آیا هویت به ثبات ماده وابسته است؟

تا این لحظه، در مورد این صحبت کردیم که هویت (personal identity) چیه (مقاله‌ی دانشنامه‌ی فلسفه‌ی استنفورد رو پیشنهاد می‌کنم). و بعد از خودمون پرسیدیم که این هویت چطور در طی زمان و مکان ثابت می‌مونه. دیدیم که روح جواب مناسبی رو بهمون نمی‌ده. و بعد دیدیم که وجود یا امتداد خاطره‌ها هم مشکل‌های اساسی و عمیقی دارن. در این نوشتار، به ثبات بیولوژیک و مادی نگاه می‌کنیم. آیا ثبات بیولوژیکی ما، پاسخ سوال ماست؟

بعضی معتقدند که زمانی که «روح» و «خاطره‌ها» شکست می‌خورن، شاید اتکا به شیوه‌ای عینی‌تر بهتر باشه. همین شد که عده‌ای ثبات فیزیکی رو با عنوان animalism (حیوان‌گرایی) به عنوان ثبات هویت دونستن. در این دیدگاه ثبات هویت در حیوانات، وابسته به ثبات بخشی از مغز هست که ساقه‌ی مغز نام داره. این بخش در بیشتر حیوان‌ها موجود است. ولی ما بحثمون رو در این نوشتار محدود به فقط این دیدگاه نمی‌کنیم و سعی می‌کنیم به کلیت حالاتی که دیدگاه‌هایی به نوعی به ثبات ماده اتکا می‌کنه، نگاهی بندازیم. 

از لحظه‌ای که ما به شکل جنین به وجود میایم تا زمانی که شکل جسد تجزیه می‌شیم رو آینده‌ی خودمون می‌دونیم. جنینی که در شکم مادرم بود رو من، «من» می‌دونم. ولی با این حال، نه خاطره‌ای از اون زمان دارم و نه آگاهی‌ای. و تا زمانی که می‌میرم، این بدن رو «من» می‌بینم. با این که اگر آلزایمر بگیرم، خاطره‌ها و توانایی‌هام رو از دست می‌دم. در تمام این سناریو‌ها چه چیزی ثابته؟ بدن.  پس آیا می‌تونیم بگیم که اون چیزی که هویت شخصی رو مشخص می‌کنه، بدن هست؟ این دیدگاه جذابه. ولی در عمل مشکلات زیادی داره. 

بیایم در نظر بگیریم که سارا و نازنین، خواهرن. نازنین دچار بیماری‌ای می‌شه که باعث از دست رفتن جفت کلیه‌هاش می‌شه. سارا که بدنش شباهت زیادی به نازنین داره، یکی از کلیه‌هاش رو به نازنین اهدا می‌کنه. و در نتیجه‌ی نازنین، یکی از کلیه‌های سارا رو داره. آیا ما می‌تونیم بگیم که سارا بخشی از هویتش رو از دست داده و نازنین، الان، کمی سارا شده؟ به نظر میاد که بشه بگیم که اضافه کردن اسم سارا به شناسنامه‌ی نازنین، کمی بی‌مورد باشه. این کار رو ما می‌تونیم با پا، دست، قلب و … انجام بدیم. 

اما وقتی می‌رسیم به مغز کمی اوضاع پیچیده می‌شه. بیایم یک سناریوی ذهنی رو در نظر بگیریم. فرض کنین که بیماریی حمله می‌کنه، و باعث می‌شه که سارا مرگ مغزی بشه. با این حال نازنین قلبش، کلیه‌هاش و کبدش از کار می‌اوفته. دکترها، نبوغی رو به خرج می‌دن و مغز نازنین رو از بدنش خارج و در بدن سارا قرار می‌دن. این بدن جدید، بعد از ماهی احیا می‌شه. و بیدار می‌شه. زمانی که این شخص بیدار شد، سارا صداش می‌زنی یا نازنین؟ به نظر میاد که اکثر افراد، این بدن جدید رو، با وجود این که بیشتر اعضاش متعلق به سارا بود، «نازنین» صدا می‌زنن. پس آیا می‌تونیم بگیم که مغز، همون چیزیه که ما دنبالش بودیم؟ آیا ثبات مغز چیزیه که هویت رو مشخص می‌کنه؟

اینجاست که حیوان‌گرایی وارد قضیه می‌شه. در این دیدگاه که توسط اریک اولسِن مطرح می‌شه، ما در واقع حیوانیم. ما ارگان‌های زنده‌ایم. و در نتیجه هویتمون وابسته به بخشی از مغزمون هست که باعث ثبات زندگی می‌شه. بخشی که ناظر و ایجاد کننده‌ی هم‌ایستایی (homeostasis)، فرآیند‌های متابولیک و ضربان قلب هست. فرآیند‌هایی که از زمانی که جنینیم وجود دارن، و حتی بعد از مرگ مغزی، حفظ می‌شن. ولی این دیدگاه هم بی‌مشکل نیست. بیایم برگردیم سراغ مثال سارا و نازنین. حالا فرض کنین که سارا بجای این که کل مغزش خارج خارج بشه و توسط کل مغز نازنین جایگزین بشه، فقط محدود به بخش‌هایی از مغز بشه. به عبارتی ما ساقه‌ی مغزِ سالمِ سارا رو حفظ می‌کنیم و باقی بخش‌های مغز سارا رو که مرده‌ان، خارج می‌کنیم. بجاش بخش‌هایی از مغز نازنین رو که شامل بخش‌هایی که مسئولیت حفظ خاطره‌ها، شخصیت و… رو به عهده دارن رو در بدن سارا می‌گذاریم. محصول جدید این ترکیب شخصیه که ساقه‌ی مغز سارا رو داره. اما خاطرات، دانسته‌ها، رفتارها، شخصیت، ویژگی‌های رفتاری و فکریِ نازنین رو. زمانی که این موجود به هوش میاد، سارا صداش می‌زنی یا نازنین؟ به نظر میاد که اگر دیدگاه animalism رو بپذیریم، باید این شخص رو سارا صدا بزنیم. ولی باز هم اینجا می‌شه گفت وقتی این شخص به هوش میاد،‌ بیشتر افراد می‌گن: «سلام نازنین.» پس می‌تونیم بگیم که احتمالن چیزی که ما به عنوان هویت می‌شناسیمش، وابسته به ساقه‌ی مغز نیست.

خب پس یک بخش دیگه‌ای مغز باقی می‌مونه. اسمش تلنسفلانه. تلنسفلان همونطوری که گفتم، مسئول افکارمون، خاطراتمون، ادراکمون، خلاقیت‌هامون و انتخاب‌هامونه. آیا می‌شه گفت هویت ما متکی به ثبات این بخش از مغز هست؟ باز هم به مشکل می‌خوریم. در بیماری‌هایی مثل آلزایمر این بخش از مغز به سرعت تحلیل می‌ره و نابود می‌شه. در نتیجه خاطرها، دانش، مهارت‌ها، کنترل بدنی و… در طول زمان از دست می‌ره. مادرِ مادربزرگِ من، «عزیز»، آلزایمر داشت. ولی تا زمانی که فوت شد، به عنوان «عزیز» می‌شناختیمش. دردهاش رو «دردهای عزیز» می‌دونستیم. و کسی نبود که «عزیز» صداش نزنه. زمانی که فوت شد، گفتیم «عزیز فوت شد». فکر کنم بیشترِ مردم هم همین رو بگن. پس به باقی مونده‌ی مغز هم نمی‌شه مسئولیت ثبات هویت رو نسبت داد. 

بیایم نگاهی به ثبات سیستم‌های مغزی بندازیم. یعنی بجای این که به بخشی از مغز به شکل یک اندام نگاه کنیم، به بخش‌هایی نگاه کنیم که سیستمی تشکیل می‌دن. به طور مثال در بدن ما سیستم تنفس رو داریم که شامل مجرای تنفس، نای، ریه‌ها و… می‌شه. یا سیستم خون‌رسانی که شامل قلب، خون، رگ‌ها و… می‌شه. اگر بیایم و به سیستم‌های مغز نگاه کنیم، آیا می‌تونیم هویتمون رو وابسته به یکی از این سیستم‌ها ببینیم؟ بیایم و بجای این که تک‌تک سیستم‌های بی‌شمار مغز رو تبدیل به هزاران دسته‌ی دارای همپوشانی‌های مختلف کنیم، بر اساس کارکرد‌های شناختی اصلی نگاهی بندازیم. ادراک، حافظه، تصمیم‌گیری و توجه. فرض کن شخصی دارای ADHD هست و این شخص در کارکرد توجهش دچار مشکل هست. برای این شخص ریتالین تجویز می‌شه و فرد بعد از مصرف داروش، عملکرد توجهی بهتری رو نشون می‌ده. آیا این شخص هویت جدیدی داره؟ آیا ما می‌تونیم بگیم که «سارایِ قبل از ریتالین» گذشته‌ی «سارایِ بعد از ریتالین» نیست، و «سارایِ بعد از ریتالین» شخصی کاملن جدید و بدون گذشته است؟ فکر کنم جواب واضح باشه. همین رو می‌تونیم در مورد کسی بگیم که بیناییش رو از دست می‌ده (ادراک)، توانایی یادگیریش کاهش پیدا می‌کنه (حافظه) و زمانی که بزرگ می‌شه تصمیم‌های عاقلانه‌تری رو می‌گیره (تصمیم‌گیری). پس ثبات سیستم‌ها هم توضیح مناسبی نیستن. 

آیا می‌تونیم ریز‌تر بشیم؟ آیا ثبات سلول‌های مغزی (نورون‌ها و گلیاها) می‌تونه جایگزین مناسبی باشن؟ با توجه به این که رشد مغز تا حدود ۲۵ سالگی ادامه داره و تغییرات سلول‌های مغزی، هر لحظه و هر ثانیه تا لحظه‌ی مرگ ادامه پیدا می‌کنن، ثباتی هم در سلول‌های مغزی نداریم. 

باز هم ریزتر بشیم. به نظر میاد DNA خیلی گزینه‌ی جذابی هست. DNA در لحظه‌ی تولد در هر فرد متفاوته. آیا می‌تونیم به DNA اتکا کنیم؟ نه. در دوقلو‌های همسان، DNA کاملن یک‌سانی هست. و با این حال ما جرم یکی رو برای اون یکی اجرا نمی‌کنیم. غیر از اون در مغز، هر نورونی دارای DNA متفاوتی هست. و در نتیجه ما یک DNA ثابت برای هر فرد نداریم.

ولی بیایم حتی ریزتر بشیم، آیا مولکول‌هامون ثباتی دارند که بتونیم بهشون تکیه بکنیم؟ فکر کنم نه. هر بار که غذا می‌خوریم، عرق می‌کنیم، حمام می‌کنیم، یا حتی هر کدوم از سلول‌هامون تنفسی می‌کنن، مولکول‌های زیادی شکسته می‌شن، دوباره ترکیب می‌شن، دور ریخته می‌شن، جایگزین می‌شن و بوجود میان. پس ثبات مولکولی هم پاسخ‌گو نیست. 

پس درنهایت می‌تونیم بگیم که شاید آپشن‌های ثبات فیزیکی، توضیح‌دهنده‌ی اون چیزی نیستن که باعث ثبات هویت ما در طی زمان و مکان می‌شن. 

آیا هویت وابسته به خاطره‌ها است؟

در دو پست قبل در مورد این صحبت کردیم که هویت چیه و این که آیا وابسته به روح است؟ گفتیم که هویت شخصی ما، چیز ثابتی هست که در طی زمان و مکان و موقعیت‌های مختلف، باعث می‌شه که من، «من» بمونم. اما نمی‌دونیم که این چیز ثابت چی هست. به این نگاه کردیم که آیا این چیز ثابت می‌تونه «روح» باشه یا نه، و دیدیم که چنین دیدگاهی مشکلات زیادی داره که مانع این می‌شه که گزینه‌ی خوبی برای پاسخمون باشه. در این پست به خاطره به عنوان یک گزینه نگاه می‌کنیم. 

جان لاک معتقد بود که چیزی که باعث می‌شه که در طی زمان و مکان یک نفر، همیشه اون فرد باشه، وجود خاطرات اون شخص هست. به عبارتی من، «من» هستم، چون خاطره‌ی کودکیم رو دارم. و منِ آینده، «من» خواهد بود؛ چون خاطره‌ی الانِ من رو داره. این دیدگاه طرفدارهای خاص خودش رو داره. اما مشکل‌هایی رو هم با خودش به همراه داره.

  • یک انتقاد خیلی ساده به «قهرمان جنگ» معروفه. بیایم فرض کنیم شخصی به اسم سارا، سربازی هست که از جنگ برگشته و الان سنین پیری خودش رو می‌گذرونه. اسم این سارا رو «سارایِ پیر» می‌گذاریم. سارا در سنین پیری، سارایی رو یادش هست که از خودش فداکاری نشون داد و جونش رو برای میهنش به خطر انداخت. اسم این سارا که فداکاری نشون داد رو «سارایِ جوون» می‌گذاریم. سارا در کودکیش، از مغازه‌ای شکلاتی رو دزدید. اسم این سارا رو می‌گذاریم «سارایِ کودک». «سارایِ پیر» خاطر‌ه‌ها زمانی رو یادشه که قهرمانی نشون داد. ولی خاطره‌های دوران کودکیش رو یادش نیست که دزدی کرده بود. ولی «سارایِ جوون» خاطره‌های دوران کودکیش رو یادش هست.
    حالا مشکل اساسی‌ای پیش میاد. «سارایِ پیر» چون خاطره‌های جوونیش رو یادش میاد با «سارایِ جوون» یکی هست. و «سارایِ جوون» چون خاطره‌های کودکیش رو یادش هست، با «سارایِ کودک» یکی هست. اما «سارایِ پیر» با «سارایِ کودک» نباید یک شخص باشن. پس به عبارتی:
    «سارایِ کودک» = «سارایِ جوون» 
    «سارایِ جوون» = «سارایِ پیر»
    «سارایِ کودک» ≠ «سارایِ پیر»
    پس به نظر میاد که این نظریه دارای تضاد داخلی هست.
  • مشکل دیگه‌ای که این دیدگاه داره این هست که افراد قبل از ۳ سالگی خاطره‌ای رو ندارن. اما با این حال اگر ازت بپرسن که «این عکسِ کیه»، می‌تونی بگی «این عکس نوزادیِ منه» این درحالی هست که بر اساس نظریه‌ی لاک، نه تنها اون نوزاد، تو نیستی، بلکه هیچ شخص دیگه‌ای هم نمی‌تونه باشه. چرا که ثبت خاطره‌های دراز در این فرد ممکن نیست.

