من ADHD دارم.

معمولن وقتی مقالات مربوط به ADHD رو شروع می‌کنن، توضیح می‌دن که اسمش یعنی «بیش‌فعالی» و «عدم توجه». ولی این توصیف کاملن اشتباه هست. همونقدری که توصیف «عطسه» و «آب‌ریزش‌بینی» توصیفِ قابلی برای ذات‌الریه (سینه پهلو) نیست.

به همین دلیل، قبل این که بگم چی شد که می‌دونم ADHD دارم، و چند تا از سوال‌های رایج رو جواب بدم، و تجربه‌ی یک شخص دارای ADHD رو نقل کنم، باید بگم که اصلن این بیماری چیه. قول می‌دم کوتاه بگم!

ADHD چیست؟

ADHD یک بیماری مربوط به رشدِ عصبی غیر معمول مغز و تاثیرات ناشی از اون هست. این بیماری در واقع نقص در کنترلِ شخصی (یا به طور دقیق‌تر و علمی‌تر، عملکرد‌های مدیریتی / اجرایی Executive functions) هست. «کنترل شخصی» در رشته‌ی علوم اعصاب خیلی گسترده‌تر از اونی هست که در فرهنگ عامه، محسوب می‌شه. به طور مثال، من فردا امتحانی دارم. می‌دونم که باید امتحان رو با نمره بالای ۱۰ پاس کنم. و اگر نکنم خانوادم خیلی ناراحت می‌شن. خودم کُلی اذیت می‌شم و مجبورم دوباره اون درس رو بردارم و…. اینجا یک شخصِ سالم، این‌ها رو می‌بینه، انگیزه می‌گیره، و بجای دیدنِ سریالِ فرندز(برای دفعه‌ی چهاردهم) در حدی که ۱۰ رو بگیره، درسش رو می‌خونه.

اما شخصی که ADHD داره، تواناییِ ایجادِ انگیزه رو نداره. حتی با وجود این که می‌دونه برای خودش و خانوادش، مشکلاتِ زیادی ایجاد می‌کنه. اما این دانسته‌ها رو نمی‌تونه تبدیل به انگیزِشِ لازم برای مبارزه با وسوسه‌ی «هرکاری کردن، جز درس خوندن» بکنه.

اگر متوجه نمی‌شی که چطوری همچین چیزی ممکنه، تبریک می‌گم! به احتمال زیاد ADHD نداری!

صد البته که همیشه برای همه‌ی ما پیش اومده که روزهای تنبلی داشته باشیم. یا مواقعی رو به خودمون آسون بگیریم. اما افرادی که ADHD دارن، راهی جز این ندارن. تمامی تصمیم‌های زندگیشون چنین چالشی رو با خودشون براشون دارن و با توجه به شدتِ اختلالشون، که از زندگیِ شخصی گرفته، تا موفقیت شغلی و تحصیلیشون، تحتِ تاثیر قرار می‌گیره.

کسی که ADHD داره و تحت درمان نیست، کنترلی روی زندگیِ خودش نداره. از درون مشاهده‌گر منفعلِ این هست که تصمیماتی رو می‌گیره، که اصلن نمی‌خواد، آدم‌هایی رو ناامید می‌کنه که عاشقشونه و کارهایی رو می‌کنه که می‌دونه اشتباهن. شخصی که ADHD داره، تمام عمرش بخاطر کارهایی که، حتی در لحظه هم نمی‌خواسته بکنه، سرزنش می‌شه. «تنبل»، «حواس‌پرت« و «بی‌انگیزه» خونده می‌شه. اعتماد به نفسش خُرد می‌شه. و هیچ احساسیش رو نمی‌تونه کنترل کنه. و تمامی روابطش، از نزدیک‌ترین روابط عاشقانه، تا دورترین روابط رسمیش، تحت‌الشعاعِ معلولیتش قرار می‌گیره.

چطوری تشخیص داده شدم؟

از وقتی بچه بودم، بسیار بدو بدو می‌کردم. شلوغ بودم. حواس پرت بودم و بازیگوش. ولی مادری داشتم که شیطنتم به نظرش پذیرفتنی بود و پدری داشتم که با ۵ برادر، بزرگ شده بود. در مدرسه، هرچند، بخاطر انجام ندادن تکلیف‌هام، به دردسر می‌افتادم، اما بخاطر هوشم، مدت‌ها به مشکلِ جدیی برنخوردم. مدرسه برام جهنم بود، اما همیشه فکر می‌کردم که برای همه اینطوری هست.

