این رویکرد‌ها، سود‌ها، روش‌ها و سوالات متفاوتی ارائه می‌دن. بعضی مثل فلسفه، از هزاران سال پیش درباره‌ی ذهن مطالعه می‌کردن. بعضی اما، شاید عمرشون کمتر از نصف قرن باشه. بزار یکی یکی بهت توضیح بدم.

مجموعه‌ای از رشته‌ها

فلسفه

فلسفه شاید بهترین توصیفش، «فکر کردن» باشه. فکر کردن به ماهیت دنیا. فکر کردن به بهترین نظام سیاسی. فکر کردن به این که آیا ما می‌تونیم به یافته‌های علمی اتکا کنیم یا نه. یا فکر کردن درباره‌ی وجود اخلاق. ولی بدنیست که این رو بدونیم که فیلسوف‌ها دیگه افرادی با ریش‌های بلند نیستن که چون در فکرشون غرقن به شکل مکرری، سرشون به در و دیوار می‌خوره. بلکه علاوه بر چنین موجودات جذابی، دانشمندان و مخترعان هم به نوعی فیلسوف‌هایی هستن که روش‌ها و تخصص‌های خاصی رو انتخاب کردن. (و در نهایت چون غرق در فکرن، سرشون به در و دیوار می‌خوره.)

فلسفه روشش تفکر، استدلال و درون‌نگری هست. با استفاده از فلسفه ما سوال‌هایی رو مطرح می‌کنیم و سعی در پیدا کردن راه‌کارهایی برای توضیح پدیده‌های مختلف داریم. به عبارتی فعال‌ترین نقش فلسفه، در علوم شناختی، تولید نظریه و زیر سوال بردن اون چیزی هست که ما بدیهی می‌دونیم. فلسفه بسیار کلی هست. و سوال‌های خیلی گسترده‌ای رو می‌پرسه. سوال‌هایی که بدون وجود فیلسوف‌های متعدد نمی‌شه جوابی براشون پیدا کرد. مثلن این که آگاهی چیه؟ یا تعریف مناسب برای واژه ذهن چیه؟ آیا می‌تونیم ذهن رو با قوانین فیزیکی به طور کامل توضیح بدیم یا نه؟

فلسفه ذهن حوزه‌ای گستردست. سرشار از سال‌ها نظریه‌پردازی. و با همکاری سایر رویکرد‌های علوم شناختی، این پیچیدگی حتی بیشتر و درک نظریه‌ها، حتی سخت‌تر شده. ولی با این حال بخشی جدا نشدنی از علم و علوم شناختی هست.

روانشناسی

روانشناسی موردی هست که بسیاری با مطالعه ذهن، مرتبط می‌دوننش. اما چیزی که خیلی‌ها نمی‌دونن این هست که روانشناسی حتی تاریخ متفاوتی با علوم شناختی داره. با وجود این که روانشناسی در زمان‌هایی تمرکز قابل ملاحظه‌ای رو روی مطالعه‌ی ذهن گذاشت، اما بیشتر این تلاش‌ها در بین شبه-علم‌ها (مثل روان‌پویشی یا TA)، تعصب‌ها (مثل افرادی چون اسکینر که انتقاد پذیر نبودن) و تمایل درمانی (که نوع تحقیقاتی که انجام می‌شد رو به تحقیقاتی محدود می‌کرد که سودمندیی برای درمانگر دارن) ، گم شد. از این جهت، روانشناسیِ شناختی، به عنوان یک مکتب جدا در دنیای روانشناسی و روشی مشخص در دنیای علوم شناختی، ماهیت مجزایی برای خودش پیدا کرده.

دو وجه تمایز مهم روانشناسی شناختی با علوم شناختی در ۱. این هست که ابزارهای روانشناسی شناختی، بیشتر متکی بر پاسخ‌گویی انسان، گفتگو و سنجش‌های پرسشنامه‌ای هست. و ۲. روانشناسی شناختی فقط و فقط بر مطالعه روی انسان تاکید داره. این در حالی هست که علوم شناختی، علاوه بر انسان، به محصولاتِ انسانی (مثل زبان و هوش مصنوعی) و همچنین ذهن سایر حیوان‌ها می‌پردازه.