حالا بعضی از فیلسوف‌ها سعی کردن تا با تغییر این نظریه، پاسخ‌گوی مشکل‌های بالا باشن. در نتیجه می‌گن که داشتن خاطره‌ها نیست که مهمه. بلکه امتداد خاطره‌ها هست که تاثیر گذاره. یعنی چی؟ یعنی این که در معادله‌ی مربوط به سارا، «سارایِ کودک» با «سارایِ پیر» یک شخص هستن. نه بخاطر این که «سارایِ پیر» خاطره‌هایِ «سارایِ کودک» بودن رو داره. بلکه بخاطر این که خاطره‌هایِ «سارایِ جوون» بودن رو داره و «سارایِ جوون» هم خاطره‌هایِ «سارایِ کودک» بودن رو داره. و غیر از اون مشکل دوم ما رو هم حل می‌کنه. به این صورت که حتی اگر نوزاد توانایی ثبت خاطره‌های دراز مدت رو نداشته باشه، خاطره‌‌ی «نوزاد یک ثانیه پیش» بودن رو داره و «نوزاد یک ثانیه پیش» خاطره‌ی «نوزاد دو ثانیه پیش» بودن رو داره. و الخ.

این ایده خیلی جذابه. و قطعن مشکل‌هایِ اولیه‌ی ما رو رفع می‌کنه. اما مشکل دیگه رو ایجاد می‌کنه. برای توضیح این مشکل نیاز به یک تمرین فکری داریم. 

  • فرض کنین که ما به آینده می‌ریم. در آینده ما دستگاهی رو داریم به اسم تِلِپورتِر. کار این دستگاه اینه که از بدن من در نقطه‌ی A اسکن می‌گیره. و بعد اطلاعات اسکن رو به دستگاهی در نقطه‌ی B می‌فرسته. دستگاه اسکن، در نقطه‌ی A، بدن من رو نابود می‌کنه. و در نقطه‌ی B ذره به ذره بدن من رو می‌سازه. بیایم بدنی که در نقطه‌ی A نابود شده رو به اسم «بدن اولیه» صدا بزنیم. و بدنی رو که در نقطه‌ی B ساخته شده، «بدن ثانویه».
    از نظر افرادی که طرفدار نظریه‌ی امتداد خاطره‌ها هستن، «بدن اولیه» و «بدن ثانویه» هر دو یک شخص هستن. چرا که «بدن ثانویه» خاطره‌ی «بدن اولیه» بودن رو داره. قبول؟ حالا یک مشکلی پیش میاد. فرض کنیم که دستگاه تلپورتر خراب می‌شه. و «بدن اولیه» رو نابود نمی‌کنه. و با وجود این که «بدن ثانویه» در نقطه‌ی B ساخته شده، بدن اولیه به وجود خودش ادامه می‌ده. بیایم به این بدنی که زنده مونده -خیلی خلاقانه- بگیم «بدن زنده مونده».
    اینجا یک مشکل اساسی پیش میاد. اون هم اینه که از اونجایی که «بدن ثانویه» خاطره‌ی «بدن اولیه» بودن رو داره، پس با «بدن اولیه» یکیه. اما «بدن زنده مونده» هم خاطره‌ی «بدن اولیه» بودن رو داره. پس در نتیجه «بدن زنده مونده» هم شخص یکسانی با «بدن اولیه» هست. آیا در این موقعیت ما میتونیم بگیم که «بدن زنده مونده» با «بدن ثانویه» یک شخص هست؟ مشکلی که قضیه داره اینه که «بدن زنده مونده» خاطره‌ی «بدن ثانویه» بودن رو نداره. و بالعکس. پس ما نمی‌تونیم بگیم که «بدن زنده مونده» با «بدن ثانویه» یک نفر هستن. پس دوباره با معادله‌ی زیر رو به رو می‌شیم.
    «بدن اولیه» = «بدن ثانویه»
    «بدن اولیه» = «بدن زنده مونده»
    «بدن ثانویه» ≠ «بدن زنده مونده» 

پس باز می‌بینیم که این نظریه دچار تضاد داخلی می‌شه. این نظریه یک مشکل اساسی دیگه هم داره.

  • خاطره‌ها، مثل فیلم دقیق نیستن. بلکه چیزهایی که ما فکر می‌کنیم خاطره هست، در واقع تخیل‌هایی هستن که با استفاده از جزییاتی که فکر می کنیم یادمون میاد، ساخته می‌شن. به عبارتی، خاطره‌های ما، لحظه‌های ثبت شده در مغزمون نیستن. بلکه بازسازی اون لحظه‌ها هستن. و به همین دلیل، انسان‌ها می‌تونن خاطره‌هایی رو بسازن و باور کنن، که در واقع براشون اتفاق نیوفتاده.
    به طور مثال برایان ویلیامز، خبرنگار جنگی، خاطره‌ای رو توصیف کرد از زمانی که در هلیکوپتری در عراق بوده. به این هلیکوپتر شلیک می‌شه و هلیکوپتر شروع به سقوط می‌کنه. و به هر نحوی برایان ویلیامز جون سالم به در می‌بره. کمی بعد مشخص شد که برایان ویلیامز، در اون هلیکوپتر نبوده. بلکه در هلیکوپتر دیگه‌ای شاهد این صحنه بوده. برایان ویلیامز خاطره‌ی «برایان ویلیامز در حال سقوط» رو بخاطر داره. از نظر افرادی که نظریه‌ی هویت وابسته به خاطره رو قبول دارن، باید بگیم که برایان ویلیامز، «برایان ویلیامز در حال سقوط» هست. و این با وجود این هست که ما می‌دونیم که کسی به اسم «برایان ویلیامز» در هلیکوپتر در حال سقوط وجود نداشت.
    این که ما خاطره‌های اشتباه می‌سازیم، تنها شاهدش برایان ویلیامز نبود. بلکه دکتر جولیا شاو، در کتابش به اسم Memory Illusion توضیح می‌ده که ما در زندگی روزمرمون مرتب خاطر‌ه‌های اشتباهی رو می‌سازیم که از ته قلب معتقدیم که درستن. اما در واقع اتفاق نیوفتادن. آیا ما اشخاصی هستیم که وجود ندارن؟

پس می‌تونیم بگیم که نظریه‌ی جان لاک و نظریه‌ی امتداد خاطره‌ها، جواب مناسبی برای سوال ما نیستن که هویت ما، به چه چیزی وابسته هست. در پست‌های بعدی به موارد بیشتر می‌پردازم.

چطور «منِ گذشته» و «منِ الان» یکی است؟

همونطوری که در پست قبل (هویت شخصی) گفتم، هویتِ فردیِ دو چیز در طیِ زمان و مکان و شرایط مختلف، ثابت می‌مونه. این رو ما باید در انسان‌ها هم صادق بدونیم. وقتی من به کودکیِ خودم نگاه می‌کنم، هم در مکانِ متفاوتی بودم، و هم در زمانِ متفاوتی. ولی با این حال به اون کودک می‌گم: «منِ گذشته».

چه چیزی بین «منِ گذشته» و «منِ الان» یکی هست که باعث می‌شه که هویتِ شخصیِ واحدی رو داشته باشن؟ چه چیزی هر دوی این افراد رو «من» می‌کنه؟

باید خیلی مواظب باشیم که توی این تله نیوفتیم که بگیم: «خب این دو یک نفر یک فردن و برای همین هویت یک‌سانی دارن.» چرا که سوال ما اینه که چه چیزی در این دو نفر مشترک هست که باعث می‌شه بگیم که یک فرد هستن؟

در این پست به ثبات روح نگاهی می‌اندازیم و در آینده به آگاهی، خاطره‌ها و بدن به عنوان جایگزین‌هایی نگاه می‌کنیم که ممکنه هویت‌ِ شخصیِ افراد رو بر اساسشون پایه‌گذاری کنیم.

ثبات روح

قدیمی‌ترین جوابی که به این سوال داده می‌شه این هست که «منِ گذشته» و «منِ الان» هر دو یک روح داریم. به عبارتی هویتی که من الان دارم، به این وابستست که روح یک‌سانی داشته باشم. به نظر جواب ساده و راحتی میاد. ولی اینطور نیست. بیا یکم دقیق‌تر نگاهش کنیم. 

در مرحله‌ی اول باید قبول کنیم که روحی وجود داره. از نظر علمی برای روح، یا حتی نیاز به وجود چنین نهادی (entity، چیز) شواهدی وجود نداره. چنین دیدگاهی «دوگانه‌گرایی» محسوب می‌شه. دوگانه‌گرایی دیدگاهی هست که معتقده که ما دنیایی فیزیکی داریم – که شامل ماده و انرژی است؛ و دنیای روحانی که از روح‌ها و خدا و امثال‌هم تشکیل شده. این دیدگاه مشکل‌های زیاد داره. شامل این موارد:

  • چطور یک دنیای روحانی با یک دنیای مادی (که از پایه و جوهر با هم متفاوتن) تعامل می‌کنه؟ چطور روی هم تاثیر می‌گذارن؟ به نظر میاد که نمی‌تونن.
  • اگر دنیای روحانی بر روی دنیای فیزیکی تاثیر بگذاره، آیا ما نباید بتونیم تاثیرهای فیزیکیش رو مشاهده و اندازه‌گیری کنیم؟ اگر جواب آره باشه، آیا می‌تونیم باز هم بگیم که این دنیا فراتر از دنیای فیزیکی هست؟

ولی بیا خیلی غرق مشکلات عمومی دوگانه‌گرایی نشیم. مشکلاتی هست که دوگانه‌گرایی در مورد بحث هویتمون داره. 

  • ما دنبال پیدا کردن عاملی هستیم که به نحوی ثابت هست که ما ثبات هویتمون رو وابسته به ثبات اون نهاد (entity، چیز) می‌دونیم. پس باید در نظر بگیریم که روح به هیچ عنوان تغییری نمی‌کنه. چه از نظر مکانی، چه از نظر زمانی و چه از نظر فرمی. به عبارتی روح نه باید در بدنی باشه که حرکت می‌کنه، نه باید تعاملی داشته باشه (چرا که برای تاثیرگرفتن و پاسخ‌دادن به یک محرک، تغییر نکنه) و نه باید رشدی داشته باشه. اگر این تغییر‌ها در این نهاد اتفاق بیوفته، دیگه ثباتی وجود نداره که بخوایم هویت ثابت رو بهش نسبت بدیم. به نظرم میاد که شرایطی که لازم هست برای استفاده از روح برای ثبات هویتمون، فراتر از اونی هست که طرفداران این دیدگاه حاضر باشن بپذیرن.
  • یک مشکل دیگه‌ی این دیدگاه در اینه که ما روح رو نمی‌تونیم مشاهده کنیم. آیا امکان این وجود داره که در طی سال‌های رشدِ من، روحِ من تغییر کرده باشه؟ (اگر کرده باشه، دیگه هویت یکسانی نباید داشته باشم.) و برعکس، آیا یک روح در دو بدن هست؟ (در اون صورت هر دو بدن یک نفر هستند.) ما نمی‌تونیم روح‌ها رو ببینیم، تشخیص بدیم یا… در نتیجه جواب دو سوال قبل رو نمی‌تونیم بدیم. پس چطور من بین خودم و تو می‌تونم تمایز قائل بشم؟

منتظر پست بعدی من باشین تا به عوامل دیگه‌ای نگاه کنیم که ممکنه با استفاده از اون‌ها بتونیم هویتی یکسان رو در نظر بگیریم.

هویت شخصی

به دو سکه زیر نگاه کن. سکه سمت چپ، اسمش  «1» هست. و سکه‌ی سمت راست اسمش «2» هست. سکه‌ی  «1» و سکه‌ی  «2» از هر نظر شبیه به هم هستن. و حالا من جای سکه‌ی  «1» و سکه‌ی  «2» رو عوض می‌کنم.

در نتیجه اتفاقی که میوفته اینه که دیگه سکه‌ی «1»، دیگه سکه‌ی سمت چپی نیست. بلکه سکه‌ی سمت راستی شده.

اگر دقت کنی، با وجود این که موقعیت سکه‌ی «1» در طی زمان و همچنین مکان جا‌به‌جا شد، ولی ما باز هم اون رو به عنوان سکه‌ی «1» می‌شناسیمش. این که این سکه، سکه‌ی «1» می‌مونه، هویتش نام داره. هویت سکه‌ی «1» ویژگی ثابتیه که اگر ما سکه‌ی «1» رو ذره،به،ذره تغییر بدیم، سایشش بدیم، ذوبش کنیم و… باعث می‌شه بگیم «این همون سکه‌ی 1 هست که این شکلی شده.» چرا؟ چون هویت سکه‌ی «1» ثابت مونده. 

حالا بیایم به آگاهیمون فکر کنیم. به این که وقتی تو به خودت فکر می‌کنی، «من» می‌دونی خودت رو. وقتی به کودکیت فکر می‌کنی، کودکی رو «من» می‌بینی، اگر جای دیگه‌ای توی این دنیا بری، باز هم «من» می‌دونی آگاهیت رو. به این شکل که می‌گی «من در آینده همه‌ی شهرهای ایران رو می‌بینم». این «من» هم، در طی زمان و مکان ثابته. حتی اگر تک تک مولکول‌های بدنت بخاطر رشد جا‌به‌جا بشه، حتی اگر کلی رشد شخصیتی کنی، باز هم می‌گی «این، منِ آیندست که این تجربه‌ها رو داره».

این چیزی که بهش می‌گی «من»، هویت شخصی ناشی از آگاهی تو هست. 