نشانه‌هایی وجود داشت که شاید اگر بهشون توجه می‌کردم، زودتر باید می‌فهمیدم که مشکلی هست. سالِ دومِ دبیرستان (نظام قدیم)، افسردگیِ شدیدی گرفتم و روی لبه‌ی پرتگاه خودکشی راه می‌رفتم. اما، درست به موقع، به روان‌پزشک (متخصصی که دارو تجویز می‌کنه) مراجعه کردم. با این که برای افسردگی، به دکتر رحمانی‌فر، مراجعه کرده بودم، اما همزمان برام ریتالین، که معروف‌ترین داروی بیش‌فعالی هست، رو نوشته بود.

افسردگیم متوقف شد و وارد دوره‌ی خفقانِ کنکور شدم. دیگه درس نخوندنم. و این داشت مشکل ایجاد می‌کرد. این شد که مادرم به روانشناسش در مورد نگرانیش، در مورد آینده‌ی تحصیلیِ من گفت و خانوم دکتر درگاهی، حدس زد که «اختلالِ توجه» دارم. نتیجه‌ی آزمایش QEEG این حدسش رو تایید کرد. اون زمان، من و مادرم، تصور می‌کردیم اختلال توجه «بیماری» نیستش و بعد از چند جلسه نوروفید‌بک، کل ماجرا رو، دیگه فراموش کردیم.

ولی سال سوم دانشگاهم بودم که دوباره افسردگیم برگشت. سراغ دکتر مولودی رفتم، و دکتر مولودی ازم خواست که مادرم رو دفعه بعد همراهم بیارم. بعد از ۱۰ دقیقه مشاهده‌ی داینامیک رفتارمون، تشخیص داد که ADHD دارم. (دکتر مولودی سال‌ها بود که بخاطر تشخیص‌هاش معروف هست.) برای همین شکی باقی نموند. مخصوصن که برای من و مادرم یک «Aha Moment» اساسی بود: تمامی مشکلاتی که توی این سال‌ها داشتم، بالاخره معنی می‌دادن!

یک سال بعد، به دلایلی که اینجا ذکرشون نمی‌کنم، با دکتر مولودی خداحافظی کردم و پیش دکتر ارشدی رفتم. دکتر ارشدی تشخیص‌های قبلی رو تایید کرد و از همون زمان تحتِ نظرش هستم و چند ماه یک بار، بهش مراجعه می‌کنم تا داروهام رو تنظیم و نسخه‌ام رو تمدید کنه. ولی از موقعی که درمان دارویی رو شروع کردم، دنیام حسابی بهتر شد. هرچند هنوز هم به صورت روزمره مشکل‌هایی دارم دارم و گاهی شکست می‌خورم؛ اما این مانع پیشرفت بی‌سابقم نمی‌شه.

بیشتر سرت رو درد نمیارم. بیا چند تا سوالی که ممکنه تو هم داشته باشی رو برات جواب می‌دم.

سوالات رایج

آیا من (یا بچه من) هم ADHD داره؟

همه‌ی آدم‌های سالم، گاهی گرفتار ضعف در کنترل شخصیشون می‌شن. مثلن گاهی حواسشون پرت می‌شه و گاهی انگیزشون رو از دست می‌دن. اما همونطوری که اگر شخصی، گاهی ناراحت می‌شه، لزومن افسردگیِ مزمن نداره؛ کسی هم که گهگاهی، نشانه‌های ADHD رو نشون می‌ده، لزومن این بیماری رو نداره.

با این حال اگر حس می‌کنی که ممکنه، حتی درصدی، این بیماری رو داشته باشی، به با تجربه‌ترین دکتر روانپزشکی که می‌شناسی مراجعه کن؛ و از تشخیصِ درستش، مطمئن شو. ADHD تشخیصِ سختی داره و با وجودِ تعدادِ زیادِ افرادی که این بیماری رو دارن، تشخیصش در بین بیماری‌های مختلف و متعدد کارِ بی‌نهایت دشواری هست. برای همین تجربه و سواد روان‌پزشک، ارزش کلیدی داره.