زبان‌شناسی

شاید بشه گفت یکی از شگفتی‌های علوم شناختی، چیزهایی هست که می‌شه از زبان فهمید. زبان انسان بخاطر پیچیدگی‌هایی که داره، از مقدار زیادی از بخش‌های مغز استفاده می‌کنه که کاربری دیگه‌ای ندارن و این نشون می‌ده که زبان اهمیت فرگشتی (تکاملی) زیادی برای اجدادمون داشت. زبان علاوه بر این که امکان روابط اجتماعی بی‌نهایت پیچیده رو بهمون می‌ده (و در نتیجه ابعاد اجتماعی ذهنمون رو به رخ می‌کشه)، همچنین در ادراک این که مغز چطور رشد می‌کنه، کمکمون کرده. محقق‌های این حوزه، با مطالعه افرادی که دچار آسیب مغزی شدن، به کاربری بخش‌های مختلف مغز می‌پردازن.

علاوه بر اون بعضی روی یادگیری زبان توسط کودکان و بزرگسالان، سعی در آشنایی با ذهن دارن. همچنین بعضی روی نحو و گرامر زبان کار می‌کنن تا به شکلی غیر مستقیم، در مورد ساز و کار زبان در مغزمون مطالعه کنن. حتی افرادی هستند که با مقایسه شیوه‌ای که ما با زبان برخورد می‌کنیم و شیوه‌ای که یک کامپیوتر با نمود زبان برخورد می‌کنه، سعی در درک نحوه‌ی کار ذهن دارن. افرادی که توی حوزه‌ی زبان‌شناسی شناختی کار می‌کنن، چنین سوالاتی می‌پرسن: آیا فلان ویژگی زبان، یک ویژگی ناشی از فرهنگ هست؟ بخش‌های مربوط به زبان در مغز چطور عمل می‌کنن؟ کودکان چطوری زبان رو یاد می‌گیرن؟ آیا ویژگی‌های زبان روی تفکر مردم و بالعکس تاثیر داره؟

هوش مصنوعی

و حالا می‌رسیم به بخشی که شاید یکی حوزه‌هایی باشه که بیشترین توجه رو از طرف هالیوود به خودش جلب کرده. اون هم هوش مصنوعیه. هوش مصنوعی خیلی ساده، یعنی وجود ذهن در چیزی جز حیوانات. افرادی که در خارج از حوزه‌ی هوش مصنوعی به این حوزه نگاه می‌کنن، دیدگاه‌های بسیار متنوعی نسبت به هوش مصنوعی دارن. بعضی (مثل جان سرل، فیلسوف) معتقد هستن که حتی از نظر تئوریک هم بوجود اومدن هوش مصنوعی غیر ممکن هست. بعضی اما (مثل سه چهارم فیلم‌های سینمایی که توی سه دهه اخیر در مورد ربات‌ها ساخته شدن) هوش مصنوعی رو پایان بشریت می‌دونن.

با این حال هوش مصنوعی برای افرادی از نزدیک با این تکونولوژی سر و کار دارن، هیچ وقت چنین نتایج دراماتیکی رو محتمل نشون نداده. در واقع هر چند که ما این تکنولوژی‌ها رو قدرتمند می‌دونیم، اما به دلایل زیادی، خطرهایی که همیشه در عام حرف ازشون هست، در واقعیت نادیده گرفتن بسیاری از اصول اولیه‌ای هست که توی این حوزه می‌فهمیم. در آینده بیشتر در این مورد صحبت می‌کنم. اما فعلن، شاید بیشتر باید نگران آدم‌ها و میکروب‌ها باشیم تا موتور جستجوی گوگل.

اعصاب‌شناختی

اعصاب‌شناختی حوزه‌ای هست که رابطه‌ی ذهن و مغز در مرکز توجهش قرار داره. به عبارتی، افرادی که توی این حوزه کار می‌کنن، یک پیشفرض خیلی مهم دارن: ذهن، کاری هست که مغز انجام می‌ده. افرادی که توی این حوزه کار می‌کنن، سعی می‌کنن با استفاده از امواج مغزی، تصویر‌برداری از مغز، مطالعه افرادی که آسیب مغزی دیدن، مطالعه عملکرد مواد مختلف روی بافت مغزی و … در مورد این که چطور مغز باعث بوجود اومدن ابعاد مختلف ذهن می‌شه و تاثیر متقابل ذهن برروی ساختار‌های مغز، مطالعه کنن.

علوم شناختی چگونه بر روی زندگی ما تاثیر می‌گذاره:

حالا همه‌ی این‌ها رو می‌دونی. اما چیزی که نمی‌دونی اینه که «خب، بعد از این که درس خوندیم چه گلی می‌زنیم به سر جامعه». بیا و همونطوری که بخش قبل رو با فلسفه شروع کردیم، سود‌های این رشته رو هم با سود فلسفیش شروع کنیم.