تغییر: در ستایش پذیرفتن اشتباه

من همیشه از این که بفهمم اشتباه کردم، لذت می‌بردم! از این که تغییر عقیده بدم، خوشحال می‌شدم! حتی پذیرفتم که رشته‌ای که چند سال براش درس خوندم، چیزی نیست که باید ادامه بدم. ولی وقتی بزرگ می‌شدم، برای من از خوبی‌های چیزی به اسم ثبات عقیده، زیاد می‌گفتن. و همین الان یکی از انتقاداتی که مردمِ عام به دانشمند‌ها دارن، این هست که مرتب نظرشون رو عوض می‌کنن. و مردم عام، این تغییر عقیده رو، چیزی بد، می‌دونن. و می‌گن این فرد حرف‌های الانش با ده سال قبلش، فرق می‌کنه.

با وجود تمام این حرف‌ها، وقتی کتابِ دنیای سوفی رو، برای اولین بار، در نوجوونیم، می‌خوندم، برام سوال شد که چرا پذیرفتن اشتباه بد هست؟ آیا اگر من در یک چاله بیوفتم و بپذیرم که روش راه رفتنم درست نبوده و باید اصلاحش کنم زندگی بهتری خواهم داشت یا اگر نپذیرم و به همون روش قبلیم ادامه بدم؟

واقعیت: آنچه آبجکتیو است

وقتی از صحبت از واقعیت یا objective reality می‌شه، منظور چیزی هست که وابسته به برداشت ما نیست. که اگر همه‌ی ذهن‌ها در جا، برای لحظه‌ای نابود بشن باز هم وجود داره. به طور مثال، اگر پنجره‌ای در دیوار وجود داره، اون پنجره وجود داره. اما اگر من فکر کنم پرنده‌ای روی پنجره نشسته، ولی من تنها کسی باشم که چنین برداشتی رو داره، احتمالن برداشت اشتباهی از واقعیت داشتم. در اونجا این که من توهمی دارم، واقعیته. اما اون پرنده واقعی نبود.

من تغییر عقیده بدم یا تو؟
من تغییر عقیده بدم یا تو؟

برداشت ما از واقعیت: آنچه سابجکتیو است

ولی وقتی صحبت از برداشت ما از واقعیت یا subjective reality، می‌شه، منظور این هست که من و تو، هنگامی که به یک واقعیت نگاه می‌کنیم، چی برداشت می‌کنیم. در برداشت از واقعیت، ما ممکن هست اختلاف نظر داشته باشیم.

مثلن ممکن هست که من تصور کنم پرنده‌ای روی پنجره وجود داره. ولی تو فکر کنی که چنین پرنده‌ای روی پنجره نیست. این که من و تو چه برداشتی می‌کنیم در واقعیت (که وجود پرنده هست) تاثیری نمی‌گذاره. ولی با این حال برداشت متفاوتی از واقعیت داریم.

اشتباه: فرصتی برای بهتر شدن

حالا فرض کن که تو چوبی رو بر می‌داری و سمت جایی که پرنده رو می‌بینم پرت می‌کنی. چوب از درون پرنده می‌گذره. در اون لحظه من دو تا انتخاب دارم. یا بپذیرم که پرنده‌ای روی پنجره ننشسته، یا این که سعی کنم عقیدم رو به وجود پرنده حفظ کنم.

وقتی من شواهد علیه نظریم رو نادیده -یا کم‌دیده- بگیرم، در اون موقعیت، من دارم از پذیرش خطایِ خودم، در برداشت از واقعیت، دوری می‌کنم. در این حالت من با تصورِ این که پرنده‌ای وجود داره، به زندگیم ادامه می‌دم. و هر روز برای پرنده‌ای که فکر می‌کنم وجود داره غذا می‌گذارم و گاهی برای دوستام از پرنده‌ی فوق‌العاده‌ای که همیشه روی پنجره‌ی اتاقم نشسته حرف می‌زنم.

ولی اگر من بپذیرم که اشتباه کردم، وقت و مالم رو صَرفِ ریختن غذا برای پرنده‌ای که وجود نداشته نمی‌کنم. بجاش می‌تونم سعی کنم بفهمم که «چرا فکر می‌کردم پرنده‌ای وجود داره؟». آیا خطای چشمی بود؟ آیا خطای شناختی بود؟ و…

تعصب:‌ انتخاب راحت‌تر

ولی ما اشتباه‌هامون رو گاهی نمی‌پذیریم. چرا؟ چون برای ما انسان‌ها معمولن راحت‌تره که عقیده‌ی خودمون رو حفظ کنیم. راحت‌تره که نپذیریم که تا الان اشتباه می‌کردیم و پافشاری کنیم که لازم نیست تغییری ایجاد کنیم. گاهی حتی برای حفظ این باورها، حاضریم هزینه کنیم.

و این تعصب گاهی سود داره. زمانی که ممکنه شواهد کوچیکی علیه عقیدمون وجود داشته باشه، هر تلاشی تا اون لحظه کردیم رو کنار نمی‌گذاریم و به عبارتی از شاخه‌ای به شاخه نمی‌پریم. اگر فکر می‌کردم شیری در جنگل هست، ریسک کمتری داره که عقیدم رو حفظ کنم. اگر فکر می‌کردم که شیری در جنگل نیست، بهتر می‌تونم به اتمام کارهایی که با این فرض شروع کردم بپردازم.

اما در دنیای فعلی، ما می‌تونیم به راحتی هزینه‌ی تغییر عقیده رو بپردازیم. اگر بپذیریم که اشتباه می‌کردیم، شیری ما رو نمی‌خوره. اگر بپذیریم که اشتباه می‌کردیم، از گرسنگی نمی‌میریم.

علم: بهبود بخشی از برداشتمان از واقعیت

اگر من هر روز به اشتباه‌های خودم اقرار کنم، و بپذیرم که، «من، نه تنها دانای کل نیستم، بلکه احتمال این هست که برداشت من از واقعیت اشتباه باشه»، هر روز بخشی از برداشتم از واقعیت رو بهبود می‌بخشم.و دیگه تصورات من از واقعیت، با پرتابِ یک تیکه چوب، زیر سوال نمی‌ره. و زندگی بهینه‌تر و و هماهنگ‌تری با دنیای اطرافم دارم.

دلیل پیشرفت بی‌نظیری که ما توی دو صده‌ی اخیر داشتیم، این هست که روشی به اسم روش علمی، برای دستیابی به واقعیت، شروع به پذیرش اشتباهاتش و پیدا کردن این اشتباهات کرد. علم در واقع روشی برای پیدا کردن اشتباهات در عقیده‌هامون و تغییر اون‌هاست.

نتیجه چی شد؟ اگر زمانی در ۱۰٪ تصورهای مردم، در مورد این که دنیا چطور کار می‌کنه، زیر سوال می‌رفت؛ تئوری‌هایی که الان داریم، شاید فقط در ۰.۰۰۱٪ مواقع زیر سوال می‌ره. (و ما باز تئوری‌هایی می‌دیم که در همون زمان‌ها هم زیر سوال نره). به عبارتی برداشت‌های الانِ ما از واقعیت، به مراتب قابل اطمینان‌تر از گذشته شدن. در نتیجه من با پیشبینی این که هوا و جاذبه چطور عمل می‌کنن، می‌تونم هواپیمایی بسازم که با وجود صدها تن وزن، می‌تونه ساعت‌ها پرواز کنه. همه‌ی این‌ها خوبی‌ها، به دلیل این که عده از متفکران، پذیرفتن که در برداشتشون از دنیا مشکل‌هایی دارن و این مشکل‌ها رو باید پیدا و رفع کنن.

توصیه‌ی آخر

می‌دونم. می‌دونم. می‌دونم که این برات سوال شده: «خب الان کی درست می‌گه؟ یک فرد مذهبی هم فکر می‌کنه که اشتباه نکرده و یک فرد بی‌خدا هم همین فکر رو می‌کنه. بالاخره کی باید تغییر کنه؟» سوال خیلی بجاییه. و من نمی‌تونم جواب سر راست و راحتی برای همه بدم. ولی شاید دونستن این که همه‌ی ما اشتباه می‌کنیم و هر کدوم از عقایدمون ممکنه که اشتباه باشه، انگیزه پیدا کنیم که استدلال‌های ضد عقاید فعلیمون رو با پذیرش بیشتری بخونیم.


شروع نوشتار: ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
پایان ویرایش اول: ۲ اردیبهشت ۱۳۹۷
پایان ویرایش دوم: ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷
انتشار ویرایش دوم: ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

با تشکر از: با تشکر از مینا باریکانی، و پگاه خادمی .

سه شخصی که از هر مباحثه‌ای تاثیر می‌گیرند.

خیلی دیدم که افراد درگیر بحث‌هایی می‌شن که بعد از مباحثه، از وقتی که گذاشتن، حسابی پشیمون می‌شن. بارها هم دیدم که افراد درگیر مباحثه می‌شن و عاقبت بحث رو در نظر نمی‌گیرن. و از تاثیر اون بحث پشیمون می‌شن. گاهی هم هستن افرادی که فکر می‌کنن مسئولیت بحثشون فقط در طی بحث هست و هیچ مسئولیتی نسبت به تاثیرهای بحث کردنشون ندارن.

به همین خاطر من چهارچوبی رو ساختم که درش می‌شه تاثیر بحث کردنمون رو بسنجیم و عاقلانه‌تر در انجامش، تصمیم بگیریم.

سه شخص

هر بحثی که انجام می‌دی بر سه دسته از شخص‌های مختلف تاثیر می‌گذاره: خودمون، مقابلمون، دیگران. هر کدوم از این شخص‌ها، تاثیر‌های مختلفی می‌گیرن. من این تاثیرها رو از نظر گستردگی تاثیر به دو لایه‌ تقسیم می‌کنم تا در کوتاه مدت و بلند مدت تاثیر بحثمون رو بسنجیم.

شخص اول: خودمون

اولین شخصی که تاثیر می‌گیره خودمون هستیم. آیا خودت سود یا ضرری از این مباحثه می‌بری؟ در ادامه توضیح می‌دم که به چه عواملی توجه کنی تا بهتر متوجه تاثیر بحث روی خودت بشی.

لایه اول: من، اینجا، الان

برای بهتر کردن وضعیتمون در زمانِ بحث، از خودمون باید بپرسیم: من چه ادعایی توی بحثم دارم؟ آیا واقعن اعتقادی به ادعام دارم؟ آیا چهار اصل مکالمه گرایس رو رعایت می‌کنم؟ آیا ذهنم باز هست؟ شخص مقابل چه مدرکی باید ارائه بده که به اشتباه بودن ادعام پی ببرم؟ چقدر برای این بحث دارم انرژی می‌گذارم؟

لایه دوم: من، در آینده

ما، نه فقط در حین بحث، بلکه در آینده از بحث تاثیر می‌گیریم. به طورِ مثال ممکنه بعد از بحث متوجه بشیم که شخصِ مقابل، استدلالِ درستی می‌کرد. ممکنه که بحث در مورد مساله‌ای باشه؛ که برامون بی‌ارزش هست. (به طورِ مثال، بهترین طعمِ بستنی.) ولی بعد از بحث، باید در جلسه یا کلاس مهمی شرکت کنیم و انرژیِ زیادی براش لازم داریم. که بحثِ داغمون در مورد بستنی، ذره‌ای انرژی برامون باقی نمی‌گذاره و در نتیجه جلسه یا کلاس مهممون فدای این بحث بی‌ارزش می‌شه.

برای همین باید از خودمون بپرسیم: آیا این بحث، بهترین کاری هست که الان می‌تونم بکنم؟ آیا این بحث، تاثیری در زندگی من داره؟ منِ آینده، وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، از زمانی که صرف این بحث کردم، راضی خواهم بود؟

شخص دوم: شخص مقابل

خیلی وقت‌ها فراموش می‌کنیم که بحثمون روی زندگی شخص مقابلمون چه تاثیری می‌گذاره. آیا باعث می‌شه که فرد مقابل حرفمون رو بپذیره؟ آیا حقیقتی رو می‌پذیره که زندگیش رو بهتر می‌کنه؟ یا نه؟ ممکنه زندگیش رو بدتر کنه. ممکنه هم که فرد روی عقیده‌ی اشتباهش، تعصب بیشتری پیدا کنه. چطوری بسنجیم این تاثیر رو؟ در ادامه توضیح می‌دم.

لایه اول: شخص مقابل، اینجا، الان

از خودمون بپرسیم: آیا شخص مقابلم، ممکنه نظرش تغییر کنه؟ اگر آره، چه مدرکی باید ارائه بدم تا شخص مقابل، نظرش تغییر کنه؟ آیا شخصِ مقابل، کاری مهم‌تر از بحث کردن با من، در حالِ حاضر نداره؟ (مثلن در حین رانندگی، واقعن موقعیت مناسبی برای بحث‌های سیاسی نیست.) آیا شخصِ مقابل، شخصی هست که معمولن در زمان بحث، نظرش تغییر می‌کنه یا معمولن زمانی که آتش بحث خوابید، نگاه باز‌تری به بحث داره؟

لایه دوم: شخص مقابل، در آینده

آیا اگر شخصِ مقابل، نظرم رو بپذیره، اتفاقِ خوبی می‌افته؟ (مثلن اگر با مردی صحبت می‌کنم که زنش رو آزار می‌ده، و اگر در بحث باهاش بتونم که قانعش کنم که آزار زنِش اشتباهه، آیا این باعث بهتر شدن رفتار فرد می‌شه؟ یا این که بخاطر عصبانی شدنِ ناشی از شکستش در بحث، بعد از بحث همسرش رو می‌زنه؟)

شخص سوم: دیگری

سال ۲۰۱۴، بیل نای (مجری برنامه‌های علمی مشهور و نویسنده‌ی کتابی در باب فرگشت) و کن هام (مدیر موزه‌ی آفرینش و از مخالفین آموزش فرگشت) در انظار عموم در یک جا حضور پیدا کردن و مباحثه‌ای رو درباره‌ی فرگشت و خلقت پِی گرفتن. هم بیل نای، و هم کن هام نظر‌هاشون به شکل عمومی در دسترس بود. هر دو نظرهای همدیگه رو می‌دونستن. و نظر‌های همدیگه رو در مورد نظر‌های خودشون رو هم می‌دونستن. هر جفتشون می‌دونستن که نظرشون تغییری نمی‌کنه. و با این حال هزاران کیلومتر سفر کردن و ساعت‌ها آمادگی کسب کردن تا ساعتی رو مقابل همدیگه بگذرونن. چرا این کار رو کردن؟

لایه اول: شنونده

بیل نای و کن هم، نه بخاطر خودشون، نه به خاطر تغییر دادن نظر شخص مقابل. بلکه برای تاثیر گذاشتن روی نظر شنونده‌ها و نزدیکان شنونده‌ها، این کارها رو کردن.