به نظرت ADHD چیز خوبی نیست؟

باز هم اسم‌گذاری اشتباه، کار خودش رو کرد. خیلی‌ها فکر می‌کنن «بیش‌فعالی» یعنی انرژی زیاد داشتن. اما این درست نیست. یک شخصی که ADHD داره، لزومن انرژی بیشتری نسبت به یک فرد سالم نداره. تفاوت اصلی در این هست که یک فرد سالم، انرژیی رو در اختیار داره، که در بین کارها و علائق کوتاه و دراز-مدتِش، تقسیم می‌کنه. اما یک فردِ دارایِ ADHD، بَرده‌ی انرژیی هست، که این انرژی بر زندگیش حکم‌رانی می‌کنه. و خودِ شخص، ذره‌ای کنترل بر روش نداره. این انرژی ممکنه یک خشم نابجا باشه، یک عشق لحظه‌ای، تمایل به دیدن تمام قسمت‌های یک سریال شب قبل از امتحان و…

دیگه چندان خوب به نظر نمی‌رسه. نه؟

راه درمانش چیه؟

ADHD یکی از بیماری‌های عصبی‌ای هست که بیشترین روش‌های درمانی رو داره. و سال‌های سال پشتش مطالعه شده. به همین دلیل داروهای فوق‌العاده موثری براش وجود دارن. بزار چند تا از درمان‌های موثر رو بگم:

۱. مگر این که شدت اختلالی که داری، بسیار بسیار بسیار کم باشه، درمانِ دارویی، یک «باید»ِ بزرگ هست. داروهای زیادی توی ایران موجوده. مثل ریتالین و آتوموکستین. این‌ها رو روان‌پزشک می‌تونه برات تجویز کنه. باهاش همراهی کن تا دُز و داروی مناسب رو پیدا کنین. این داروها، نه اعتیادآورن و نه خطرناک. اما نادیده گرفتنشون، می‌تونه به اعتیاد و رفتارهای خطرناک منجر بشه.

۲. علاوه‌بر دارو، دوره‌های درمانی CBT (یا رفتار-شناخت درمانی)، که توسط روان‌شناس‌های بالینی ارائه می‌شن، می‌تونن تاثیرات فوق‌العاده‌ای بگذارن. درمان دارویی، یک «باید» هست. اما در اغلب مواقع، کافی نیست. مخصوصن اگر تا بزرگسالی، تحتِ درمان قرار نگرفته باشی.

۳. مدیتیشن خیلی مفید هست. مدیتیشن بخشی از برنامه‌ی درمانیِ CBT هست. اما به هرصورت به نظرم ارزش این رو داشت که جدای از CBT هم ذکرش کنم.

۴. بعد از همه‌ی این‌ها، نوروفیدبک، ممکنه تاثیرات خوبی داشته باشه. هنوز تحقیق‌های زیادی وجود نداره که اثر بخشیِ بالا، یا طولانی مدتش رو نشون بدن. و هزینه‌ی به نسبت بالایی هم داره. اما اگر موارد بالا رو انجام دادی و باز هم منابع زمانی و مالی کافی رو داری، این روش، امید بخش هست.

ولی متاسفانه همونقدری که پشت ADHD مطالعه بوده و هست، شبه-علم و شایعه هم براش زیاد ساخته شده. مثلن، با وجود کوهی از مطالعات، بعضی تصور می‌کنن که ADHD بیماری نیست. معتقدن که تفاوتی در طرز فکره. یا داستان‌هایی، مثل این که افرادی که ADHD دارن، در دوران گذشته شکارچی بودن و بقیه گرد‌آورنده. این‌چنین ادعاهای بی‌اساسی زیاد هست. و ذکر و نقد تک‌تکشون، از حوصله‌ی این نوشتار خارج هست. روش‌هایی هستن که می‌دونیم جواب نمی‌دن:

۱. روانکاوی، روان‌پویشی، تحلیلِ روابطِ متقابل (TA)، درمان‌های اگزیستانسیالیستی و… همه جزو دسته‌ی شبه-‌علم‌هایی هستن، که به اسم روانشناسی، خودشون رو جا زدن. همه ادعاهای زیادی دارن؛ ولی از لحاظ نظری و تجربی، نشون دادن که شبهِ علمی، بیش نیستن و جوابگویی ندارن.

۲. بازی‌هایی که ادعای تقویت حافظه و توجه و… رو دارن، اغلب روش‌هایی صرفن برای کاسبی هستن. تحقیقات چندانی وجود نداره که سودی برای این بازی‌ها نشون بده. اغلب تحقیقاتی که پیشرفتی رو نشون دادن، یا تاثیراتِ طولانی-مدت رو نسنجیدن، یا معیارشون بازی بخصوص بوده و نشون ندادن که پیشرفت در بازی مربوطه، لزومن لطفی هم برای سایر ابعاد زندگی داره. بعضی از تحقیقات هم از تعدادِ آزمودنی‌های کم، یا شرایطِ آزمایشِ ضعیف بهره می‌برن. خلاصش این که هرچند امید‌های زیادی داشتیم، اما فعلن، آزمایش‌ها بیشتر شکست رو نشون می‌دن تا موفقیت.