جهان بینی متفاوت

بسیار پیش میاد که یک مجرمی رو می‌بینیم و با خودمون می‌گیم: «حقشه.» با این حال افرادی که درک درستی از این رشته دارن، اینجا با احتیاط بیشتری قضاوت می‌کنن. شاید مثل من معتقد باشن که شخص نیازمند یک درمانه. حتی اگر مجرم باشه، باز هم اون شخص رو قربانی بیولوژی و محیطی می‌بینیم که به این چیزی که هست تبدیلش کرده.

این رشته بهمون کمک می‌کنه تا عقایدی که پیش از این نسبت به خودمون، بقیه و طرز فکر و طرز فکرمون نسبت به فکر داشتیم رو محک بزنیم و ببینیم که کدومشون در نهایت از صافی سوگیری‌ها و خطاهای انسانی می‌گذرن. با وجود عمر کمی که علوم شناختی به عنوان یک رشته‌ی مستقل داره، باز هم کتاب‌های متعددی نوشته شده که نگاهمون رو به دنیا از این رو به اون رو می‌کنه.

تحول درمانی

شاید چیزی که خیلی‌ها با شنیدن عبارت Cognitive Neuroscience یا اعصاب‌شناختی بهش فکر می‌کنن اینه که علوم شناختی ، رشته‌ای پزشکی هست. هرچند که این تصور اشتباه هست و رشته‌ی علوم شناختی، رشته‌ای بیشتر تحقیقاتی هست، اما تکنولوژی‌های ساخته شده توسط مخترعان و محققان علوم شناختی، بهمون کمک می‌کنه تا به شکلی موثر‌تر و بهینه‌تر به افرادی که دچار مشکلات ذهنی هستند کمک کنیم.

این تکنولوژی‌ها می‌تونن تکنولوژی‌هایی متکی به تجهیزات گرون‌قیمت و پیشرفته مثل QEEG, Neurofeedback و… باشن یا تمریناتی که می‌دونیم که می‌تونن به افرادی که دچار چالش در زندگیشون هستن کمک کنن. مثلن نوشتن ساعاتی که در طول روز صرف کارهای مختلف می‌کنیم، برای افرادی که درک درستی از زمان ندارن.

تکنولوژی‌های جدید

تکنولوژی‌هایی که علوم شناختی توسعه داده، منحصرن درمانی نیستن. بلکه، همونطوری که گفتم، هوش مصنوعی و رباتیک هم بخش‌هایی هستن که یک فرد در دنیای علوم شناختی می‌تونه بهشون بپردازه. اغلب اوقات افرادی که درگیر چنین حوزه‌ای می‌شن، بیشتر در رابطه با ساختارهای نگه‌داری اطلاعات و ارتباطشون با کاربر انسانی (یا حیوانی) به فعالیت می‌پردازن. برای همین خیلی عجیب نیست اگر در یک تیم تخصصی هوش مصنوعی به عنوان یکی از افراد پشت صحنه بر روی الگوریتم‌های مختلف کار کنن.

مواخره

بعد از همه‌ی این صحبت‌ها، چیزی که خیلی‌ها می‌گن اینه که: «کسی برای تحقیقات پول نمی‌ده.» و واقعن ادعای درستی هست. در کشور ما تحقیقات احتمالن بودجه‌ی کافی برای تامین هزینه‌ی خود فرآیند تحقیق رو هم نداره. چه برسه به تامین زندگی یک محقق. ولی افرادی که در این رشته قرار دارن، می‌تونن در موسسات روان‌درمانی مطب بزنن و به توانبخشی و بازتوانی و درمان بپردازن. و از این طریق، علاوه بر کمک کردن به مردم، از پس خرج زندگیشون هم بر بیان.

ولی باز هم سوال پیش میاد که اگر تامین هزینه‌های زندگی برای محقق‌ها اینقدر سخت هست، چطور تحقیقی انجام می‌شه؟ جواب در این هست که افرادی که وارد این رشته می‌شن، با عشق و علاقه وارد شدن. برای همین بعضی در وقت اضافه به تحقیق می‌پردازن و بعضی به حقوق متوسطی که در کشورهای پیشرفته می‌تونه نصیبشون بشه قناعت می‌کنن. ولی یک چیز قطعیه: افرادی که وارد این رشته می‌شن، کِیف زندگیشون رو می‌برن!