وقتی ما و شخصی با هم بحث می‌کنیم، ممکنه این بحث نه بر روی من تاثیر بگذاره، نه بر روی شخص مقابل، بلکه بر روی افرادی تاثیر بگذاره که شنونده‌ی بحث هستن. این تاثیر می‌تونه مثبت، منفی یا خنثی باشه. گاهی تاثیر این بحث نسبتن مستقیم هست. مثلن زمانی که نامزد‌های ریاست جمهوری با هم مباحثه می‌کنن. هر جفت نامزد‌ها سعی دارن روی نظر شنونده‌ها تاثیر بگذارن. اما گاهی این تاثیر مستقیم نیست. مثلن زمانی که ما با استاد در مورد یک موضوع حاشیه‌ای بحث می‌کنیم، وقتی که سایر دانشجوها سعی در بهره بردن ازش رو دارن رو تلف کردیم.

همیشه توی بحث‌هامون از خودمون بپرسیم: چه کسی داره به حرف‌های ما گوش می‌ده؟ حرف‌های ما چه سودی براش داره؟ آیا این بحث می‌تونه زندگیش رو بهبود ببخشه؟‌ آیا تاثیری توی زندگیش داره؟ چطور می‌تونم زندگی رو برای شنونده بهینه کنم؟

لایه دوم: نزدیکان شنونده

ولی گاهی تاثیر‌ها فراتر از خودمون، شخص مقابلمون و شنونده‌ها می‌ره. گاهی تاثیری که بحث ما روی شنونده‌ها می‌گذاره، روی بقیه هم تاثیر می‌گذاره. به طور مثال، بحث بیل نای و کن هام رو یادت میاد؟ این بحث ناشی از یک بحث بزرگ‌تر در آمریکاست. بحثی که درش در بعضی مدارس، در درس علوم، بجای فرگشت، خلقت رو آموزش می‌دن. بحث کن هام و بیل نای می‌تونست بر روی مدیر مدرسه‌ها و پدر و مادرهای فعالی تاثیر بگذاره که در ادامه‌ی این تاثیر، سواد فرزندشون تحت تاثیر قرار می‌گیره. (آیا منِ دانش آموز، در مدرسه در درس علوم، در موردِ داروین و فرآیند انتخاب طبیعی می‌خونم، یا در مورد آدم و حوا و میوه‌ی ممنوعه؟ وابسته به این هست که مدیر مدرسم حرف بیل نای رو باور کنه یا کن هام.)

از خودمون توی بحث‌هامون بپرسیم: چه افرادی ممکنه غیر از بحث‌کننده‌ها و شنونده‌ها تاثیر بگیرن؟ چه تاثیری ممکنه بگیرن؟ اگر حرف‌های من به کرسی بشینه، چه تاثیری روی جامعه گذاشتم؟ اگر حرف‌های فردِ مقابل به کرسی بشینه، چه تاثیری روی جامعه گذاشته می‌شه؟ آیا با بحثمون جامعه رو داریم قطبی‌تر می‌کنیم؟ آیا باعث خشونت می‌شیم؟

در پایان

تمام این حرف‌ها بخاطر این هست که بتونیم به یک سوال اساسی جواب بدیم: آیا باید بحث بکنم؟

به خوبی تاثیر بحث‌هامون رو بسنجیم. همونطوری که توی مثال‌هام گفتم، هیچ بحثی فقط یک بحث نیست. بلکه لایه به لایه و مرحله به مرحله، روی اشخاص مختلفی که حتی روحشون هم ممکنه بی‌خبر باشه، تاثیر می‌گذاره.


شروع نوشتار: ۵ دی ۱۳۹۶
پایان ویرایش اول: ۱۴ دی ۱۳۹۶
پایان ویرایش دوم: ۱۷ دی ۱۳۹۶
انتشار ویرایش دوم: ۱۹ دی ۱۳۹۶

با تشکر از: فاطمه رحمان‌زاده (سلدا)

چقدر بحث کنیم:‌ سه مرحله‌ی بحث کردن جوردنز

مگه می‌شه عاشق استادی نشد، که با گیتارِ الکتریک میاد سر کلاس؟ هر کسی که دوره‌ی «آشنایی با روانشناسی» از «استیو جوردنز» رو از دانشگاه تورنتو می‌گذرونه، این سوال رو از خودش می‌پرسه. منم یکی از این افراد بودم. یکی از افرادی که عاشق این استاد شدم و چیزهای زیادی ازش یادگرفتم که زندگیم رو تغییر داد. شاید کاربردی‌ترین چیزی که پروفسور جوردنز بهم یاد داد این بود که چقدر و چطور بحث کنم.

سه مرحله‌ی مباحثه جوردنز

کلاس‌های روانشناسی -مخصوصن وقتی تعداد زیادی درش شرکت می‌کنن- می‌تونن محلی سرشار از بحث‌های اساسی، داغ و پر از حاشیه باشن. به همین دلیل، پروفسور جوردنز، برای این که شرکت‌کننده‌ها در بحث، زمانِ مفیدی داشته باشن، سه تا مرحله رو برای هر بحثی پیشنهاد کرد. بیا با مثالی جلو بریم. فرض کن متین و سارا قراره در مورد این که آیا کتابِ صوتی، مفید هست یا نه، بحث کنن.

مرحله اول: نظرت رو بگو!

سارا: شرکت‌های مختلفی هستن که کتاب‌های صوتی می‌فروشن. کتاب‌های صوتی روز‌-به-روز دارن بیشتر تویِ دلِ مردم، جا باز می‌کنن. دلیلش هم اینه که همه می‌تونن، از همه‌ی محتوای متنیِ کتاب، به صورتِ صوتی، بهره ببرن. و فقط محدود به زمان‌هایی نباشن که هیچ کارِ دیگه‌ای نمی‌کنن. یعنی مردم می‌تونن در زمان‌هایی که وقتشون صرفِ کاری می‌شه که تکراریه، با گوش دادن به کتاب صوتی، زمانشون رو بهتر مصرف کنن. و لذت بیشتری از کتاب ببرن. از این جهت من فکر می‌کنم که شنیدن کتابِ صوتی، نوعی مطالعه‌ی ارزشمند هست.

متین: ولی من مخالفم. من فکر می‌کنم که کتاب صوتی کیفیتِ مطالعه رو، پایین می‌بره. وقتی ما کتاب صوتی رو گوش می‌کنیم به جزییاتش توجه نداریم. متن سریع حرکت می‌کنه و ما فعالانه درگیرش نمی‌شیم. از این جهت، مانع این می‌شه که، ما، ارزشِ کاملِ مطالعه رو، دریافت کنیم. ولی تصور می‌کنیم که کتاب رو خوندیم.

مرحله‌یِ اولِ مباحثه‌یِ جوردنز، باز کردنِ بحث، و اعلام دیدگاه هست. سارا و متین هر دو دیدگاهشون رو گفتن. این مرحله لازم هست، چون اگر سارا نظرش رو بگه و متین این کار رو نکنه، سارا ممکنه متوجه نشه که دیدگاه متین چیه. و عدم توافقش در چه مورد‌هایی هست. همینطور، در یک مباحثه، لازم هست که دو طرف، در جایگاهِ برابر قرار بگیرن. اگر متین، به سارا نَگه که دیدگاهش چیه، سارا در موقعیتی قرار می‌گیره که متین دیدگاهِ خودش و سارا رو می‌دونه. ولی سارا فقط دیدگاه خودش رو می‌دونه. و از دیدگاهِ شخصِ مقابلش بی‌خبر هست. این وضعیت، احساسِ عدمِ امنیت و آسیب‌پذیری رو در سارا ایجاد می‌کنه. که مانعِ همکاری در به-نتیجه-رسوندنِ-بحث می‌شه.

مرحله دوم: نظر شخص مقابل رو بفهم!

سارا: آیا به نظرت، این کاهشِ کیفیت، در حدی هست که تمامِ ارزشِ کتاب رو زیرِ سوال ببره. و زمانِ مطالعه رو، هدر رفته محسوب کنه؟

متین: نه. اما به نظرم، دیگه کیفیتِ لازم برای «مطالعه» محسوب شدن رو، نداره.

مرحله بعدی، مرحله‌ای هست که ما از همدیگه سوال می‌پرسیم. آیا دیدگاهِ شخصِ مقابل رو، به درستی فهمیدی؟ آیا در جایی از حرف‌هاش ابهامی رو حس می‌کنی؟ خودت چطور؟ آیا در حرفت، جایی رو مبهم نگفتی؟

در این مرحله متین و سارا اطمینان کسب می‌کنن که شخص مقابل، درکی اشتباه یا ناقص، از صحبتِ دیگری نداشته. همچنین، از این که تمامیِ ابعادِ استدلالِ شخصِ مقابل رو فهمیده، اطمینان کسب می‌کنن. این مرحله ضروری هست، چون من اگر مخالفت می‌کنم، باید بدونم که با چی مخالفت می‌کنم. و چرا مخالفت می‌کنم. بارها پیش اومده که فقط، با انجامِ این مرحله، متوجه شدم که من و شخص مقابل، فقط در بیان حرفمون اختلاف نظر داریم؛ ولی محتوایِ نظرمون، یکی هست. خیلی از مخالفت‌ها، فقط، سو تفاهم هستن.

مرحله سوم: آیا نظرت عوض شد؟

سارا: می‌دونی من فکر نمی‌کنم که کتاب صوتی جایگاهی در مطالعم نداشته باشه. اما به نظرم نباید کتاب‌های سنگین رو به صورت صوتی گوش داد.

متین: درست می‌گی. منم به نظرم شاید بد نباشه که کتاب‌هایی که سبک‌ترن رو به صورت صوتی گوش کنم. شاید بتونم مطالعه بیشتری رو توی روزم جا بدم.

سارا و متین، اگر مراحل قبل رو کامل طی کرده باشن، تا همین جا به اندازه‌ی کافی، بحث کردن. هم سارا نظرِ متین رو می‌دونه، و هم متین نظر سارا رو. اگر در جایی ابهام داشتن، از هم پرسیدن، و اگر باز هم در درکِ متقابلِ حرف‌هایِ همدیگه مشکلی داشتن، کاری از دست هیچ کدومشون بر نمیاد. اما، ممکنه که بعد از این که استدلال‌هایِ همدیگهِ رو شنیدن، و یا بعد از مدتی تفکر، دیدگاهشون تغییر کرده باشه. ممکنه نظر متین به کتابِ صوتی، منفی‌تر شده باشه. یا نظر سارا به نظر متین نزدیک‌تر شده باشه.

توی این مرحله خیلی خوبه که تغییرِ نظر‌ت رو به اشتراک بگذاری. بگو که کجاها اشتباه می‌کردی. و چی شد که نظرت عوض شد. شاید استدلالِ جدیدت، برای شخص مقابل ارزشمند، و تاثیرگذار باشه.

در این مرحله نظرِ جدیدت رو که توضیح دادی، شخص مقابل ممکنه باز هم لازم داشته باشه که سوالاتی رو ازت بپرسه. به عبارتی، وقتی نظرت تغییر می‌کنه، مرحله یک و دو جوردنز تکرار می‌شه. تا هم نظر‌های جدیدت بیان بشه و هم به درستی درک بشه.

چرا باید از مراحل مباحثه‌ی جوردنز استفاده کنیم؟

نوجوون که بودم بارها و بارها وارد بحث‌های طولانی، خسته‌کننده و بی‌اساس می‌شدم. در خیلی از این بحث‌ها، بعد از این که بحث رو بدون هیچ دلیلی، ساعت‌ها ادامه می‌دادم؛ به این نتیجه می‌رسیدم که من اشتباه می‌کردم و یا احتیاج به زمانی برای تفکر دارم. غیر از اون بارها واردِ بحث‌هایی می‌شدم که از پایه، با شخصِ مقابل مخالف بودم. اما جفتمون چنان درگیر تکرار حرف‌های جزئی‌ترمون می‌شدیم، که متوجه عدم تفاهممون، در پایه‌های بحث‌هامون نمی‌شدیم. و زمان و آرامشون رو هدر می‌دادیم. گاهی هم پیش می‌اومد که خودم یا دیگری، سعی می‌کردیم همدیگه رو قانع کنیم. و با این که قانع نمی‌شدیم، اما دست از سرهمدیگه هم بر نمی‌داشتیم.

به عبارتی رعایت سه مرحله‌ی جوردنز، واکسنی برای سردرد و اعصاب‌خوردیِ ناشی از بحث بی‌مورد هست. غیر از اون مانع این می‌شه که از حرف‌های خودمون پشیمون بشیم. و دیگه این که مانع این می‌شه که به بحث، به عنوانِ یک رقابت، برای قانع‌کردن شخصِ مقابل، نگاه کنیم. در عوض، رعایت این سه مرحله، بحث‌ها رو کوتاه، مفید و هم‌کارانه می‌کنه.

شاید، اگر تو، این سه مرحله رو رعایت کنی، شخص مقابلت نکنه. در اینجور مواقع، همیشه یک تشکر بابت بحثتون، و زمانی که شخص مقابل بهت اختصاص داده تا نظرهاش رو بهت بگه؛ می‌تونه روزی رو که رو به نابودی بود رو، نجات بده.