۳. درمان‌های گیاهی، سنتی، هومیوپاثی و بقیه‌ی شبه‌علم‌ها و ضدعلم‌ها رو هم ذکر نمی‌کنم.

اما اگر مطمئن نیستی فلان درمان مفید هست یا نه، بهم پیغام بده و اگر بدونم جوابت رو میدم و اگر ندونم بهانه‌ای میشه که با اساتیدم صحبت کنم و کمی توی ژورنال‌های علمی، مطالعه کنم 🙂

آیا تنبلی نیست؟

یکی از دردناک‌ترین چیزهایی که همیشه باهاش سر و کله زدم، برچسب‌های این چنینی هستن که قضاوت منفی و بی‌اساس رو برای دیگران ممکن می‌کنن و تو رو محکوم به عذاب وجدان و تردشدگی می‌کنن. به طوری که نه‌تنها همکلاسی‌ها، بلکه معلم‌ها و پدر و مادر و دوست‌های محدودت رو تبدیل به افرادی بی‌رحم می‌کنن.

ولی بیا اول بپرسیم، تنبلی یعنی چی؟ وقتی می‌گیم یک نفر تنبله، یعنی برای رسیدن به خواسته‌هاش تلاش نمی‌کنه. آیا تا به حال فکر کردی کسی که توانایی انجام خواسته‌هاش رو نداره، ممکنه مشکلی داشته باشه؟ فرض کن ماشینت رو روشن می‌کنی، موتورش کار می‌کنه، ولی درست حرکت نمی‌کنه. هر چقدر گاز رو فشار می‌دی، سرعتش بیشتر از ۱۰ کیلومتر بر ساعت، نمی‌شه. آیا می‌گی: «ماشین من تنبله؟» یا می‌گی «یک مشکلی هست. باید به مکانیک زنگ بزنم!»؟

تنبلی در انسان هم همینطوری هست. یک برچسبِ بی‌معنیِ قضاوت‌گر، برای نشانه‌ای از مشکلاتی هست که نمی‌شناسیم. اگر ما نمی‌دونیم مشکل از کجاست، به این معنی نیست که حق محکوم کردن فرد رو داریم. اگر نمی‌دونی فرد چرا نمی‌تونه تلاش لازم رو برای رسیدن به اهدافش بکنه، این امکان رو بده که فرد از بیماریی رنج می‌بره. ممکنه این بیماری اتیسم، اضطراب، ADHD یا هر چیز دیگه‌ای باشه. بجای قضاوت، دنبال بهتر کردن شرایط باید باشی.

آیا با تلاش بیشتر نمی‌تونی؟

این سوال رو می‌شه با یک سوال جواب داد: اگر می‌تونستم، چرا نباید تلاش می‌کردم؟ یا با یک مثال هم می‌شه جواب داد: آیا شخصی که چشم ضعیفی داره، با تلاش بیشتر می‌تونه متنی رو از دور بخونه؟

شخصی که ADHD داره، توانایی کنترل رفتارش رو نداره. توانایی کنترل احساسش رو نداره. و خواسته‌هاش و تلاش‌هاش، قدرت چندانی ندارن. این چیزیه که بیماریش کرده. وقتی تلاش و ارادت قدرت کافی رو نمی‌تونه داشته باشه تا بتونه تمام بخش‌های مغزت رو با خودش هماهنگ کنه، تو فقط یک مشاهده‌گری.

اینطوری هم می‌شه جواب داد که دارو و درمان، به نوعی، تلاش ماست. و هر کسی برای بهبود شرایط بخصوصش، مجبوره تا تلاش‌های متناسبی رو بکنه. و دارو و درمان، تلاشی هست که من در توانم هست که برای شرایطی که درش به دنیا اومدم، دارم می‌کنم.

آیا بخاطر کامپیوتر و اینترنت نیست؟

این افسانه‌ای بیش نیست. این سوال ناشی از اسم‌گذاری ضعیف این بیماری هست. به عبارتی آدم حق داره فکر کنه که ممکنه دلیل بیماری «عطسه و آبریزش‌بینی» یک میکروب جهش یافته نباشه و گرد و خاکی باشه که باعث حساسیت شده. ولی همونطوری که آنفولانزا فقط عطسه نیست، ADHD هم فقط اختلال توجه نیست.

