بیایم بحث هویت رو (فعلن) ببندیم!

تا الان خیلی در مورد هویت صحبت کردیم. نگاهی انداختیم به چند نوع متفاوت از تلاش‌ها برای این که بفهمیم هویت به چی اتکا می‌‌کنه. و دیدیم که تقریبن همشون مشکل‌هایی اساسی دارن. دیدیم که روح، تداوم خاطر‌ه‌ها، مولکول‌های بدن و جریان آگاهی، همه شکست خوردن. ولی بیایم و به چیزهای دیگه‌ای نگاه کنیم. 

پس این هویت لعنتی چیه؟

وقتی از یک نفر که تمامی این مقاله‌ها رو نخونده یا در مورد این موضوع فکر نکرده، بپرسیم که هویت وابسته به چیه؟ دنبال یک چیز ثابت می‌گرده. دنبال عاملی که نشون بده که چرا من با قطعیت خودم رو از دنیای اطرافم جدا می‌کنم و یا می‌گم که «این میز شبیه اون یکیه، ولی یکی نیستن». اما همون‌طوری که دیدی پیدا کردن همچین عاملی خیلی سخته. همین رو می‌تونیم در مورد این بپرسیم که «چرا ایرانی‌ها یک میلیمتر انحراف بینی رو در ایرانی‌ها متوجه می‌شن. اما در تمایز قائل شدن در چینی‌ها به مشکل می‌خورن.» همه در لحظه اول فکر می‌کنیم که تمایز در ایرانی‌ها خیلی واضحه ولی «چینی‌ها همه شبیه همن». اما وقتی بهش فکر می‌کنیم، می‌بینیم که خیلی هم این توانایی و عدم تواناییمون منطقی نیست. چرا که چینی‌ها هم همین تفاوت‌های یک میلیمتری رو دارن. چینی‌ها هم صورت‌های کشیده، جمع شده و تفاوت‌های جزئی و غیر جزئی دارن. پس چه چیزی باعث می‌شه که تفاوت‌های جزئی ایرانی‌ها اینقدر زیاد برسه؟ این که نسبت به تفاوت‌های چهره‌های ایرانی‌ها تخصص پیدا کردیم.

وقتی هم که به هویت نگاه می‌کنیم همینه. ما یک سری توانایی‌هایی رو داریم که لزومن منطقی نیستن. ولی واقعن لازم نیست که منطقی باشن. اگر تو با چینی‌ها وقت بگذرونی کم‌کم بین چهره‌هاشون تمایز قائل می‌شی. ما توانایی تمایز چهره رو بین افرادی تشکیل می‌دیم که از نزدیک می‌شناسیمشون. در بیشتر تاریخ بشر، اگر من یک چینی رو می‌دیدم، به این صورت بود که یا مسافری بودم که به طرز معجزه‌ آسایی سال‌ها تونستم بدون کشته شدن چند ده هزار کیلومتر رو راه برم. یا به این شکل که تنها چینی‌ای که توی کل کشورم هست رو دیدم. برای همین لزومی نداشت که من توانایی تمایز چهره‌ی افرادی رو به صورت مادرزاد توسعه بدم که در طی زمان رشدم ندیدمشون. در همین حد که افرادی که اطرافمن رو بتونم تمایز بدم، کافی بود. 

ما توانایی‌هاییمون باید سود فرگشتی‌ای داشته باشن. حداقل اون‌هایی که به قدرت تشخیص هویت هستن. این توانایی برای چیه؟ برای اینه که بدونم کدوم درخت شاخه‌ی شکسته داره و روش نپرم. بدونم کدوم فامیلم دروغ می‌گه و بتونم تشخیص بدم که مادرم کدومه. وقتی هم که به تاریخ نگاه می‌کنیم، احتمالن غیر ممکنه که تلپورت یا عمل مغز رو ببینیم. در نتیجه اگر یک نفر رو ببینیم که یک بدن رو داشته و در طی زمان اون بدن امتداد داشته،‌ احتمالن تمام چیزی که لازم هست در مورد هویت اون فرد بدونم رو دارم. چون خیلی احتمال کمی هست که این بدن متعلق به شخص متفاوتی باشه.

پس در نتیجه هرچند ما برای اخلاق و رفتار و امثالهم ارزش قائلیم، اما اگر فرد یک شباهت کلی و امتدادی با فردی داشته باشه که از قبل مد نظرمون هست، کافیه برای این که اون دو فرد رو یک نفر بدونیم. این توانایی لازم نیست از قوانینِ منطق پیروی کنه. فقط کافیه بهم کمک کنه که افرادی که می‌خوان گردنم رو بزنن رو -تا حد کافی برای انتقال ژنم- تشخیص بدم. 

آیا این بعد از تمام سخت‌گیری‌هایی که داشتیم کافیه؟ حس بدی داره، ولی اگر بخوایم به این نگاه کنیم که مردم چطور تمایز هویت می‌دن، آره. مردم این کار رو می‌کنن. به کلیت فرد نگاه می‌کنن. اگر شباهت در تاریخچه و ظاهرش داشته باشه، کافی می‌دونن. گاهی حتی براشون کافیه که یکی بهشون بگه: «این همون ساراست که سال پیش لیوانش رو روت چپ کرد.» تا شما کنارش نشینین.

آیا باید به همین شکل هم تشخیص هویت بدیم؟

تمام صحبت‌هایی که کردیم در این مورد بود که ما انسان‌ها چطور تشخیص هویت می‌دیم. و نه این که چطور باید تشخیص هویت بدیم. افراد در شغل‌های مختلف و در موقعیت‌های مختلف،‌ به شیوه‌های مشخص‌تر، تعریف‌شده‌تر و متناسب‌تری، هویت رو تمایز می‌دن. به طور مثال،‌ هویت من از نظر دولتی، کاملن وابسته به پرونده‌ای هست که از من دارن. پرونده‌ای که به واسطه‌ی شناسنامه، کد ملی و … در سازمان ثبت احوال، ثبت می‌شه. از نظر قانونی هویت شما به موارد قبلی بر می‌گرده. اما در خیلی از کشورها، اگر شما جرمی رو قبل از سن قانونی مرتکب شده باشین، ممکنه بعد از سن قانونی به طور کامل از پروندتون پاک کنن، چرا که از نظر سیستم قضایی، فردی که نوجوونی رو می‌گذرونه، با فردی که به سن قانونی رسیده یکی نیست.