شروع نوشتار: ۱۹ آذر ۱۳۹۶
پایان ویرایش اول:‌ ۲۱ آذر ۱۳۹۶
پایان ویرایش دوم: ۲۳ آذر ۱۳۹۶
پایان ویرایش سوم: ۳۰ آذر ۱۳۹۶

با تشکر از: استاد استیو جوردنز، که مسیر زندگیم رو از این رو، به اون رو کرد.

چهار اصل مکالمه گرایس

بارها و بارها شده که شخصی حرفی می‌زنه، که می‌دونیم حرفش، مشکلی داره ولی نمی‌تونیم دست روی مشکلش بگذاریم. به نظر نمیاد که شخص دروغی گفته باشه. اما در عین حال به نظر میاد که حرفش مشکل‌دار باشه. به طور مثال به این مکالمه توجه کن:

​ متین: دیروز کجا بودی؟ قرار بود بیای خونمون!
​ سارا:‌ نه. من فقط گفتم که میام. اما نگفتم که خونتون میام.

می‌دونیم که سارا، در مکالمه‌ی بالا، صادق نبوده. اما نمی‌شه گفت که دروغ گفته. برای همین می‌تونه ادعا کنه که متین برداشت اشتباهی کرده. همه ما برداشت اشتباه می‌کنیم، اما سارا از عمد طوری حرف زده که متین چنین برداشت اشتباهی بکنه. این تکنیک، تکنیک مورد علاقه‌ی وکیل‌ها، سیاست‌مدارها و بعضی از فیلسوف‌هاست. این جور مواقع، چون دقیق نمی‌دونیم چطوری مشکلِ مکالمه رو بیان کنیم، شخصِ مقابل، به راحتی، با سفسطه، از پذیرفتن اشتباهش، در می‌ره. و اگر اعتراضی کنیم، باید جواب پس بدیم که چرا شخص مقابل رو متهم به دروغ‌گویی کردیم، در حالی که دروغ نگفته.

همین شد که حدود پنجاه سال پیش، پائول گرایس (که فیلسوف و منطق‌دان معروفی بود)، به فکر افتاد که اصل‌هایی رو بسازه که هم افراد سفسطه‌گر از زیر سفسطشون در نرن و هم افرادی که زندگیشون با استدلال و صحبت می‌گذره، مکالمه‌های اخلاق‌مندانه‌تری داشته باشن. گرایس چهار اصل (یا ماکسیم) رو مشخص کرد. که نقض کردنشون، جنایت مکالمه شناخته می‌شه. در ادامه اصل‌هایِ مکالمه‌ی گرایس رو برات توضیح می‌دم.

اصل‌های مکالمه گرایس

اصلِ کمیت

اولین اصل، اصلی هست که توضیح میده که مشکلِ حرفِ سارا چیه. سارا، زمانی که به متین گفت «فردا میام» این رو ذکر نکرد که فردا، کجا، میاد. به عبارتی، سارا، متین رو از دونستن این دانشِ ضروری محروم کرد، که فردا خونه‌ی متین نمی‌ره. و به این شیوه، آگاهانه باعث گمراهی متین شد.

اصل اول گرایس از ما می‌خواد که همه‌ی چیزهایی که لازمه رو بگیم. نه بیشتر و نه کمتر. اگر قراره سارا جایی بره، و این که کجا می‌ره برای متین تاثیرگذاره، پس باید این رو حتمن به متین بگه. ولی اصل اول گرایس در مورد این که بیشتر از حدِ نیاز بگیم هم تاثیرگذاره. این مکالمه رو مد نظر قرار بده:

​ متین: فردا کجا ببینمت؟
​ سارا: فردا کافه رترو، که بهترین دوستم بهم گفته که بود که خیلی خوبه، می‌خوام برم. پارک جای مناسبی باید باشه. کافی‌شاپ هم نزدیک پارک هست. نظرت چیه یک بار هم کافی‌شاپ بریم؟

در این جا، متین نیاز به توجهِ خاصی، برای این داره، که جواب سوالش رو از حرف‌های سارا، پیدا کنه. و حتی ممکنه، متین به کافه رترو بره و منتظرِ سارا بمونه.

سیاست‌مدارهای زیادی، جنایتِ نقضِ اصلِ کمیت رو مرتکب می‌شن. به طورِ مثال، سیاست‌مداری رو در نظر بگیر که می‌گه:‌ «من طرحی دارم که تمامی حقوق‌دان‌ها و تحلیل‌گران معتقدن که باعث می‌شه که همه‌ی جنایتکارها به زندان بیوفتن و خیابون‌هامون امن‌تر بشن.» اما این سیاست‌مدار این رو نمی‌گه که طرح پیشنهادیش باعث می‌شه که افراد بی‌گناهِ بسیار بیشتری، زندان بیوفتن.

​ سارا: کنراد لورنز از نظر علمی دقیق بود؟
​ متین: آره لورنز به علم توجه زیادی داشت. اما ناتزی هم بود.

توی این مکالمه متین جواب درستی رو به سارا داد. کنراد لورنز از نظر علمی، دقیق و موثر بود. اما در ادامه‌ی این حرف، این رو گفت که کنراد لورنز ناتزی هم بوده. اینجا هرچند متین، چیزی خلافِ بر واقعیت نگفته، اما از طریق گفتنِ بخشِ منفیِ شخصیتِ لورنز، تاثیرِ منفیی در برداشتِ سارا در موردِ یافته‌هایِ علمیِ لورنز گذاشت. این در حالی هست که عقایدِ سیاسیِ لورنز، هیچ اهمیتی از نظر علمی، برای حوزه‌ی شناختِ حیوانی نداشت. و متین هم این رو می‌دونه. پس در نتیجه متین در اینجا با گفتن چیزی که لزومی به گفتنش نبود، در محتوایی که منتقل می‌کرد دست برد. و از این طریق سارا رو به بازی گرفت.

اصلِ کیفیت

اصلِ بعدیِ گرایس، اصلِ کیفیت هست. اصلی که می‌گه که تو باید واقعیت رو بگی. به نحوی که واقعن اتفاق افتاده. و این که این رو باید به نحوی بیان کنی که -به درستی- این واقعیت منتقل بشه. دروغ گفتن، جزوِ مواردی هست که در این اصل نقض می‌شه. یک دروغ شامل اطلاعاتی هست که خلافِ واقعیتی هست که من می‌دونم.

ولی این اصل خیلی گسترده‌تر از اونچیزیه که فقط «دروغ» بتونه پوشش بدتش. اگر من به شکلی این واقعیت رو مبهم بگم یا اطلاعاتی رو بگم که باور نداشته باشمش یا دلیلی برای باور کردنش نداشته باشم، این اصل رو نقض کردم.

به طور مثال نویسنده‌ای به اسم دیپاک چوپرا هست که چنین جملاتی رو می‌گه: «ذهن‌‌های ما، فرآیندهای کلیدی مغز رو تحت تاثیر قرار می‌دن که در نتیجه همه چیز رو تحت تاثیر قرار می‌دن: ادراک، شناخت، افکار و احساس‌ها و روابط شخصی. همه‌ی این‌ها تصویری از شما هستن.» این جمله‌ی دیپاک چوپرا هیچ معنی بخصوصی نداره. این جمله نه درست هست و نه غلط. نه دروغ هست و نه واقعیت. و این که این جمله درست یا غلط باشه برای چوپرا اهمیتی نداره. بلکه با گفتن چنین جمله‌هایی افرادی رو به اشتباه معتقد می‌کنه که چیزی رو می‌دونه. و از این طریق، کتاب‌ها، محصول‌ها و چیزهایی رو می‌فروشه که براش درآمد دارن. هری جی فارنکفورت (فیلسوف معاصر) اسم چنین جمله‌هایی رو مزخرف (یا Bullshit) گذاشته.

مذخرف‌گو، نه طرفدارِ حرفِ درست هست؛ و نه طرف‌دارِ حرفِ اشتباه. بلکه حتی توجهی هم به واقعیت‌ها نمی‌کنه. مذخرف‌گو حقانیت حرف درست رو رد نمی‌کنه -اونطوری که یک دروغگو می‌کنه- و با واقعیت مبارزه نمی‌کنه. واقعیت، اصلن برای شخص مذخرف‌گو اهمیتی نداره! به همین خاطر مذخرف‌گو، دشمن بزرگتری برایِ واقعیت هست، تا یک دروغ‌گو.

— هری فرانکفورت

یا کشیشی رو در نظر بگیر که اعتقاد چندانی به سخنرانی‌های مذهبیش نداره. اما چون تنها روشی هست که برای کسبِ درآمد، بلد هست، به گفتن این حرف‌ها ادامه می‌ده.

نمونه‌ای که برای خیلی‌ها سوپرایز کنندست، گالیله هست. گالیله اعتقاد داشت که زمین به دور خورشید می‌چرخه. این اعتقاد بر خلاف اعتقادِ عامِ مردم بود – که زمین مرکز جهان هست و جهان به دورِ زمین می‌چرخه. ما در نظر می‌گیریم که گالیله در این مکالمه‌ها، حق داشت. چون که الان می‌دونیم که زمین هست که به دور خورشید می‌چرخه. این در حالی هست که وقتی تاریخچه بحث و جِدالِ گالیله با کلیسا رو مطالعه می‌کنیم، می‌فهمیم که گالیله در اون زمان دلیلِ مناسبی برای اعتقادش نداشت. و با این حال، این فرضیه رو به عنوان یک نظریه‌ی اثبات شده معرفی می‌کرد. در اینجا هرچند که گالیله اطلاعاتِ درستی رو داشت منتقل می‌کرد، اما این کاملن از سر شانس بوده و هیچ دلیلی برای درستی اعتقادش نداشت.

اهمیت اصل کیفیت مکالمه واضح هست. و شاید نقضش، به بدترین شکل به مردم ضربه می‌زنه. درگیری‌های عقیدتی در طول تاریخ پر از چنین جنایت‌هایی هستن. همینطور افرادی که با استفاده از شبه‌علم و یا ضد‌علم جون افرادی رو که به دنبال راه‌کارهای درمانی هستن به خطر می‌اندازن، مجرم‌هایی هستن، متهم به نقض این اصل.

اصل ارتباط

خبرنگار:درسته که شما افراد زیر دستتون رو آزار جنسی دادین؟
سیاست‌مدار: پس بیل کلینتون چی که با دخترهای نوجوون رابطه داشت!

اینجا، این سیاست‌مدار (که همه می‌دونیم کسی جز رئیس جمهورِ فعلیِ ایالاتِ متحده نیست) از گفتنِ این که به کسی تجاوز کرده، طفره رفت؛ و با مطرح کردن یک اتهامِ نامربوط در یک موقعیتِ بی‌ربط، موضوع رو عوض کرد و خودش رو از زیر بار اتهام در آورد. شاید باورت نشه. اما این روش دوری از واقعیت اینقدر قوی هست که ما حتی بخشی از سلام و احوال‌پرسی‌هامون شده.

اصل ارتباط از ما می‌خواد تا حرف‌هایی رو بزنیم که مرتبط با محتوای مکالمه باشه. از ما می‌خواد تا پاسخ سوال رو با جمله‌ای بدیم که سوال رو پاسخ بده.

متین: خوبی؟
سارا: مرسی.

آیا سارا جواب متین رو داد؟ از یک نظر می‌شه گفت که سارا جواب متین رو داد. چرا که متین واقعن براش محتوای جواب سارا مهم نبود. با این حال سارا باز هم جواب متین رو ندادو هرچند با یک «خوبم» یا «نه» می‌تونست جواب رو بده، اما گغت مرسی. سارا ممکنه آگاهانه این جواب رو داده باشه تا بدون دروغ گفتن از گفتن وضعیت واقعیش دوری کنه. اما ممکنه هم که از عمد نبوده باشه.که اینجا سارا از عملکرد این جنایت مکالمه استفاده کرده تا نیاز به جواب دادن سوالی رو برآورده کنه.

اصل منش

تمامی اصل‌های قبلی در مورد چیزهایی که باید و نباید بگیم حرف می‌زد. اما گاهی جنایتِ مکالمه در چیزهایی که می‌گیم نیست، بلکه در شکلی هست که می‌گیمشون. اصلِ منش، از ما می‌خواد که علاوه بر چیزهایی که باید بگیم، به چطوری گفتن حرف‌هامون هم توجه کنیم. اصل منش به چهار زیر-اصل تقسیم می‌شه:

اصل منش: مرموز نباش

​ متین: نظرت راجع به این آهنگ چی بود؟
​ سارا: نمی‌دونم.

سارا هیچ اطلاعات مفیدی رو ارائه نکرد. بلکه از گفتن نظرش به متین طفره رفت. ما با احساس‌های خودمون که در لحظه تجربشون می‌کنیم آشنا هستیم. و این که سارا گفت «نمی‌دونم»، فقط باعث شد که متین گیج بشه. این در حالیه که سارا می‌تونست بگه: «باید چند بار دیگه گوش کنمش چون هنوز مطمئن نیستم که به خوبی درک کرده باشمش.» و اینجا متین می‌دونه که باید صبر کنه تا بعدن جوابی رو بدست بیاره. یا «ترجیح می‌دم نظرم رو نگم» و اینطوری متین می‌دونه که انتظار جوابی رو از سارا نباید داشته باشه. اما وقتی سارا فقط می‌گه «نمی‌دونم» تنها کاری که متین می‌تونه بکنه اینه که با حالتی گیج بگه: «آها… باشه.»

اصل منش: با ابهام حرف نزن

​ سارا: دکتر، این درمان جواب می‌ده؟
​ دکتر: در یک آزمایش با نمونه‌ی ۸۰ نفر، مشاهده‌ها نشون دادن که تا حدود ۱۵٪‌، این دارو تاثیرهای مختلفی داشته. که نمی‌شه گفت همشون مثبت بودن.