درسته که در بعضی افراد، به میزان محدودی، اینترنت و تلوزیون باعث شده که زمان کوتاه‌تری رو صرف یک کار بخصوص بکنن، اما این نه‌تنها با مقیاس اختلال توجهی که یک شخص دارای ADHD باهاش درگیره، قابل مقایسه نیست، بلکه بیشتر مشکلات اصلی این بیماری، مثل رفتارهای تکانشی، ضعف ادراک زمانی، بی‌قراری و… رو توجیه نمی‌کنه.

آیا بخاطر شکر نیست؟

نه. شکر می‌تونه به میزان محدودی در طی زمان فرد رو دچار انرژی بیش از حد بکنه. ولی این اثر موقت هست. و حتی در کودکان در طی سنین رشد، باعث تاثیرات دائمی‌ای نمی‌شه که در فرد دارای ADHD می‌بینیم.

آیا فقط پسر‌ها می‌گیرنش؟

ما می‌دونیم که قطعن دخترها هم ADHD دچارش می‌شن. چیزی که هنوز نمی‌دونیم این هست که آیا به یک اندازه این بیماری در دخترها و پسرها وجود داره؟ زمانی باور به این بود که بیشتر، پسرها این بیماری رو دارن. اما الان نشون داده شده که بروز رفتاری ADHD در دخترها و پسرها، متفاوت هست. و حجم بالایی از زن‌ها نادیده گرفته شدن. و این باعث شده که تعداد خیلی زیادی تشخیص داده نشن. اما هنوز قطعیتی وجود نداره که بدونیم این تعداد برابری با تعداد پسرها داره. و نیاز به تحقیقات بیشتر و گسترده‌تر هست. تحقیق‌هایی که در حوزه‌ی ژنتیک انجام می‌شن، با نشون دادن این که ژن‌های مربوط به این بیماری، در کدوم کرومزوم‌ها قرار دارن، می‌تونن نسبت به درکمون از این قضیه کمک زیادی کنن.

آیا فقط در کودکی این بیماری وجود داره؟

یک تصور اشتباه که کاملن قابل درک هست اینه که این بیماری فقط در کودکی وجود داره و با افزایش سن خود به خود درمان می‌شه.

اما این تصور درست نیست. با وجود این که این بیماری ارتباط مستقیمی با رشد مغز داره، اما تحقیقات نشون دادن که اکثریت افرادی که در کودکی ADHD داشتن، در بزرگ‌سالی هم دارن. با توجه به این که دنیای بزرگسالی احتیاج به کنترل شخصی بیشتری داره، خیلی‌ها که شدت اختلالشون کاهش پیدا می‌کنه یا در کودکی به مشکلی برنخوردن، در بزرگسالی به مشکل بر می‌خورن. گاهی هستن افرادی که در سنین بالای ۵۰ سال تشخیص داده می‌شن. در گذشته ADHD بزرگسالان، ناشناخته بود، اما در حال حاضر، سال‌های سال هست که در مطالعات آکادمیک و کلینیکال، به عنوان یک بیماری جدی شناخته می‌شه و مطالعه‌های اپیدمیولاجیکال زیادی نشون دادن که اهمیت درمان این بیماری، در سطح زندگی فرد، چقدر حیاتی و تاثیرگذار هست.

با این حال باید بدونیم که خیلی‌ها با استراتژی‌هایی، با ضعف‌های ناشی از ADHDشون رو به رو می‌شن. که تا حدی جواب‌گوی موقعیت و شدتِ کمِ بیماریشون هست. و در اغلب مواقع، بُروزِ رفتاریِ ADHD همراه با افزایشِ سن، تغییر می‌کنه. به طور مثال «بیش‌فعالی» در کودکی شاید به شکل از روی مبلی به روی مبل دیگه پریدن خودش رو نشون بده، اما در بزرگسالی این بیش‌فعالی، به شکل «از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگه پریدن» در شغل و درس و روابط رمانتیک در بیاد.

آیا سوال دیگه‌ای داری؟

بهم پیغام بده. من خوشحال می‌شم که تا حدی که می‌تونم، کمک کنم تا درک بهتری داشته باشی و زندگی خودت و اطرافیانت رو بهبود ببخشی.