در علم، تشخیص بین دو تا موش آزمایشگاهی معمولن از طریق برچسب‌هایی انجام می‌شه که روی موش چسبونده می‌شه. گاهی از طریق چیپ‌ها و… چرا؟ چون موشی که امروز بهش برچسب زدم شاید فردا موهاش بریزه و دیگه نتونم بشناسمش. و من باید بتونم اینقدر آبجکتیو باشم که حتی اگر این اتفاق افتاد، بخاطر احساساتم انکار نکنم قضیه رو. 

در نتیجه می‌بینیم که راه‌های مختلفی هست که می‌شه به هویت نگاه کرد. راهی که ما انسان‌ها نگاه می‌کنیم، سرشار از میانبرهای ذهنیه و راه‌هاییه که فقط-برای-انتقال-ژن کافیه. ولی ما می‌تونیم راه‌های غیر شهودی دیگه‌ای رو قرار بدیم که متناسب با نیازهامون باشه. هویت وسیله‌ایه که ما از طریقش می‌خوایم با استفاده از دانسته‌های گذشتمون، رفتارِ یک نهاد (entity، چیز) رو پیش‌بینی کنیم. اگر چیزی که ما می‌خوایم پیشبینی کنیم، رفتارِ یک فرد هست، شاید باید هویت فرد رو با توجه به قرار گرفتن مغز فرد در یک موقعیت بخصوص در نظر بگیریم. مثلن بگیم «سارا در فضاهای شلوغ زمانی که وضعیت فیزیکی خوبی داره». 


بحثمون رو فعلن همینجا تموم می‌کنیم. اما یادمون باشه که چرا این بحث‌ها رو کردیم… اصلن صحبت کردیم که چرا این بحث اهمیت داره؟

آیا هویت به امتداد آگاهی وابسته است؟

در نوشتارهای قبلی گفتم که هویت چیه. از خودمون پرسیدیم که آیا هویت می‌تونه به روح وابسته باشه؟ و بعد نگاهی به تداوم خاطره‌ها و ثبات بدن انداختیم. در ادامه به یک نوع دیگه از نظریه‌های هویت هم نگاهی می‌اندازیم. آیا هویت وابسته به آگاهی است؟

یک روز، خسته و با استرس و فکری مشغول وارد خونه می‌شی. غذا رو از داخل یخچال در میاری، گرمش می‌کنی و می‌خوری. اما حواست جای دیگه‌ایه. در اون لحظه تو آگاهی‌ای از طعم غذا نداری. در نتیجه لذتی نمی‌بری. حس خاصی نداره. و احتمالن هم چیز خاصی توی خاطره‌هات از کاری که انجام می‌دی باقی نمی‌مونه. 

سارا کور رنگ به دنیا میاد. این فرد تمام عمرش رنگ قرمز رو ندیده. همین باعث می‌شه که تمامی عمرش به این بگذرونه که سعی کنه تا رنگ قرمز رو درک کنه. از همه می‌پرسه که قرمز چطوریه و چه حسی داره. تمام واقعیت‌های علمی در مورد این رنگ و بینایی و تاثیرش بر روی بدن افراد رو می‌خونه و چند تاش رو هم خودش کشف می‌کنه. و یک پایان‌نامه در مورد رنگِ قرمز می‌نویسه. یک روزی یک دکتر جراح به سارا در مورد درمان جدیدی می‌گه که می‌تونه باعث بشه تا سارا بتونه که رنگ قرمز رو ببینه. سارا با خوشحالی قبول می‌کنه. سارا رو بی‌هوش می‌کنن. چشم‌هاش رو عمل می‌کنن. سارا به هوش میاد. و جلوی چشم‌های بسته‌اش، یک دونه رز قرمز می‌گیرن. و سارا چشم‌هاش رو باز می‌کنه.

آیا سارا در لحظه‌ای که این رز رو می‌بینه، چیز جدیدی می‌فهمه؟ آیا تجربه‌ی جدیدی پیدا می‌کنه؟ آیا اطلاعات جدیدی بدست میاره؟ فکر کنم موافق باشی که دیدن خود رنگ «قرمز» چیز متفاوتی رو نسبت به تمام چیزهایی می‌گه که سارا پیش از این بدست آورده.

تمام این تجربه‌ها، و تجربه‌هایی که ما هر لحظه داریم (خوندن این کلمات، حس فکر کردن بهشون، حس لذت و ناراحتی، طعم‌ها و رنگ‌ها و شکل‌ها و …) همه چیزی رو تشکیل می‌دن که بهش می‌گن آگاهی (consciousness) و احتمالن همه این آگاهی رو داریم. این آگاهی چیزیه که سعی می‌کردیم توی چند قسمت قبلی بگیم چطور بینشون تمایز قائل می‌شیم. آگاهی چیزیه که چون مرتب تغییر می‌کنه نمی‌تونیم بگیم که ثباتش احتمالن چیزیه که مد نظرمونه. بلکه «جریان آگاهی» چیزیه که ممکنه ما بتونیم بهش اتکا کنیم که هویتمون رو باعث می‌شه. این که «من» در این لحظه احساس ناراحتی می‌کنم و لحظه‌ای بعد احساس خوشحالی و لحظه‌ای بعد طعمی رو می‌چشم و لحظه‌ای بعد خودم رو توی دنیای فانتزی می‌بینم، این جریان، شاید بتونه چیزی باشه که هویت من رو از دیگری جدا می‌کنه. آیا تفاوت من و تو ممکنه این باشه که این چیزی که الان تجربه می‌کنم، جایگزین تجربه‌ی قبلیم شده؟ و نه تجربه‌ی تو؟

این ایده، با وجود این که مبهم هست، طرفدار‌های خاص خودش رو داره. و مشکل‌هایی هم داره که در ادامه بررسیشون می‌کنیم.