اغلب ما متوجه نیستیم که در صحبت‌هامون چقدر در مورد چیزهایی می‌گیم که بقیه چیزی در موردشون نمی‌دونن. به طور مثال، در گفتگوی بالا، دکتر در نظر گرفت که سارا معنی اعداد و عبارت‌های تخصصی بالا رو می‌دونه. به عنوان کسی که شغلش اینه که راهنمایی‌های آگاهانه‌ای به مراجعه‌کننده‌هاش بده، این دکتر، در این کار موفق نبود. این اصل توجه گوینده یا نویسنده رو به چیزی جلب می‌کنه که بهش می‌گن نفرین دانش. (نفرین دانش یعنی اون چه که من می‌دونم اما متوجه نیستم که تو نمی‌دونی. در نتیجه بدون این که توضیح بدم، حرفم رو ادامه می‌دم.)

اصل منش: کوتاه بگو

​ متین: پروژمون عقبه؟
​ سارا: باید پلان‌های طبقات رو طراحی کنیم. پلان معکوس رو وارد کنیم. خطوط رو بررسی کنیم. اگر خط‌ها توی لایه‌بندیشون مشکلی نداشته باشن، اون وقت می‌تونیم جدول مشخصاتشون رو تنظیم کنیم. ولی اون هم دو سه ساعتی زمان می‌بره. با توجه به این که پس‌فردا باید تحویلشون بدیم، فکر کنم نه.

سارا در حالی که می‌تونست با گفتن «نه» جواب متین رو بده، زمانی زیادی رو در مورد تمامیِ مراحلِ تخمین زدنش، صحبت کرد. متین در مورد چرایی نپرسیده بود. ولی سارا بدون توجه به درخواست متین، این چرایی رو گفت. و یک سری اطلاعاتی که ارزشی برای مکالمه نداشت رو بیان کرد و مکالمه رو کند‌تر، سخت‌تر و بیهوده‌تر کرد.

توجه بکن که کوتاه گفتن یعنی میزانی که لازم هست تا پیغام رو منتقل کنی. این پیام لازم ممکنه یک داستان خیلی بلند و مفصل باشه. مثلن وقتی می‌خوای ماجرای سفرت رو برای یک عده شنونده توضیح بدی، قطعن باید توصیف‌های زیادی در داخلش بکار ببری و شاید ساعت‌ها حرف بزنی. ولی نباید توی حاشیه بری. تو قراره ماجرای سفرت رو بگی، نه این که در ادامه‌ی مقایسه‌ی غذاهای مردم محلی با خودمون، توصیفی از کلاسِ آشپزیی که ده سال پیش رفتی بهمون بدی.

اصل منش: مرتب بگو

​ سارا:‌ چه خبر از نازنین؟
​ متین: نازنین؟ بچه‌دار شد. و ازدواج کرد.

برداشتت از جمله بالا چی بود؟ اغلب کسایی که مکالمه بالا رو می‌خونن، برداشتشون اینه که نازنین اول باردار شده و بعد بخاطر بارداریش مجبور شده که ازدواج کنه. این در حالیه که متین این رو نگفته. متین حرفی از ترتیب نزده. واقعیت اگر این باشه که اگر نازنین ازدواج کرد باشه و بعد بچه‌دار شده باشه، باز هم معنیِ عینی حرفِ متین درسته.

اما ما، بخاطر ترتیب بیان شدن جمله‌ها در نظر می‌گیریم، که ترتیب اتفاق‌ها هم به همین صورت بودن. چرا که ترتیب این اتفاق‌ها برای ما مهم خسن و فکر می‌کنیم که شخصی که این جمله‌ها رو می‌گه، به ترتیب جمله‌هاش هم توجه می‌کنه.

این اصل گرایس ازمون می‌خواد که به ارتباط حرف‌هایی که می‌زنیم، و درستیشون توجه کنیم. همه ما ممکنه گاهی بخاطر عدم نظم ذهنمون، حرف‌های نامرتبی بزنیم. اما این اصل از ما می‌خواد که جهت احترام به مکالمه قبل از بیان کردن جمله‌هامون از ترتیبشون اطمینان کسب کنیم.

جایزه: اصل ادبِ لکاف

رابین لکاف، زبان شناسی بود که اصلی رو به اصل‌های گرایس اضافه کرد. اصلش یک اصل خیلی سادست: توی مکالمه، به شخص مقابلت توهین و بی‌احترامی نکن.

​ سارا: من به نظرم باید از این سمت بریم.
​ متین: یک احمق دیگه‌ای هم همین نظر رو داشت.

اصلِ ارائه شده توسط لکاف، شامل سه زیر-اصل می‌شه:

اصل ادب: تحمیل نکن.

​ فرزند: من فکر نمی‌کنم مسیر سمت راست مسیر خوبی باشه.
​ فرزند: از سمت راست می‌ریم. همینی که گفتم. روی حرفِ مادرت، حرف نزن.

زمانی که من سعی می‌کنم که نظر خودم رو قالب کنم، دیگه مکالمه با همکاری دو طرفه پیش نمی‌ره. بلکه یکی، یا هر دویِ اعضایِ مکالمه سعی می‌کنن تا نظر شخص مقابل رو له کنن و حرف خودشون رو به کرسی بنشونن. گاهی تحمیل‌کردن، شکل‌های مختلفی می‌گیره. مثلن: «آره. راست می‌گی. همیشه باید از راه تو بریم. یک بار هم اگر از راه من بریم، می‌میریم.» توی این جمله، گوینده سعی می‌کنه با استفاده از ترفندهایِ مختلفِ روانی، نظر خودش رو، بدون استدلال و با قلدری، به عمل بنشونه.

اصل ادب: حس خوبی در شنونده ایجاد کن.

فکر نکنم لازم باشه که ضرورت این مورد رو توضیح بدم یا مثالی بزنم. همه ما افرادی رو می‌شناسیم که حتی سلام و احوال‌پرسی باهاشون نیازمند کنترل شخصی فوق‌العاده‌ای از سمت ماست تا مشتی توی صورتشون نزنیم. این افراد صحبت‌هاشون پر از تحقیره و طعنست.

ممکنه حتی خودت هم این اصل رو به صورت ناآگاه نقض کنی. مثلن من متوجه شدم که در موقعیت‌های دوستانه، خیلی طعنه می‌زنم. و طی دو سال گذشته سعی در کاهش و حذفش رو داشتم. صحبت کردن با امیر در حال حاضر، خیلی دلنشین‌تر از صحبت کردن با امیرِ سه سال، هست.

اصل ادب: به شنونده حق انتخاب بده.

خیلی وقت‌ها بدون این که بخوایم بحث‌هایی رو شروع می‌کنیم. و این خیلی خوبه که به شخص مقابلمون حقِ انتخاب بدیم که بحث رو ادامه بده، یا نه. برای این که این اصل رو رعایت کنی، شاید بد نباشه هر از چندی از شخص مقابل بپرسی که آیا ترجیح می‌ده که در موقعیت بهتری بحث رو ادامه بده یا نه.

چرا باید از قوانین گرایس استفاده کنیم؟

اگر تا اینجا خونده باشی، شاید برات سوال پیش اومده که چرا سارا و متین با هم دوستن. یا شاید سوال برات پیش اومده که چرا کسی باید بخواد که با یکیشون دوست باشه. و منظور منم، از جنایت، همینه. چرا باید با فردی صحبت کنیم که می‌خواد ما رو به غلط بندازه. یا اینقدر بد حرف می‌زنه که کاملن گیج بشیم و زمانمون تلف شه؟

اگر خودمون هر کدوم از قوانین بالا رو نقض کنیم، فقط به عنوان کسی که قصد سر کار گذاشتن بقیه رو داره، یا این که حرف زدن باهاش طاقت فرساست، شناخته می‌شیم.

به نظر من شاید بهتر باشه که وقتی با کسی بحث می‌کنیم به بحث به چشم رقابتی برای برنده شدن بحث فکر نکنیم. بلکه به چشم یک همکاری برای فهم بهتر همدیگه تلاش کنیم.

دونستن قوانین گرایس بهت کمک می‌کنه تا بفهمی چرا از یک مکالمه حس بدی دریافت می‌کنی. و همینطور بهت کمک می‌کنه تا تبدیل به آدم خوش مشرب‌تری بشی، قابل اعتمادتر باشی و نظرت ارزشمند‌تر باشه.


شروع نوشتار: ۵ آذر ۱۳۹۶
پایان ویرایش اول:‌ ۷ آذر ۱۳۹۶
پایان ویرایش دوم: ۱۰ آذر ۱۳۹۶
پایان ویرایش سوم: ۱۵ آذر ۱۳۹۶
انتشار ویرایش سوم: ۱۵ آذر ۱۳۹۶
پایان ویرایش چهارم: ۲۰ آذر ۱۳۹۶

با تشکر از: پگاه خادمی و شیرین امینیان برای بازخوانی مقاله.

سه شرط فرگوسن قبل از گفتن هر چیزی

هیچ کسی به اندازه‌ی یک کمدین حرفه‌ای در تشخیص این قوی نیست، که کجا حرفی رو باید بزنه و کجا باید از گفتن حرف‌هاش دوری کنه. در ادامه سه تا شرط رو مطرح می‌کنم که کِرِیگ فِرگوسن، کُمِدیَنِ مشهور، معرفی کرده. که قبل از گفتن هر چیزی، باید رعایتشون کنیم.

سه سوال ضروری

فرض کن در مهمونی‌ای هستی. و یکی از دوست‌هات رو می‌بینی، که بلوز مسخره‌ای به تنش کرده. و می‌خوای که نظرت رو به دوستت بگی. قبلش، بیا یکی یکی از خودت بپرس تا ببینی که سه شرط لازم برای مطرح کردن نظرت رو داری یا نه.

۱. آیا «این» باید گفته بشه؟

اول از همه از خودت بپرس که آیا لازم هست که دوستت بدونه که بلوزش مسخرست؟ مثلن، ممکنه دوستت شخصی باشه، که خودش می‌دونه که بلوز مسخره‌ای پوشیده. و اصلن از عمد این کار رو کرده. اگر بهش بگی که بلوزش مسخرست، فقط چیزی که خودش می‌دونه رو براش تکرار کردی.

یا شاید می‌دونی که هر چقدر هم که این موضوع بهش گفته بشه، آخرش کار خودش رو می‌کنه. پس چرا الکی نَفَسِت رو هدر می‌دی؟

چرا مهمه که این سوال رو از خودمون بپرسیم؟ چون که این سوال بهمون کمک می‌کنه تا عواقب و تاثیرگذاری حرفمون رو بسنجیم. تا ببینیم آیا لزومی داره که «این» رو بگیم؟

۲. آیا «این» باید الان گفته بشه؟

این سوال، زمان و موقعیت رو مورد بررسی قرار می‌ده. فرض کن که دوستت، وسط مهمونی بدونه که بلوزش مسخرست. آیا توانایی عوض کردن بلوزش رو داره؟ اگر نداشته باشه، فقط در کل اون مراسم، حس می‌کنه که همه دارن پشت سرش حرف می‌زنن و اوقاتش جهنم می‌شه. شاید بهتر باشه که بعدن بهش بگی.

یک زمانی هم، ممکنه بدونی که این بلوز رو دیگه قرار نیست که بپوشه. این که بدونه که بلوزش مسخرست، باعث می‌شه که نسبت به خاطره‌ی اون مهمونی تجربه‌ی افتضاحی داشته باشه. در اون صورت اصلن ندونه بهتر نیست؟

زمان‌هایی هست که گفتن این که لباس مناسبی نپوشیده، لازم به نظر میاد. اما اگر اسلحه‌ای به دست داشته باشه و همین الان از سر دعوایی بیرون اومده باشه، آیا باز هم عاقلانست که بحثِ شیرینِ عدمِ تطابقِ سلیقه‌هاتون وسط بکشی؟

وقتی ما این سوال رو از خودمون می‌پرسیم، داریم می‌بینیم که تاثیر موقعیت، روی نتیجه کارمون، چیه. در نتیجه از ایجاد بحث، در زمانی که لطفی برای هیچ کی نداره جلوگیری می‌کنیم.

۳. آیا «این» باید الان، توسط من، گفته بشه؟

آخرین سوال، سوالی هست که می‌پرسه که آیا تو بهترین شخصی هستی که می‌تونه این موضوع رو بگه؟ فرض کن که تو، کسی هستی که دوستت، اصلن سلیقش رو قبول نداره. آیا تو شخص مناسبی هستی که بهش بگه لباس خوبی نپوشیده؟

یا فرض کن که تو شاهد یک زورگیری خیابونی هستی. در این موقعیت، باید شخصی مانع این درگیری بشه (شرط اول). و الان هم این اتفاق باید بیوفته (شرط دوم). اما اگر تو یک پلیس مسلح نباشی، دخالتت باعث می‌شه که این درگیری، بجای یک قربانی، دو قربانی داشته باشه. (شرط سوم)

این سوال بهمون کمک می‌کنه تا صلاحیت خودمون رو در موقعیت بدونیم. گاهی من اصلن صلاحیت لازم برای دخالت رو ندارم، و دخالت من، فقط باعث بدتر شدن اوضاع می‌شه. اینجا باید دنبال شخصی بگردم که صلاحیت لازم رو برای گفتن «این» رو داشته باشه. گاهی هم من صلاحیت لازم رو برای مطرح کردن چیزی دارم. اما اگر شخصی وجود داره که بهتر و موثرتر از من می‌تونه دخالت کنه، بهتره که من موقعیت رو در دست‌های موثرش بگذارم.

چرا باید از شرط‌های فرگوسن استفاده کنیم؟

سه شرط فرگوسن، شاید کامل و بی‌نقص نباشن؛ اما مناسب موقعیت‌های هستن که باید سریع نسبت به گفته شدنِ چیزی، تصمیم بگیریم. این سه سوال کمک می‌کنن تا رایج‌ترین اشتباه‌هامون رو پیدا کنیم. همینطور هنگامی که تصمیم می‌گیریم که آیا «این حرف رو بگم یا نه؟» این سه سوال بهمون کمک می‌کنن، تا زمانی که گفتن حرفی لازم نیست گفته بشه (شرط اول)، یا موقعیت گفتنش مناسب نیست (شرط دوم) یا صلاحیت گفتنش رو نداریم (شرط سوم)، رو شناسایی کنیم. ولی گاهی هم بررسی این سه مورد و دیدن این که همه‌ی شرایط رو داریم بهمون انگیزه می‌ده که حرف‌هایی که سخت، اما لازمن رو، بگیم.