شروع نوشتن: ۲۳ مهر ۱۳۹۶
پایان ویرایش اول: ۳۰ مهر ۱۳۹۶
پایان ویرایش دوم: ۳۰ مهر ۱۳۹۶
پایان ویرایش سوم: ۲ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش چهارم: ۵ آبان ۱۳۹۶
انتشار ویرایش چهارم: ۵ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش چهارم: ۹ آبان ۱۳۹۶

با تشکر از: پگاه خادمی، فاطمه رحمان‌زاده، نرگس مرعشی، مینا باریکانی، سجاد سجادیه، غزاله خطیبی، شیرین امینیان، بابت کمک بی‌نظیرشون در بازخوانی و ویرایش این نوشتار.

اخلاق چیست؟

اخلاق در فرهنگ عامه معنی‌های متنوعی داره. و گاهی حتی فیلسوفان هم در موردش به توافق نمی‌رسن. گاهی در فرهنگِ عامه، اخلاق به معنی مَنِش و رفتار بکار می‌ره. فرهنگ فارسی عمید (که استفاده‌ی مردم رو از واژه‌ها ثبت می‌کنه)، اخلاق رو به معنی «هنجارهای موردقبول جامعه که نشان‌دهندۀ درستی یا نادرستی رفتار اشخاص است» معرفی می‌کنه. با این حال من سعی می‌کنم تا تعریفِ استانداردی از اخلاق در فلسفه‌یِ اخلاق، ارائه بدم تا زبانی مشترک داشته باشیم: ما اگر دانش رو، «آن چه که هست» در نظر بگیریم؛ اخلاق می‌شه: «آن چه که باید باشد».

به طور مثال، اگر در دنیای حال حاضر بین زن و مرد اختلاف حقوق وجود داشته باشه، دونستن این که «اکثریت موافق این اختلاف هستند» می‌شه دانش، یا «آن چه که هست». و اگر تلاشی در حفظ، یا نابودی این اختلاف حقوق انجام بدیم، کاری اخلاقی یا «آن چه که باید باشه» رو انجام دادیم.

اخلاق در فلسفه، فقط به معنی این نیست که «آیا حق داریم قبل از ازدواج سکس کنیم» یا مثلن «خوش رفتار باشیم» یا نه. بلکه هر زمانی که ما تصمیمی می‌گیریم، در یک تصمیم اخلاقی شرکت کردیم. مثالی که همیشه دوست دارم استفاده کنم، زمانی هست که خسته روی تخت میوفتم و باید بین این که «الان دستشویی برم» یا این که «چند دقیقه دیگه برم»، تصمیم بگیرم. این تصمیم در واقع تصمیم اولیه‌ای هستش و خیلی وقت‌ها بهش فکر نمی‌کنم. اما بازهم تصمیمی هست که رویکردم رو، به این مساله، نشون می‌ده: آیا می‌تونم آسایشِ بیشترِ آینده رو ترجیح بدم؟ آیا کسی هستم که تنبل نباشه؟ آیا کارهای ناسالم رو بد می‌دونم؟

می‌دونم شاید در فرهنگ عامه دستشویی رفتن یا نرفتن، یک تصمیم اخلاقی محسوب نشه. اما اگر به تعریف قراردادیمون نگاه کنی، حتی تصمیمی که به دنبالش، ممکنه الان یا کمی دیرتر دستشویی بریم، یک تصمیم اخلاقی هست.
قضیه خیلی سادست. اخلاق یعنی مطالعه‌ی این که «چگونه باید تصمیم بگیرم».

اخلاق و خطای رایج

فیلسوف‌های زیادی در طول تاریخ، بخشی از فلسفشون رو به فلسفه‌ی اخلاق اختصاص دادن. افرادی مثل افلاطون، هیوم، کانت، پیتر سینگر و… . با این حال درک خیلی از متفکران معاصر از ساختار‌ها و اصول اولیه‌ی فلسفه‌ی اخلاق به شدت ضعیف هست. این باعث می‌شه که شخصی مثل Sam Harris که یک عصب‌شناس و نویسنده هست، تصور کنه که اگر خودش حس می‌کنه یک کار نادرست هست، همه، همین حس رو دارن. و این که این رو به عنوان نشان از یک سیستم اخلاقی که «وجود خارجی داره» بدونه. این در حالی هست که همونطوری که صحبت کردیم، اخلاق به معنی «چیزی که باید باشه» هست. و این که مردم در حال حاضر چه می‌کنن، فقط در حوزه‌ی دانش، یا «آنچه که هست» قرار داره.