  • ضعیف‌ترین عیبی که می‌تونیم به این نظریه بگیریم اینه که یک کودک رو در نظر بگیر،‌ این کودک به نظر میاد که قبل از ۳ سالگیش به زحمت آگاهیی داره. حداقل به نظر نمیاد که در دوران جنینی کودک آگاهی‌ای داشته باشه. آیا کودک در دوران جنینی تجربه‌ای (یا توانایی داشتن تجربه‌ای)‌ رو داره؟ خیلی بعید هست. و از اون مهم‌تر ما نمی‌دونیم که آیا تجربه‌ای در دوران جنینی داشتیم یا نه. اما با این وجود ما وقتی عکس جنینی رو نگاه می‌کنیم، ممکنه بگیم: «این جنینی منه». 
  • ولی مشکل به همین موضوع ختم نمی‌شه. زمانی که ما می‌خوابیم، مراحل مختلفی رو از خواب تجربه می‌کنیم. دو مرحله‌ی اصلی خواب، خواب REM و خواب non-REM هست.
    خواب REM خوابی هست که ما درش رویا می‌بینیم. در این حالت فعالیت‌های مغز شباهت زیادی داره به حالت بیداریمون. به حدی که مغز ما مجبور می‌شه که بدنمون رو فلج کنه تا فعالیت‌های توی رویاهامون رو واقعن تکرار نکنیم. وقتی این عملکرد فلج کردن، درست اتفاق نمی‌افته، فرد در خواب راه می‌ره. حتی ممکنه مکالمه داشته باشه یا… و وقتی که این عملکرد فلج کردن در بیداری ادامه پیدا می‌کنه، ممکنه بهش بگیم «رومون بختک افتاده» چرا که توانایی بلند شدن یا حرکت بدنمون رو از دست می‌دیم.
    بخش دیگه‌ای از خواب، بخشی هست که non-REM صداش می‌زنیم. خواب non-REM یکی از آروم‌ترین حالات مغزمون در طی زندگی روزمره هست. در این حالت، فرد تجربه‌ای نداره. نه گذر زمان رو و نه هیچ اتفاقی رو تجربه نمی‌کنه. در این حالت می‌تونیم بگیم که آگاه نیستیم.
    پس اگر این درست باشه که هویت ما وابسته به امتداد آگاهی هست، آیا هر بار که ما می‌خوابیم، می‌میریم؟ و کسی که بیدار می‌شه، شخصی مشابه از نظر ویژگی‌ها، ولی به ذاته متفاوت هست؟
  • مشکل سوم کمی جالب‌تر، اساسی‌تر و عجیب‌تره. در دوره‌ای از تاریخ پزشکی، افرادی که دچار صرع شدید می‌شدن (بیماری‌ای که باعث تشنج مکرر فرد می‌شه) بخشی از مغزشون به اسم corpus callosum رو بر می‌داشتن. این بخش کارش ارتباط برقرار کردن بین نیمه‌ی راست مغز و نیمه‌ی چپ مغز هست. وقتی که این نیمه رو برداریم، نیمه‌ی راست نمی‌تونه به نیمه‌ی چپ اطلاعاتی بده و برعکس. در نتیجه‌ی این عمل، صرع این افراد متوقف می‌شد. ولی به طرز عجیبی عملکرد این افراد خیلی دچار مشکل نمی‌شد و به زندگی عادیشون ادامه می‌دادن.
    اما عده‌ای از متخصصین علوم اعصاب شناختی، سعی کردن تا تفاوت‌های بعد و قبل از عمل جراحی این افراد رو بفهمن. به همین منظور آزمایش خاصی رو طراحی کردن. بین دو چشم این افراد مانعی رو قرار می‌دادن. به طوری که هر چشم فرد فقط می‌تونست سمتِ خودش رو ببینه. به چشمِ سمت راست فیلی رو نشون می‌دادن و به چشمِ چپ قوطی نوشیدنی. وقتی از این فرد می‌خوایم که بهمون بگه که چی دیده، می‌گه فیل. چرا؟ چون به بخشی از مغز که مسئول زبان و واژه‌هاست، تصویر فیل رو نشون دادیم. ولی از طرف دیگه وقتی از این فرد می‌خوایم که تصویر چیزی رو که دیده بکشه، برامون یک قوطی نوشابه رو می‌کشه. چرا؟ چون بخشی از مغز که مسئول عملکرد‌های مربوط به تصویر هست، قوطی نوشابه‌ای رو دیده.
    جدای از جذابیت ذاتی این آزمایش‌ها، این رو باید از خودمون بپرسیم که آیا هر دوی سمت‌های مغز، دارای یک جریان مداوم آگاهی نیستن؟ باز بر می‌گردیم به همون چیزی که در پست مربوط به حافظه در موردش صحبت کردیم؟ اگر آگاهی اولیه‌ی مغز تبدیل به آگاهی نیمه‌ی سمت راست مغز و همینطور نیمه‌ی سمت چپ مغز بشه، و ما امتداد آگاهی رو معیار ثبات فردیت در نظر بگیریم، پس باید در نظر بگیریم که فردی که سمت چپ مغز هست با کسی که نیمه‌ی سمت راست مغز هست یک فرده. اما با این وجود، این دو فرد یک جریان آگاهی رو ندارن. به عبارتی آگاهیِ نیمه‌ی راست مغز، ادامه‌ی آگاهیِ نیمه‌ی سمت چپ مغز نیست. پس چطور ممکنه که یک فرد باشن؟
    «آگاهی اولیه» = «آگاهی نیمه‌ی سمت راست مغز»
    «آگاهی اولیه» = «آگاهی نیمه‌ی سمت چپ مغز»
    «آگاهی نیمه‌ی سمت راست مغز» ≠ «آگاهی نیمه‌ی سمت چپ مغز» 
    در نتیجه باز هم نظریمون به تضاد داخلی می‌خوره.