ممکنه فکر کنی که این سه قانون، بدیهی‌تر از اونن که به‌دردت بخورن. اما وقتی که امتحانشون کنی، سوپرایز می‌شی از این که این سه سوال ابتدایی، چقدر در تصمیم‌هات تاثیر می‌گذاره و چقدر پشیمونی رو در زندگیت کاهش می‌ده.


شروع نوشتار: ۲۵ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش اول: ۳۰ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش دوم: ۱ آذر ۱۳۹۶
پایان ویرایش سوم: ۱ آذر ۱۳۹۶
انتشار ویرایش سوم: ۱ آذر ۱۳۹۶

چرا گیاه‌خواری رو پیش گرفتم؟

داییم یک‌بار ازم پرسید: «گیاهِ گوشت‌خوار می‌خوری؟» و به عنوان کسی که پنج ساله گیاه‌خواری رو پذیرفته بود، همون‌جا اعتراف کردم که خلاقانه‌ترین سوالی بود که شنیدم! ولی هدفم از نوشتن این نوشتار، جواب دادن به این سوالِ خنده‌دار نیست. توی این پست می‌خوام سعی کنم توضیح بدم که چه انتخابی کردم، چرا این شیوه‌ی زندگی رو انتخاب کردم و چرا خیلی‌ها گیاه‌خوار می‌شن. غیر از این‌ها در انتها سعی می‌کنم پاسخ بعضی از سوال‌هایی که ممکنه برات پیش اومده باشه رو بدم.

گیاه‌خواری چیه؟

وقتی گیاه‌خواری توی صحبت افرادی میاد که گیاه‌خوار نیستن؛ یک کاسه‌ی بزرگِ پرُ از کاهو و کلم تصور می‌کنن. ولی، من یکی، عطرِ قرمه‌سبزی و ماکارونی کُلِ فکرم رو پر می‌کنه.

واقعیت این هست که رژیم گیاه‌خواری، مثل هر رژیم دیگه‌ای می‌تونه سرشار از فست‌فود، سرشار از غذاهای سنتی (مثل خورشت‌ها)، یا سرشار از سالادهای خام (و گاهی جذاب) باشه. این انتخاب توئه که چطور رژیمی داشته باشی. اما معمولن کافیه که همون غذای معمولت رو بخوری، فقط گوشت رو حذف کنی؛ یا با قارچ و چیزهای خوش‌طعم، جایگزینشون کنی. حالا با توجه به این که یک نفر چه چیزهایی نمی‌خوره، می‌تونه در دسته‌های متفاوتی قرار بگیره:

گیاه‌خوار ساده

این دسته، افرادی هستن که معمولن فقط گوشت رو از رژیم غذاییشون حذف می‌کنن. (که این شامل این موارد می‌شه: گوشتِ گاو، مرغ، ماهی و تمامی محصول‌هایی که از اعضای بدن حیوان‌ها ساخته می‌شه). این نوع گیاه‌خواری، ساده‌تر از همه هست و سختی اصلیش، برای افرادی هست که خانواده‌هاشون فکر می‌کنن که سلامتِ یکی از اعضاشون ممکنه به خطر بیوفته. خیلی از وقت‌ها افراد موقت گیاه‌خوار می‌شن، تا براشون وگان شدن راحت‌تر بشه.

وِگان‌ها (ویگِن / Vegan)

شاید بشه گفت که وگان بودن یک رژیم غذایی نیست. بلکه یک سبکِ زندگی هست. چرا که فقط تغذیه تحت تاثیر قرار نمی‌گیره. این دسته از گیاه‌خوارها، علاوه بر این که از خوردن گوشت دوری می‌کنن؛ از مصرفِ هرگونه محصولِ حیوانی هم دوری می‌کنن. این شامل مصرفِ محصول‌های لبنی، تخم‌مرغ، ژله، چرم، پشم، عسل و… می‌شه.

این دسته از گیاه‌خوارها معمولن بخاطر انگیزه‌های اخلاقی و حمایت از حیوان‌ها وگان می‌شن. در حالِ حاضر این نوع گیاه‌خواری، محبوبیت خیلی بالایی داره و توسط فیلسوفانی (مثل پیتر سینگر) و سازمان‌های حمایت از حقوق حیوان‌ها (مثل PETA) تبلیغ می‌شه.

خام‌گیاه‌خوارها

خام گیاه‌خواری، در کشورهای شرقی، بیشتر تبلیغ می‌شه. خام‌گیاه‌خوارها معمولن سعی می‌کنن که غذاهاشون رو نپزن و از مصرف گوشت و محصول‌های لبنی و محصول‌های فرآوری شده دوری بکنن. انگیزه‌ی خام‌گیاه‌خوارها، بیشتر، ادعاهای مربوط به سلامتی ناشی از این رژیم هست. و توسط افرادی مثل دکتر زرین‌آذر تبلیغ می‌شه. پیگیری‌های من، به هیچ تحقیقِ علمیِ معتبری که ادعاهاشون رو نشون بده، ختم نشده.

چرا مردم گیاه‌خوار می‌شن؟

اغلب افراد غیر گیاه‌خوار متوجه این هستن که افراد با انگیزه‌های متنوعی ممکنه گیاه‌خوار بشن. اما بیا این انگیزه‌ها رو برات توضیح بدم، تا درک بهتری ازشون داشته باشی:

حمایت از سایر حیوان‌ها

یکی از معروف‌ترین دلیل‌های گیاه‌خواری، حمایت از حیوان‌ها هست. هر سال، بیش از ۴۰ میلیارد حیوان خُشکی نشین، توسط انسان‌ها سلاخی می‌شن. و این عدد، شامل ماهی‌ها نمی‌شه؛ چرا که آمارِ کشتارِ ماهی‌ها، توسط وزن جسد‌هاشون اندازه گیری می‌شه، نه تعدادشون. و این، فقط درآمدی بر ظلم وحشتناکی هست که ما وارد می‌کنیم: معمولن دام‌داری‌های صنعتی، حیوان‌ها رو در وضعیتِ وحشتناکی پرورش می‌دن. به شدتی وحشتناک که حتی اگر با کشتن حیوان‌ها مشکلی نداشته باشی، طرز نگه‌داریشون، نمی‌تونه کمتر از «وحشت» رو برات به ارمغان بیاره.

اگر به نظرت این کار طبیعی هست، در نظر بگیر که تا کمتر از دو قرنِ پیش، برده‌داری کاملن طبیعی، و مخالفت باهاش، بی‌نهایت عجیب و خنده‌دار به نظر می‌رسید. برای همین اگر می‌خوای از مردم زمانت جلوتر باشی، فراتر از اون چیزی که برای جامعه عادی هست، باید بری. و افرادی که بخاطر حمایت از حیوان‌ها، گیاه‌خوار می‌شن، جلوتر از زمانه‌ی خودشون هستن.

معمولن افرادی که به این دلیل گیاه‌خوار می‌شن، به حفظ محیط زیستشون هم اهمیت می‌دن.

از آرمان آزادنیا، که بخاطر حیوان‌ها گیاه‌خوار شده بود، خواستم تا در مورد انگیزش بگه و بگه چه چیزی بهش انگیزه می‌ده تا این روش رو تبلیغ کنه. متن زیر رو برام فرستاد:

هیچ‌چیزی، مهم‌تر از یک «زندگی» نیست. هر حیوانی، درست مثل ما انسان‌ها، به زندگی خودش، دل بسته. و دوست داره تا به زندگیش ادامه بده. به همون دلیلی که ما تنبیه جنایت [در اینجا به معنی کشتن حیوان] رو چیزی لازم می دونیم؛ و به همون دلیلی که امروزه، افکارِ عمومیِ دنیا با مجازات اعدام، به دلیلِ گرفتنِ حقِ زندگیِ یک شخص [در اینجا بخون: حیوان] مخالفت می‌کنه، کشتن یک حیوان به هر قصد و نیتی (از جمله خوردنش، که سطحی‌ترین دلیل ممکن می‌تونه باشه) غیرقابل پذیرش هست.

به همین خاطر، از خودمون باید بپرسیم که ما با چه حقی زندگیِ یک موجودِ زنده، باشعور و قادر به درکِ درد، رنج، ترس، عشق، عصبانیت، شهوت، اندوه، شادمانی و… رو می‌خوایم بگیریم؟ این حق رو کی به ما داده؟ ما در چه جایگاهی هستیم که تاریخِ گردن‌زنی چنین موجوداتِ باشعوری رو مشخص کنیم؟

بسیاری از حیوان‌ها مثل ما صاحبِ گوش، دهان، چشم، بینی، دست، پا، شش، ریه و آلت تناسلی هستن. DNA بسیاری از حیوان‌ها تشابهی نود و چند درصدی با ما دارن. در واقع ما اجداد مشترکی با میمون‌ها و ماهی‌ها داریم! چقدر ارتباط و نزدیکی با حیوان‌ها باید وجود داشته باشه، تا بتونیم، فقط در حدی که باهاشون هم‌ذات‌پنداری کنیم؛ که با لطف بهشون، از خوردن اون‌ها امتناع کنیم؟

لطف! دیدِ کلی به وگان‌ها و گیاه‌خوار‌ها این هست که مردمی هستن دوست‌دار حیوان‌ها و به این موجودها لطف می‌کنن و…. اما هیچ لطفی در کار نیست: صرفن چون شما کسی رو نمی‌خوری، باعث نمی‌شه که این نتیجه‌گیری بوجود بیاد که در حالِ مهربانی کردن بهش هستی. اگر تو با دوستت به کافه یا سینما بری و دوستت با چاقو گردنت رو بیخ تا بیخ نَبُره، آیا لطفی در حقت صورت گرفته؟

ما امروزه با پدیده‌ای مواجهیم که خودش رو «حامیِ حقوقِ حیوان‌ها» معرفی می‌کنه و در عین حال حیوان‌ها رو می‌خوره! چطور چنین چیزی ممکنه؟ برای بخش قابل‌ملاحظه‌ای از نسل جوان ایران، حقوق حیوان‌ها، فقط حقوق سگ‌ها و گربه‌هایِ تریجحن نژاددار هست. اما از نظرشون؛ گاو، گوسفند، بز، خر، اسب، ماهی و مرغ همونقدر صاحبِ حقوق هستن؛ که پلاستیک و لاستیک و فلزات و تنقلات! گونه‌پرستی و تبعیض بین حیوان‌ها، باعث شده بعضی حیوان‌ها به کالاهایی لوکس و بعضی حیوان‌ها به کالاهایی خوراکی، تبدیل بشن. در حالی که وِگانیسم، به کلی، با بهره‌برداری و هرگونه استفاده‌ی ابزاری از حیوان‌ها، مخالف هست.

دنیایِ امروز، بیشتر از هر چیزی به هم‌ذات‌پنداری، مهربانی و تعمق در مسائل نیاز داره. هر بار که ما سر سفره غذا می‌شینیم، با یک انتخابِ اخلاقی مواجهیم: خوردن غذایی که خالی از ظلم به حیوان‌ها باشه؛ یا خوردن غذایی که حاصل از به قتل رسیدن یک جانورِ زنده‌ی قادر به درکِ درد و رنج بود هست.

حفظ محیط زیستمون

بخاطر تغییرهای اقلیمی و گرمایش زمین، موجِ انقراضِ بی‌نظیری، در طیِ کلِ تاریخِ زمین در حالِ رخ دادن هست؛ که حتی گونه‌ی خودمون رو هم، در خطری جدی قرار داده. اولین ضربه‌های تغییرهای اقلیمی در مناطقی مشاهده می‌شه که مردم آسیب‌پذیرتر هستن. گرد و غبار اهواز یادت هست؟

از این جهت، خیلی از دانشمند‌هایِ حوزه‌ی محیط زیست و افرادی که در حوزه‌ی اخلاقِ زیستی فعال هستن، توصیه می‌کنن که حداقل بخاطر خودت هم که شده، اثر مخرب بالات رو بر روی محیط زیست، کاهش بده!

یکی از بهترین روش‌هایِ کاهشِ تاثیرهای محیطیمون، کاهش و حذفِ مصرفِ گوشت هست. چرا که علاوه بر زباله‌های زیستیِ ناشی از پرورشِ دام‌هایِ بزرگ، تغذیه‌ی این حیوان‌ها توسطِ کشاورزیِ ناپایدار صورت می‌گیره. شاید این هم جالب باشه برات که بدونی، انرژیی که ما از مصرف گوشت حیوان‌ها بدست میاریم (به نسبت تاثیر‌های منفی محیط زیستیش) کمتر هست از انرژی‌ای که ما از مصرف گیاه‌ها بدست میاریم.

از این جهت کم‌کم جامعه‌ی علمی و حامی محیطِ زیستمون، از کاهشِ گوشت، در راستایِ کاهش مصرف موادی که جایگزین‌هایِ بهتری دارن، حمایت می‌کنن.

سلامتی

سلامتی هم یکی از معروف‌ترین انگیزه‌ها برای گیاه‌خوار شدن هست. هر چند که تحقیق‌های متنوعی نشون دادن که گیاه‌خواری رژیمِ سالمی هست. اما منبع معتبری وجود نداره که بتونه نشون بده که گیاه‌خواری تاثیرِ محسوسی برسلامتی می‌گذاره. شاید به این خاطر باشه که گیاه‌خواری، یک رژیمِ بخصوصِ غذایی نیست، بلکه هر رژیمِ غذایی هست که شامل گوشت نباشه. به عبارت دیگه، اگر من به طور کامل فقط برنج سفید بخورم گیاه‌خوار محسوب می‌شم، اگر هر روز بهترین میوه‌ها و سبزی‌های دنیا رو هم بخورم باز هم گیاه‌خوار محسوب می‌شم.

ولی شبه علم‌های زیادی در این حوزه وجود دارن که از تاثیرهای خارق‌العاده‌ای، مثل درمان سرطان و درمان افسردگی و… حرف می‌زنن. اما معمولن منابعی که ادعای چنین تاثیرهایی رو می‌کنن، از روش‌های مشکل‌دار به این نتیجه‌ها می‌رسن.