به عبارتی اگر همه حس می‌کنن که «قتل» به خودی خودش کار بدی هست، به این معنی نیست که من لزومن باید فکر کنم که کشتن یک سرباز ناتزی برای نجات یک خانواده یهودی، کار اشتباهی هست. در حالی که از نظر افرادی که سواد چندانی در مبانی فلسفه‌ی اخلاق ندارند، تمایل افراد یک دلیل مناسب برای این که این کار رو غیر اخلاقی بدونیم، محسوب می‌شه.

بیا صریح‌تر صحبت کنیم

بهرصورت ما به شکل روزمره، با مسائل مختلفی رو‌به‌رو می‌شیم. و این باعث می‌شه که ما بخوایم بدونیم، که چطور باید تصمیم بگیریم، چه چیزی رو ارزشمند بدونیم و این که چگونه باید بین انتخاب‌های مختلف، اولویت قرار بدیم. خیلی‌هامون دوست نداریم بقیه بهمون بگن که چی «خوب» هست و چی «بد». و من هم اینجا همچین چیزی رو پیشنهاد نمی‌کنم. بلکه پیشنهادم این هست که بیایم و روی روشی که خوب و بد رو مشخص می‌کنیم، فکر کنیم و رشدش بدیم. چرا؟

چون اگر من و تو به عنوان انسان مجبوریم که تصمیم‌های اخلاقی رو هر روز بگیریم. شاید بد نباشه که سیستم اخلاقی روشنی داشته باشیم. این سیستم بهمون جواب سوال‌های، مثل سوال‌های زیر رو می‌ده:

۱. آیا نتیجه، وسیله رو توجیه می‌کنه؟ (جواب این سوال برای من بله هست. برای تو چطور؟)
۲. آیا کاری هست که صرف نظر از نتیجش، به خودی خود، بد باشه؟ (جواب من، نه هست. تو چی فکر می‌کنی؟)
۳. اگر بین آزادی و امنیت تضادی بود، چطور حلش می‌کنیم؟ (یا واقعن می‌شه حلش کرد؟)

فرض کنین در وضعیتی قرار گرفتین که باید بین انقراض یک گونه‌ی جانوری، (که ۱۰ تای آخرشون هست) و کشتن ۱۰۰۰۰ موجود از یک گونه‌ی جانوری دیگه که در معرض انقراض نیست، انتخاب کنین. تقریبن هر تصمیم که بگیرین، باعث مرگ شدین. توی خیلی از این مواقع، افرادی که چنین تصمیماتی رو میگیرن، بعد از مدتی، دچار بحران وجدان می‌شن. «به چه حقی چنین تصمیمی گرفتن؟» ولی اگر شخص یک سیستم اخلاقی یک دست و بهینه داشته باشه، در مرحله‌ی اول می‌تونه با نتیجه‌ی تصمیمش کنار بیاد، چون می‌دونه که در لحظه، بهترین تصمیم ممکن رو گرفته.

غیر از اون شخص با توجه به سیستم اخلاقیی که انتخاب کرده، به شکلی فعال می‌تونه در مورد اخلاقی بودن کارش تصمیم بگیره. مثلن اگر شخص سیستم اخلاقی سودمند‌گرایی رو بپذیره، سعی می‌کنه بفهمه که در کدوم یکی از انتخاب‌هاش می‌تونه باعث کمترین ضرر و بیشترین سود برای همه بشه. در حالی که اگر صرفن به شهودش اتکا می‌کرد، نمی‌دونست چطوری می‌تونه اطلاعات مختلف رو سازمان دهی کنه و در بینشون، اطلاعاتی رو انتخاب کنه که به تصمیم‌گیریش کمک می‌کنن.

به همین دلیل یکی از چیزهایی که توی چند سال پیش من در موردش دوره دیدم، کتاب‌هایی خوندم و مدت زیادی رو بهشون فکر کردم و بر اساسشون تصمیماتی رو گرفتم که زندگیم رو متحول کرد، فلسفه اخلاق هست. و من دوست دارم، نتیجه‌ی این چند سال، و مسیر تفکرم در رشد‌هایی که در این زمینه می‌کنم رو با تو به اشتراک بگذارم.


ویرایش اول ۲۰ مهر (پایان اولین نوشته)
ویرایش دوم ۲۱ مهر ۱۳۹۶
ویرایش سوم ۲۲ مهر ۱۳۹۶
انتشار ویرایش چهارم ۲۲ مهر ۱۳۹۶
ویرایش چهارم ۹ آبان ۱۳۹۶

با تشکر از: فاطمه رحمان‌زاده، پگاه خادمی، نرگس مرعشی، پریسا فرهنگی‌راد، شیرین امینیان و هستی فرجی‌پور بابت کمک زیباشون در تکمیل و ویرایش مقاله. 🙂