پس با وجود جذابیت ظاهری این نظریه، به نظر میاد که تداوم آگاهی هم نمی‌تونه گزینه‌ی مناسبی برای معیار هویت باشه. در پست بعدی سعی می‌کنم یک جمع‌بندی کوتاه داشته باشم و نظر خودم رو نسبت به این موضوع بیان کنم.

آیا هویت به ثبات ماده وابسته است؟

تا این لحظه، در مورد این صحبت کردیم که هویت (personal identity) چیه (مقاله‌ی دانشنامه‌ی فلسفه‌ی استنفورد رو پیشنهاد می‌کنم). و بعد از خودمون پرسیدیم که این هویت چطور در طی زمان و مکان ثابت می‌مونه. دیدیم که روح جواب مناسبی رو بهمون نمی‌ده. و بعد دیدیم که وجود یا امتداد خاطره‌ها هم مشکل‌های اساسی و عمیقی دارن. در این نوشتار، به ثبات بیولوژیک و مادی نگاه می‌کنیم. آیا ثبات بیولوژیکی ما، پاسخ سوال ماست؟

بعضی معتقدند که زمانی که «روح» و «خاطره‌ها» شکست می‌خورن، شاید اتکا به شیوه‌ای عینی‌تر بهتر باشه. همین شد که عده‌ای ثبات فیزیکی رو با عنوان animalism (حیوان‌گرایی) به عنوان ثبات هویت دونستن. در این دیدگاه ثبات هویت در حیوانات، وابسته به ثبات بخشی از مغز هست که ساقه‌ی مغز نام داره. این بخش در بیشتر حیوان‌ها موجود است. ولی ما بحثمون رو در این نوشتار محدود به فقط این دیدگاه نمی‌کنیم و سعی می‌کنیم به کلیت حالاتی که دیدگاه‌هایی به نوعی به ثبات ماده اتکا می‌کنه، نگاهی بندازیم. 

از لحظه‌ای که ما به شکل جنین به وجود میایم تا زمانی که شکل جسد تجزیه می‌شیم رو آینده‌ی خودمون می‌دونیم. جنینی که در شکم مادرم بود رو من، «من» می‌دونم. ولی با این حال، نه خاطره‌ای از اون زمان دارم و نه آگاهی‌ای. و تا زمانی که می‌میرم، این بدن رو «من» می‌بینم. با این که اگر آلزایمر بگیرم، خاطره‌ها و توانایی‌هام رو از دست می‌دم. در تمام این سناریو‌ها چه چیزی ثابته؟ بدن.  پس آیا می‌تونیم بگیم که اون چیزی که هویت شخصی رو مشخص می‌کنه، بدن هست؟ این دیدگاه جذابه. ولی در عمل مشکلات زیادی داره. 

بیایم در نظر بگیریم که سارا و نازنین، خواهرن. نازنین دچار بیماری‌ای می‌شه که باعث از دست رفتن جفت کلیه‌هاش می‌شه. سارا که بدنش شباهت زیادی به نازنین داره، یکی از کلیه‌هاش رو به نازنین اهدا می‌کنه. و در نتیجه‌ی نازنین، یکی از کلیه‌های سارا رو داره. آیا ما می‌تونیم بگیم که سارا بخشی از هویتش رو از دست داده و نازنین، الان، کمی سارا شده؟ به نظر میاد که بشه بگیم که اضافه کردن اسم سارا به شناسنامه‌ی نازنین، کمی بی‌مورد باشه. این کار رو ما می‌تونیم با پا، دست، قلب و … انجام بدیم. 

اما وقتی می‌رسیم به مغز کمی اوضاع پیچیده می‌شه. بیایم یک سناریوی ذهنی رو در نظر بگیریم. فرض کنین که بیماریی حمله می‌کنه، و باعث می‌شه که سارا مرگ مغزی بشه. با این حال نازنین قلبش، کلیه‌هاش و کبدش از کار می‌اوفته. دکترها، نبوغی رو به خرج می‌دن و مغز نازنین رو از بدنش خارج و در بدن سارا قرار می‌دن. این بدن جدید، بعد از ماهی احیا می‌شه. و بیدار می‌شه. زمانی که این شخص بیدار شد، سارا صداش می‌زنی یا نازنین؟ به نظر میاد که اکثر افراد، این بدن جدید رو، با وجود این که بیشتر اعضاش متعلق به سارا بود، «نازنین» صدا می‌زنن. پس آیا می‌تونیم بگیم که مغز، همون چیزیه که ما دنبالش بودیم؟ آیا ثبات مغز چیزیه که هویت رو مشخص می‌کنه؟