سوال‌های رایج

آیا خلاف قوانین طبیعت نیست؟

معمولن این سوال زمانی پیش میاد که ما واقعن درک درستی از اکوسیستم نداریم. اکوسیستم‌ها مرتب تغییر می‌کنن. این اکوسیستم‌ها، شامل ارگان‌های مختلف و شرایط متنوعی می‌شن، که گاهی اعضای خودشون رو حذف، یا به طور کامل منقرض می‌کنن. اگر هدفمون منقرض نشدن باشه، باید خودمون رو با محیط تطبیق بدیم. و در حال حاضر، با مصرف گوشت، خیلی با منابع محدود کره‌ی زمین خودمون تطبیق ندادیم.

آیا گیاه‌ها حق زندگی ندارن؟

جواب این سوال، خیلی بر می‌گرده به سیستم اخلاقیت. اما سه جواب برای این سوال دارم:

یکی این هست که با تامین نیازهامون از طریق حیوان‌ها ما ضرر بیشتری به گیاهان زدیم. چرا که حیوان‌هایی که ما می‌خوریم، خودشون باید مدت‌ها تغذیه بشن و این تغذیه از طریق مصرفِ مقدارِ خیلی زیادی از گیاهان انجام می‌شه.

جواب دوم این هست که حیوان‌ها سیستم عصبی پیچیده‌ای دارن و درد و رنج رو احساس می‌کنن. زندگیشون براشون ارزشمنده و آگاهی دارن. این در حالی هست که ما چنین چیزی رو در مورد گیاه‌‌ها نمی‌تونیم بگیم.

سومین جواب می‌گه که ما به دنبال جلوگیری از ضربه‌های غیر ضروری هستیم. ما می‌تونیم بدون مصرف گوشت سالم بمونیم و از غذامون لذت ببریم، اما بدون مصرف گیاه‌ها نمی‌تونیم.

آیا حیوان‌ها رنج می‌کشن؟

سوالی که یک شخص متخصص به تازگی ازم پرسید این بود که «آیا حیوان‌ها درد که می‌کشن، رنج هم می‌برن از این درد؟» اگر سوال رو متوجه نمی‌شی، دردِ هنگامِ ماساژ رو تصور کن. در مجموع داری لذت می‌بری از ماساژ، اما حس درد رو هم داری تجربه می‌کنی. و حتی گاهی از این درد لذت می‌بری. حالا تصور کن درد داری. اما ازش زجر یا لذت نمی‌بری.

اما بریم سراغ جواب. اول بیا رنج رو تعریف کنیم. رنج احساسِ ناخوش‌آیندی هست که یک حسِ ابتدایی‌تر رو نامطلوب می‌کنه. در نتیجه، من درد رو نمی‌خوام، بخاطرِ این که، ازش رنج می‌برم. عملکردِ درستِ حسِ درد، در گروِ رنجی هست که ناخوش‌آیندش می‌کنه. در نتیجه، اگر رنج وجود نداشته باشه، یکی از ضرور‌ی‌ترین حس‌های بدن، عملکرد اصلی خودش رو از دست می‌ده. سوالی که اینجا می‌پرسم، این هست که دردِ بدونِ رنج، چه سودی از نظر فرگشتی داره؟

این سوال ناشی از این هست که ما رنج رو مختص انسان می‌بینیم. اما هیچ چیزی در توسعه‌ی مغزِ انسان، یا حتی نخستین‌ها، وجود نداره که ما رو از نظرِ هیجانی (احساسی) از بقیه متمایز بکنه. بخش‌هایی از مغز ما توسعه بیشتری نسبت به سایر گونه‌ها داشته. مثل لوب‌پیشانی. اما این لوب امکانِ کنترلِ هیجانی رو ممکن ساخته. و همچنین امکان این رو داده که از دردِ شخصی دیگه هم، با شدتِ بیشتری رنج ببریم. اما در تجربه رنج هیچ چیزِ بخصوصی وجود نداره که ما رو، حداقل از سایر پستاندار‌ها، جدا کنه.

مخصوصن هنگامی که ما فرآیند فرگشت رو مد نظر قرار بدیم، چنین دیدگاه‌هایی عجیب به نظر می‌رسن. ما می‌دونیم که فرگشت به طور کلی، یک فرآیندِ تدریجی هست که گاهی، سریع می‌شه و گاهی، آهسته. اما همیشه تدریجی هست. اگر بخوایم با نگاهِ منتقدانه‌ی علمی به قضیه نگاه کنیم؛ باید اول نسبت به این شک داشته باشیم که انسان به صورت ناگهانی توانایی رنج رو توسعه داده باشه و بقیه‌ی گونه‌ها ازش بهره نبرده باشن.

پیشنهاد من مطالعه کتاب Are we smart enough to know how smart animals are، از Frans de Waal هست، که به حوزه‌ی شناختِ حیوانی (Animal Cognition) می‌پردازه.

آیا گیاهخواری سخته؟

گیاه‌خواری، به خودیِ خودش، سخت نیست. بلکه جامعه سختش می‌کنه. یک گیاه‌خوار، تقریبا همه جا می‌تونه غذا بخوره. ولی دنیا پر از افرادی هست که سوال‌هایِ نچندان صادقانشون رو سر میز نهار می‌پرسن. یا پدر و مادرهایی که نگران سلامت بچشون هستن. و هر روز اصرار می‌کنن که کمی گوشت بخوری. اما وگان شدن سخت‌تر هست. چون تعداد غذاهایی که بیرون می‌تونی بخوری، مثل قبل متنوع نیست. مثلن پیتزا بخاطر پنیرش، یا بستنی بخاطر این که از شیر ساخته می‌شه، حذف می‌شن.

آیا توی ایران گیاه‌خواری سخت نیست؟

گیاه‌خواری ساده، نه. توی خیلی از رستوران‌ها می‌شه پیتزا سفارش داد. همینطور می‌شه با دوست‌هات بستنی بخوری. اما وگانیسم یکم سخت‌تر هست. چرا که انتخاب‌هات به سیبزمینی سرخ‌کرده، پلو و گوجه و… محدود‌ می‌شه. و خیلی از آپشن‌های کافی‌شاپ هم بخاطر وجود شیر در اون‌ها، حذف می‌شن.

آیا گیاه‌خوار شدن گرون هست؟

گیاه‌خواری می‌تونه گرون یا ارزون باشه. بعضی از رستوران‌ها، بخاطر پرستیژشون، و یا مواد اولیه‌ی خارجی، بسیار گرون قیمت می‌شن. اما لزومی نداره که حتمن در چنین رستوران‌هایی تغذیه کنی. اغلب مواقع، آپشن‌های گیاهی، بخاطر قیمتِ بالایِ گوشت، ارزون‌تر تموم می‌شن.

چطوری یک نفر می‌تونه گیاه‌خوار بشه و گیاه‌خوار بمونه؟

گیاه‌خوار شدن، معمولن، چندان سخت نیست. بعضی ناگهانی، تغییر ایجاد می‌کنن. بعضی کم‌کم تغییر ایجاد می‌کنن. و بعضی، فقط چند روز در هفته گیاه‌خواری می‌کنن. اما در هر حالتی که بخوای پیش بری، سه توصیه عمده دارم: ۱. آشپزی رو یادبگیر. نه در حد یک آشپزِ حرفه‌ای. بلکه در حدی که بتونی وعده‌های غذاییت رو خودت تامین کنی.۲. آزمایش خون کاملی بگیر هر سال، تا اگر در رژیم غذاییت کمبودی وجود داره، قبل از این که آسیب بخصوصی ببینی متوجهش بشی. این توصیه مختص گیاه‌خوارها نیست.بلکه ایده‌ی خوبیه برای همه.۳. با دید انتقادی مطالبِ پخش شده در اینترنت رو بخون. متاسفانه سفسطه‌ی «طبیعی» در جامعه گیاه‌خواری خیلی رایج هست. این که چیزی طبیعی هست، به معنی خوب بودنش یا حتی بی‌خطر بودنش نیست.

من گوشت خیلی دوست دارم. چطوری گیاه‌خوار بشم؟

من هم زمانی عاشقِ گوشت بودم. اما گوشت اونقدرها هم که فکر می‌کنیم خوشمزه نیست، بلکه ساعت‌ها پخته شدن، انواع ادویه و گیاه‌‌هایی که طعم‌های فوق‌العاده‌ای دارن (مثل گوجه فرنگی یا پیاز)، به بهبود طعمش کمک می‌کنن. اغلب غذاها کمبودی از نظر طعم پیدا نمی‌کنن گوشت رو حذف یا جایگزین کنیم.

ولی خب، تغییر همیشه چالش‌آمیز هست و اگر متوجه هزینه‌ای باشیم که ادامه‌ی مصرف گوشت برامون در برداره، انگیزه‌ی قوی‌ای برای متحمل شدنِ سختیِ اولیه‌ی تغییر، برامون ایجاد می‌شه.

تاثیرهای گیاه‌خواری بر بدنمون چی هست؟

تجربه‌های شخصیِ متنوعی وجود داره. که هیچ کدوم منبع علمی نیستن. ولی هر وقت که تو به چیزهایی توجه کنی و بهبودشون بدی که در زندگی روزمرت جزو مسئله‌های بدیهی می‌دونی، آدم سالم‌تر و سرحال‌تری می‌شی.

آیا به گوشت نیاز نداریم؟

نه. ما نه به گوشت نیاز داریم و نه به محصول‌های لبنی و…. ما نیازهایی داریم، که در بخشی از تاریخِ وجودمون در کره‌ی زمین، از طریقِ خوردنِ گوشتِ حیوان‌ها، ارضا می‌کردیمشون. اما در حالِ حاضر، مصرف گوشت، بهترین پاسخ به نیازهامون نیست. ممکنه ما رو به سمت انقراض ببره. با مصرف لوبیا و غله‌ها، ما می‌تونیم نیازهامون رو، با هزینه‌ی کمتر، تامین کنیم.

چرا افرادی که گیاه‌خوار می‌شن با دیدن گوشت و حس کردن بوشون حالشون بد می‌شه؟

این یک تجربه شخصی هست و ممکن هست برای خیلی‌ها پیش بیاد و برای خیلی‌ها پیش نیاد. ولی وقتی شخصی متوجه این باشه که اون گوشت در واقع چی هست و چه اتفاق‌هایی پشتش افتاده؛ ممکنه در طی زمان چیزهایی که مربوط به گوشت هستن رو با شکنجه‌ی حیوان‌ها مرتبط کنه و این باعث احساس انزجار از محصول‌های چنین شکنجه‌ای بشه.

چرا افرادی که گیاه‌خوار می‌شن، باز هم از بویِ گوشت، دهنشون آب میوفته؟

افرادی که گیاه‌خوار می‌شن، در طی عمرشون گوشت مصرف کردن، و معمولن هم این گوشت در سوپی از ادویه و ایده‌های آشپز غرق شده بوده. برای همین عادیه که وقتی که شخصی در ۲۰ سالگی گیاه‌خوار می‌شه، باز هم نسبت به مصرف گوشت حس مثبتی هم داشته باشه.

آیا گیاه‌خوارها مذهب خاصی دارن؟

بعضی از گیاه‌خوارها، بخاطر این گیاه‌خوار هستن، که به تناسخ اعتقاد دارن و نمی‌خوان حق شخصی رو برای زندگی و دستیابی به تعادل صلب کنن. به طور مثال بعضی از بوداییست‌ها و بعضی از هندوها. همچنین کاهش زجر بخشی از بعضی گرایش‌های بوداییسم هست و راهب‌هاشون از آزار به حیوان‌ها دوری می‌کنن.

آیا افراد گیاه‌خوار با سواد‌تر هستن؟

به نظرِ بعضی که با جامعه گیاه‌خواری، کمی سر و کله زدن میاد که گیاه‌خوارها، از قشر خاصی از جامعه هستن. بعضی می‌گن که گیاه‌خوارها از قشر تحصیل‌کرده‌ان و بعضی قشر بورژوآ یا مرفه رو مستعد‌تر در نظر می‌گیرن.

و خب این موضوع شاید درست باشه. اما من فکر نمی‌کنم چون یک نفر با سواد هست، لزومن گیاه‌خوار می‌شه یا چون یک نفر گیاه‌خوار هست، مرفه یا باسواد می‌شه. بلکه فکر می‌کنم که افرادی که فرصت و توانایی این رو دارن که به عادت‌های روزانشون فکر کنن و انرژیی رو صرف بهینه‌سازی این عادت‌ها بکنن، احتمالن از قشر مرفه و تحصیل کرده‌ان. به عبارتی اگر من مسالم تامینِ پولِ دارویِ مادرِ پیرم باشه؛ وقتی که نمی‌تونم اجاره خونم رو هم بدم؛ فرصتِ زیادی برای مطالعه‌ی مشکل‌های جهان و عاقبت کارهام ندارم. و در نتیجه احتمال این که به دنبال گیاه‌خواری برم، کمتر می‌شه.

همینطور وقتی که در دانشگاه به مطالعه می‌پردازم، یاد می‌گیرم که خیلی از چیزهایی که بدیهی می‌دونم ممکنه اشتباه باشه. و این باعث می‌شه که انتخاب‌هایی، مثل رژیم غذاییم رو زیر سوال ببرم. خلاصش این که اگر به درونمون نگاهی بندازیم، طبیعی هست که تغییر‌هاییی ایجاد کنیم. یکی از این تغییر‌ها ممکنه گیاه‌خواری باشه.


شروع نوشتن: ۱۵ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش اول: ۱۷ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش دوم: ۱۸ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش سوم: ۱۸ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش چهارم: ۲۰ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش پنجم ۲۱ آبان ۱۳۹۶
انتشار ویرایش پنجم ۲۱ آبان ۱۳۹۶

با تشکر از: پگاه خادمی، امیر افیانیان، ملیحه بیات، شهرزاد شفائیان، شایان فروزش، صدرا علیزاده، سامان حمیدی، آرمان آزادنیا، نرگس مرعشی، شیرین امینیان، فاطمه رحمانزاده