اینجاست که حیوان‌گرایی وارد قضیه می‌شه. در این دیدگاه که توسط اریک اولسِن مطرح می‌شه، ما در واقع حیوانیم. ما ارگان‌های زنده‌ایم. و در نتیجه هویتمون وابسته به بخشی از مغزمون هست که باعث ثبات زندگی می‌شه. بخشی که ناظر و ایجاد کننده‌ی هم‌ایستایی (homeostasis)، فرآیند‌های متابولیک و ضربان قلب هست. فرآیند‌هایی که از زمانی که جنینیم وجود دارن، و حتی بعد از مرگ مغزی، حفظ می‌شن. ولی این دیدگاه هم بی‌مشکل نیست. بیایم برگردیم سراغ مثال سارا و نازنین. حالا فرض کنین که سارا بجای این که کل مغزش خارج خارج بشه و توسط کل مغز نازنین جایگزین بشه، فقط محدود به بخش‌هایی از مغز بشه. به عبارتی ما ساقه‌ی مغزِ سالمِ سارا رو حفظ می‌کنیم و باقی بخش‌های مغز سارا رو که مرده‌ان، خارج می‌کنیم. بجاش بخش‌هایی از مغز نازنین رو که شامل بخش‌هایی که مسئولیت حفظ خاطره‌ها، شخصیت و… رو به عهده دارن رو در بدن سارا می‌گذاریم. محصول جدید این ترکیب شخصیه که ساقه‌ی مغز سارا رو داره. اما خاطرات، دانسته‌ها، رفتارها، شخصیت، ویژگی‌های رفتاری و فکریِ نازنین رو. زمانی که این موجود به هوش میاد، سارا صداش می‌زنی یا نازنین؟ به نظر میاد که اگر دیدگاه animalism رو بپذیریم، باید این شخص رو سارا صدا بزنیم. ولی باز هم اینجا می‌شه گفت وقتی این شخص به هوش میاد،‌ بیشتر افراد می‌گن: «سلام نازنین.» پس می‌تونیم بگیم که احتمالن چیزی که ما به عنوان هویت می‌شناسیمش، وابسته به ساقه‌ی مغز نیست.

خب پس یک بخش دیگه‌ای مغز باقی می‌مونه. اسمش تلنسفلانه. تلنسفلان همونطوری که گفتم، مسئول افکارمون، خاطراتمون، ادراکمون، خلاقیت‌هامون و انتخاب‌هامونه. آیا می‌شه گفت هویت ما متکی به ثبات این بخش از مغز هست؟ باز هم به مشکل می‌خوریم. در بیماری‌هایی مثل آلزایمر این بخش از مغز به سرعت تحلیل می‌ره و نابود می‌شه. در نتیجه خاطرها، دانش، مهارت‌ها، کنترل بدنی و… در طول زمان از دست می‌ره. مادرِ مادربزرگِ من، «عزیز»، آلزایمر داشت. ولی تا زمانی که فوت شد، به عنوان «عزیز» می‌شناختیمش. دردهاش رو «دردهای عزیز» می‌دونستیم. و کسی نبود که «عزیز» صداش نزنه. زمانی که فوت شد، گفتیم «عزیز فوت شد». فکر کنم بیشترِ مردم هم همین رو بگن. پس به باقی مونده‌ی مغز هم نمی‌شه مسئولیت ثبات هویت رو نسبت داد. 

بیایم نگاهی به ثبات سیستم‌های مغزی بندازیم. یعنی بجای این که به بخشی از مغز به شکل یک اندام نگاه کنیم، به بخش‌هایی نگاه کنیم که سیستمی تشکیل می‌دن. به طور مثال در بدن ما سیستم تنفس رو داریم که شامل مجرای تنفس، نای، ریه‌ها و… می‌شه. یا سیستم خون‌رسانی که شامل قلب، خون، رگ‌ها و… می‌شه. اگر بیایم و به سیستم‌های مغز نگاه کنیم، آیا می‌تونیم هویتمون رو وابسته به یکی از این سیستم‌ها ببینیم؟ بیایم و بجای این که تک‌تک سیستم‌های بی‌شمار مغز رو تبدیل به هزاران دسته‌ی دارای همپوشانی‌های مختلف کنیم، بر اساس کارکرد‌های شناختی اصلی نگاهی بندازیم. ادراک، حافظه، تصمیم‌گیری و توجه. فرض کن شخصی دارای ADHD هست و این شخص در کارکرد توجهش دچار مشکل هست. برای این شخص ریتالین تجویز می‌شه و فرد بعد از مصرف داروش، عملکرد توجهی بهتری رو نشون می‌ده. آیا این شخص هویت جدیدی داره؟ آیا ما می‌تونیم بگیم که «سارایِ قبل از ریتالین» گذشته‌ی «سارایِ بعد از ریتالین» نیست، و «سارایِ بعد از ریتالین» شخصی کاملن جدید و بدون گذشته است؟ فکر کنم جواب واضح باشه. همین رو می‌تونیم در مورد کسی بگیم که بیناییش رو از دست می‌ده (ادراک)، توانایی یادگیریش کاهش پیدا می‌کنه (حافظه) و زمانی که بزرگ می‌شه تصمیم‌های عاقلانه‌تری رو می‌گیره (تصمیم‌گیری). پس ثبات سیستم‌ها هم توضیح مناسبی نیستن. 

آیا می‌تونیم ریز‌تر بشیم؟ آیا ثبات سلول‌های مغزی (نورون‌ها و گلیاها) می‌تونه جایگزین مناسبی باشن؟ با توجه به این که رشد مغز تا حدود ۲۵ سالگی ادامه داره و تغییرات سلول‌های مغزی، هر لحظه و هر ثانیه تا لحظه‌ی مرگ ادامه پیدا می‌کنن، ثباتی هم در سلول‌های مغزی نداریم. 

باز هم ریزتر بشیم. به نظر میاد DNA خیلی گزینه‌ی جذابی هست. DNA در لحظه‌ی تولد در هر فرد متفاوته. آیا می‌تونیم به DNA اتکا کنیم؟ نه. در دوقلو‌های همسان، DNA کاملن یک‌سانی هست. و با این حال ما جرم یکی رو برای اون یکی اجرا نمی‌کنیم. غیر از اون در مغز، هر نورونی دارای DNA متفاوتی هست. و در نتیجه ما یک DNA ثابت برای هر فرد نداریم.

ولی بیایم حتی ریزتر بشیم، آیا مولکول‌هامون ثباتی دارند که بتونیم بهشون تکیه بکنیم؟ فکر کنم نه. هر بار که غذا می‌خوریم، عرق می‌کنیم، حمام می‌کنیم، یا حتی هر کدوم از سلول‌هامون تنفسی می‌کنن، مولکول‌های زیادی شکسته می‌شن، دوباره ترکیب می‌شن، دور ریخته می‌شن، جایگزین می‌شن و بوجود میان. پس ثبات مولکولی هم پاسخ‌گو نیست. 

پس درنهایت می‌تونیم بگیم که شاید آپشن‌های ثبات فیزیکی، توضیح‌دهنده‌ی اون چیزی نیستن که باعث ثبات هویت ما در طی زمان و مکان می‌شن. 

آیا هویت وابسته به خاطره‌ها است؟

در دو پست قبل در مورد این صحبت کردیم که هویت چیه و این که آیا وابسته به روح است؟ گفتیم که هویت شخصی ما، چیز ثابتی هست که در طی زمان و مکان و موقعیت‌های مختلف، باعث می‌شه که من، «من» بمونم. اما نمی‌دونیم که این چیز ثابت چی هست. به این نگاه کردیم که آیا این چیز ثابت می‌تونه «روح» باشه یا نه، و دیدیم که چنین دیدگاهی مشکلات زیادی داره که مانع این می‌شه که گزینه‌ی خوبی برای پاسخمون باشه. در این پست به خاطره به عنوان یک گزینه نگاه می‌کنیم. 

جان لاک معتقد بود که چیزی که باعث می‌شه که در طی زمان و مکان یک نفر، همیشه اون فرد باشه، وجود خاطرات اون شخص هست. به عبارتی من، «من» هستم، چون خاطره‌ی کودکیم رو دارم. و منِ آینده، «من» خواهد بود؛ چون خاطره‌ی الانِ من رو داره. این دیدگاه طرفدارهای خاص خودش رو داره. اما مشکل‌هایی رو هم با خودش به همراه داره.

  • یک انتقاد خیلی ساده به «قهرمان جنگ» معروفه. بیایم فرض کنیم شخصی به اسم سارا، سربازی هست که از جنگ برگشته و الان سنین پیری خودش رو می‌گذرونه. اسم این سارا رو «سارایِ پیر» می‌گذاریم. سارا در سنین پیری، سارایی رو یادش هست که از خودش فداکاری نشون داد و جونش رو برای میهنش به خطر انداخت. اسم این سارا که فداکاری نشون داد رو «سارایِ جوون» می‌گذاریم. سارا در کودکیش، از مغازه‌ای شکلاتی رو دزدید. اسم این سارا رو می‌گذاریم «سارایِ کودک». «سارایِ پیر» خاطر‌ه‌ها زمانی رو یادشه که قهرمانی نشون داد. ولی خاطره‌های دوران کودکیش رو یادش نیست که دزدی کرده بود. ولی «سارایِ جوون» خاطره‌های دوران کودکیش رو یادش هست.
    حالا مشکل اساسی‌ای پیش میاد. «سارایِ پیر» چون خاطره‌های جوونیش رو یادش میاد با «سارایِ جوون» یکی هست. و «سارایِ جوون» چون خاطره‌های کودکیش رو یادش هست، با «سارایِ کودک» یکی هست. اما «سارایِ پیر» با «سارایِ کودک» نباید یک شخص باشن. پس به عبارتی:
    «سارایِ کودک» = «سارایِ جوون» 
    «سارایِ جوون» = «سارایِ پیر»
    «سارایِ کودک» ≠ «سارایِ پیر»
    پس به نظر میاد که این نظریه دارای تضاد داخلی هست.
  • مشکل دیگه‌ای که این دیدگاه داره این هست که افراد قبل از ۳ سالگی خاطره‌ای رو ندارن. اما با این حال اگر ازت بپرسن که «این عکسِ کیه»، می‌تونی بگی «این عکس نوزادیِ منه» این درحالی هست که بر اساس نظریه‌ی لاک، نه تنها اون نوزاد، تو نیستی، بلکه هیچ شخص دیگه‌ای هم نمی‌تونه باشه. چرا که ثبت خاطره‌های دراز در این فرد ممکن نیست.

حالا بعضی از فیلسوف‌ها سعی کردن تا با تغییر این نظریه، پاسخ‌گوی مشکل‌های بالا باشن. در نتیجه می‌گن که داشتن خاطره‌ها نیست که مهمه. بلکه امتداد خاطره‌ها هست که تاثیر گذاره. یعنی چی؟ یعنی این که در معادله‌ی مربوط به سارا، «سارایِ کودک» با «سارایِ پیر» یک شخص هستن. نه بخاطر این که «سارایِ پیر» خاطره‌هایِ «سارایِ کودک» بودن رو داره. بلکه بخاطر این که خاطره‌هایِ «سارایِ جوون» بودن رو داره و «سارایِ جوون» هم خاطره‌هایِ «سارایِ کودک» بودن رو داره. و غیر از اون مشکل دوم ما رو هم حل می‌کنه. به این صورت که حتی اگر نوزاد توانایی ثبت خاطره‌های دراز مدت رو نداشته باشه، خاطره‌‌ی «نوزاد یک ثانیه پیش» بودن رو داره و «نوزاد یک ثانیه پیش» خاطره‌ی «نوزاد دو ثانیه پیش» بودن رو داره. و الخ.

این ایده خیلی جذابه. و قطعن مشکل‌هایِ اولیه‌ی ما رو رفع می‌کنه. اما مشکل دیگه رو ایجاد می‌کنه. برای توضیح این مشکل نیاز به یک تمرین فکری داریم. 

  • فرض کنین که ما به آینده می‌ریم. در آینده ما دستگاهی رو داریم به اسم تِلِپورتِر. کار این دستگاه اینه که از بدن من در نقطه‌ی A اسکن می‌گیره. و بعد اطلاعات اسکن رو به دستگاهی در نقطه‌ی B می‌فرسته. دستگاه اسکن، در نقطه‌ی A، بدن من رو نابود می‌کنه. و در نقطه‌ی B ذره به ذره بدن من رو می‌سازه. بیایم بدنی که در نقطه‌ی A نابود شده رو به اسم «بدن اولیه» صدا بزنیم. و بدنی رو که در نقطه‌ی B ساخته شده، «بدن ثانویه».
    از نظر افرادی که طرفدار نظریه‌ی امتداد خاطره‌ها هستن، «بدن اولیه» و «بدن ثانویه» هر دو یک شخص هستن. چرا که «بدن ثانویه» خاطره‌ی «بدن اولیه» بودن رو داره. قبول؟ حالا یک مشکلی پیش میاد. فرض کنیم که دستگاه تلپورتر خراب می‌شه. و «بدن اولیه» رو نابود نمی‌کنه. و با وجود این که «بدن ثانویه» در نقطه‌ی B ساخته شده، بدن اولیه به وجود خودش ادامه می‌ده. بیایم به این بدنی که زنده مونده -خیلی خلاقانه- بگیم «بدن زنده مونده».
    اینجا یک مشکل اساسی پیش میاد. اون هم اینه که از اونجایی که «بدن ثانویه» خاطره‌ی «بدن اولیه» بودن رو داره، پس با «بدن اولیه» یکیه. اما «بدن زنده مونده» هم خاطره‌ی «بدن اولیه» بودن رو داره. پس در نتیجه «بدن زنده مونده» هم شخص یکسانی با «بدن اولیه» هست. آیا در این موقعیت ما میتونیم بگیم که «بدن زنده مونده» با «بدن ثانویه» یک شخص هست؟ مشکلی که قضیه داره اینه که «بدن زنده مونده» خاطره‌ی «بدن ثانویه» بودن رو نداره. و بالعکس. پس ما نمی‌تونیم بگیم که «بدن زنده مونده» با «بدن ثانویه» یک نفر هستن. پس دوباره با معادله‌ی زیر رو به رو می‌شیم.
    «بدن اولیه» = «بدن ثانویه»
    «بدن اولیه» = «بدن زنده مونده»
    «بدن ثانویه» ≠ «بدن زنده مونده» 

پس باز می‌بینیم که این نظریه دچار تضاد داخلی می‌شه. این نظریه یک مشکل اساسی دیگه هم داره.

  • خاطره‌ها، مثل فیلم دقیق نیستن. بلکه چیزهایی که ما فکر می‌کنیم خاطره هست، در واقع تخیل‌هایی هستن که با استفاده از جزییاتی که فکر می کنیم یادمون میاد، ساخته می‌شن. به عبارتی، خاطره‌های ما، لحظه‌های ثبت شده در مغزمون نیستن. بلکه بازسازی اون لحظه‌ها هستن. و به همین دلیل، انسان‌ها می‌تونن خاطره‌هایی رو بسازن و باور کنن، که در واقع براشون اتفاق نیوفتاده.
    به طور مثال برایان ویلیامز، خبرنگار جنگی، خاطره‌ای رو توصیف کرد از زمانی که در هلیکوپتری در عراق بوده. به این هلیکوپتر شلیک می‌شه و هلیکوپتر شروع به سقوط می‌کنه. و به هر نحوی برایان ویلیامز جون سالم به در می‌بره. کمی بعد مشخص شد که برایان ویلیامز، در اون هلیکوپتر نبوده. بلکه در هلیکوپتر دیگه‌ای شاهد این صحنه بوده. برایان ویلیامز خاطره‌ی «برایان ویلیامز در حال سقوط» رو بخاطر داره. از نظر افرادی که نظریه‌ی هویت وابسته به خاطره رو قبول دارن، باید بگیم که برایان ویلیامز، «برایان ویلیامز در حال سقوط» هست. و این با وجود این هست که ما می‌دونیم که کسی به اسم «برایان ویلیامز» در هلیکوپتر در حال سقوط وجود نداشت.
    این که ما خاطره‌های اشتباه می‌سازیم، تنها شاهدش برایان ویلیامز نبود. بلکه دکتر جولیا شاو، در کتابش به اسم Memory Illusion توضیح می‌ده که ما در زندگی روزمرمون مرتب خاطر‌ه‌های اشتباهی رو می‌سازیم که از ته قلب معتقدیم که درستن. اما در واقع اتفاق نیوفتادن. آیا ما اشخاصی هستیم که وجود ندارن؟

پس می‌تونیم بگیم که نظریه‌ی جان لاک و نظریه‌ی امتداد خاطره‌ها، جواب مناسبی برای سوال ما نیستن که هویت ما، به چه چیزی وابسته هست. در پست‌های بعدی به موارد بیشتر می‌پردازم.

چطور «منِ گذشته» و «منِ الان» یکی است؟

همونطوری که در پست قبل (هویت شخصی) گفتم، هویتِ فردیِ دو چیز در طیِ زمان و مکان و شرایط مختلف، ثابت می‌مونه. این رو ما باید در انسان‌ها هم صادق بدونیم. وقتی من به کودکیِ خودم نگاه می‌کنم، هم در مکانِ متفاوتی بودم، و هم در زمانِ متفاوتی. ولی با این حال به اون کودک می‌گم: «منِ گذشته».

چه چیزی بین «منِ گذشته» و «منِ الان» یکی هست که باعث می‌شه که هویتِ شخصیِ واحدی رو داشته باشن؟ چه چیزی هر دوی این افراد رو «من» می‌کنه؟

باید خیلی مواظب باشیم که توی این تله نیوفتیم که بگیم: «خب این دو یک نفر یک فردن و برای همین هویت یک‌سانی دارن.» چرا که سوال ما اینه که چه چیزی در این دو نفر مشترک هست که باعث می‌شه بگیم که یک فرد هستن؟

در این پست به ثبات روح نگاهی می‌اندازیم و در آینده به آگاهی، خاطره‌ها و بدن به عنوان جایگزین‌هایی نگاه می‌کنیم که ممکنه هویت‌ِ شخصیِ افراد رو بر اساسشون پایه‌گذاری کنیم.

ثبات روح

قدیمی‌ترین جوابی که به این سوال داده می‌شه این هست که «منِ گذشته» و «منِ الان» هر دو یک روح داریم. به عبارتی هویتی که من الان دارم، به این وابستست که روح یک‌سانی داشته باشم. به نظر جواب ساده و راحتی میاد. ولی اینطور نیست. بیا یکم دقیق‌تر نگاهش کنیم. 

در مرحله‌ی اول باید قبول کنیم که روحی وجود داره. از نظر علمی برای روح، یا حتی نیاز به وجود چنین نهادی (entity، چیز) شواهدی وجود نداره. چنین دیدگاهی «دوگانه‌گرایی» محسوب می‌شه. دوگانه‌گرایی دیدگاهی هست که معتقده که ما دنیایی فیزیکی داریم – که شامل ماده و انرژی است؛ و دنیای روحانی که از روح‌ها و خدا و امثال‌هم تشکیل شده. این دیدگاه مشکل‌های زیاد داره. شامل این موارد:

  • چطور یک دنیای روحانی با یک دنیای مادی (که از پایه و جوهر با هم متفاوتن) تعامل می‌کنه؟ چطور روی هم تاثیر می‌گذارن؟ به نظر میاد که نمی‌تونن.
  • اگر دنیای روحانی بر روی دنیای فیزیکی تاثیر بگذاره، آیا ما نباید بتونیم تاثیرهای فیزیکیش رو مشاهده و اندازه‌گیری کنیم؟ اگر جواب آره باشه، آیا می‌تونیم باز هم بگیم که این دنیا فراتر از دنیای فیزیکی هست؟

ولی بیا خیلی غرق مشکلات عمومی دوگانه‌گرایی نشیم. مشکلاتی هست که دوگانه‌گرایی در مورد بحث هویتمون داره. 

  • ما دنبال پیدا کردن عاملی هستیم که به نحوی ثابت هست که ما ثبات هویتمون رو وابسته به ثبات اون نهاد (entity، چیز) می‌دونیم. پس باید در نظر بگیریم که روح به هیچ عنوان تغییری نمی‌کنه. چه از نظر مکانی، چه از نظر زمانی و چه از نظر فرمی. به عبارتی روح نه باید در بدنی باشه که حرکت می‌کنه، نه باید تعاملی داشته باشه (چرا که برای تاثیرگرفتن و پاسخ‌دادن به یک محرک، تغییر نکنه) و نه باید رشدی داشته باشه. اگر این تغییر‌ها در این نهاد اتفاق بیوفته، دیگه ثباتی وجود نداره که بخوایم هویت ثابت رو بهش نسبت بدیم. به نظرم میاد که شرایطی که لازم هست برای استفاده از روح برای ثبات هویتمون، فراتر از اونی هست که طرفداران این دیدگاه حاضر باشن بپذیرن.
  • یک مشکل دیگه‌ی این دیدگاه در اینه که ما روح رو نمی‌تونیم مشاهده کنیم. آیا امکان این وجود داره که در طی سال‌های رشدِ من، روحِ من تغییر کرده باشه؟ (اگر کرده باشه، دیگه هویت یکسانی نباید داشته باشم.) و برعکس، آیا یک روح در دو بدن هست؟ (در اون صورت هر دو بدن یک نفر هستند.) ما نمی‌تونیم روح‌ها رو ببینیم، تشخیص بدیم یا… در نتیجه جواب دو سوال قبل رو نمی‌تونیم بدیم. پس چطور من بین خودم و تو می‌تونم تمایز قائل بشم؟

منتظر پست بعدی من باشین تا به عوامل دیگه‌ای نگاه کنیم که ممکنه با استفاده از اون‌ها بتونیم هویتی یکسان رو در نظر بگیریم.

هویت شخصی

به دو سکه زیر نگاه کن. سکه سمت چپ، اسمش  «1» هست. و سکه‌ی سمت راست اسمش «2» هست. سکه‌ی  «1» و سکه‌ی  «2» از هر نظر شبیه به هم هستن. و حالا من جای سکه‌ی  «1» و سکه‌ی  «2» رو عوض می‌کنم.

در نتیجه اتفاقی که میوفته اینه که دیگه سکه‌ی «1»، دیگه سکه‌ی سمت چپی نیست. بلکه سکه‌ی سمت راستی شده.

اگر دقت کنی، با وجود این که موقعیت سکه‌ی «1» در طی زمان و همچنین مکان جا‌به‌جا شد، ولی ما باز هم اون رو به عنوان سکه‌ی «1» می‌شناسیمش. این که این سکه، سکه‌ی «1» می‌مونه، هویتش نام داره. هویت سکه‌ی «1» ویژگی ثابتیه که اگر ما سکه‌ی «1» رو ذره،به،ذره تغییر بدیم، سایشش بدیم، ذوبش کنیم و… باعث می‌شه بگیم «این همون سکه‌ی 1 هست که این شکلی شده.» چرا؟ چون هویت سکه‌ی «1» ثابت مونده. 

حالا بیایم به آگاهیمون فکر کنیم. به این که وقتی تو به خودت فکر می‌کنی، «من» می‌دونی خودت رو. وقتی به کودکیت فکر می‌کنی، کودکی رو «من» می‌بینی، اگر جای دیگه‌ای توی این دنیا بری، باز هم «من» می‌دونی آگاهیت رو. به این شکل که می‌گی «من در آینده همه‌ی شهرهای ایران رو می‌بینم». این «من» هم، در طی زمان و مکان ثابته. حتی اگر تک تک مولکول‌های بدنت بخاطر رشد جا‌به‌جا بشه، حتی اگر کلی رشد شخصیتی کنی، باز هم می‌گی «این، منِ آیندست که این تجربه‌ها رو داره».

این چیزی که بهش می‌گی «من»، هویت شخصی ناشی از آگاهی تو هست.