ماجرای کیمیا

کیمیا دوست خوب من هست که با مشکل‌های رایجی در زمینه‌ی بیماریش رو‌به‌رو شده. کیمیا قبول کرد که تجربه خودش رو از زبون خودش به اشتراک بگذاره. توصیفش، اهمیت افزایش آگاهی، نه فقط در عام جامعه، بلکه در افراد متخصص رو هم نشون می‌ده:

اولین بار که حس کردم یه چیزی درباره توجهم درست نیست ١۶ سالم بود. متوجه شدم که باید وقت بیشتری نسبت به همسال‌هام برای انجام فعالیت‌های مشابه بذارم. کاری که بقیه تو پنج دقیقه انجام می‌دادن، یک ساعت وقت من رو می‌گرفت. بچه باهوشی بودم ولی بازدهیم خیلی پایین بود و این، ناامیدم می‌کرد. در انجام کارها تداوم نداشتم. زود حوصلم سرمی‌رفت و عصبی می‌شدم.تا اون زمان اصطلاح «اختلال عدم توجه بزرگسالان» به گوشم نخورده بود. تصورم از این اختلال به همون مفهوم عامیانه “بیش‌فعالی” بچه‌ها خلاصه می‌شد. مسئله رو با مشاور مدرسمون درمیون گذاشتم و بهم گفت که چیزی نیست و الکی استرس دارم (که نداشتم) برای همین اینجوری می‌شم. پیش دو-سه‌تا روانشناس رفتم، ولی تنها جوابی که گرفتم، تعدادی توصیه کلی و جملات عامه‌پسند کَشکی، برای موفقیت بود. به نظرم اومد که این روانشناس‌ها فقط می‌خوان زمان رو بگذرونن و جیبم رو خالی کنن و زندگیم براشون مهم نیست. چون مداومن تاکید می‌کردن که «باید ۱۰ – ۲۰ جلسه بیای مشاوره» ولی پاسخ سوال‌های من رو نمی‌دادن.

اون موقع بود که شروع کردم به مطالعه درباره اختلال‌های ذهنی. ۲ – ۳ جلد کتابِ روانشناسیِ فارسی (تالیف شده) درباره کودکان و نوجوانان استثنایی و اختلالات یادگیری و… خوندم که مطلب‌هاشون خیلی کم، خیلی قدیمی و عمدتن درباره کودک‌ها بود و به همون ۳ – ۴ نشونه عمومی بیماری ختم می‌شد. بعد رفتم سراغ وبسایت‌های انگلیسی زبان. اون‌جا چیزهای خیلی خوبی پیدا کردم. درباره اختلالِ عدمِ توجه در کودکان و نوجوانان و بزرگسالان و نشونه‌هاش و زیرشاخه‌های مختلفش خوندم.

باورم نمی‌شد. در عینِ‌حال هم خوشحال و هم ناراحت بودم: خوشحال بودم که فهمیده بودم چه مرگمه. دقیقاً شبیه داستانِ «قصه‌ی عینکم» شده بودم که وقتی قهرمان داستان، برای اولین بار، عینک به چشمش زد؛ فهمیده بود که سرچشمه‌ی همه‌ی مشکلاتش در تمام عمرش، چی بود. اما ناراحت بودم چون یک معضل مادام‌العمر داشتم و حس می‌کردم در حقم بی‌انصافی شده.

در همون زمان، درباره خیلی از وضعیت‌های دیگه (مثل افسردگی، وسواسِ فکری-عملی، اختلال‌های یادگیری، اختلالِ دوقطبی، سندروم طیف اوتیسم، و اسکیزوفرنی) هم مطالعه کردم؛ که مطمئن بشم اشتباه نمی‌کنم. البته اشخاصی که دچار اختلالِ عدمِ توجه هستن، گاهی مشکلاتِ دیگه‌ای رو هم به شکل موازی به‌همراهش دارن. مثلن خودِ من در بازه‌های مختلف زندگی تیک، اختلال‌های تغذیه، وسواس فکری-عملی و افسردگی (به دلیل کمبود ترشح دوپامین در اشخاص مبتلا به ADHD) رو هم تجربه کردم. اول فکر می‌کردم خیلی بدبختم که این همه مشکل دارم. بعدها با مفهوم کاموربیدیتی (یا به قول خودم اِشانتیونِ مرض!) آشنا شدم.

یک دفعه دیگه (در ١٧ سالگی)، رفتم پیش یک روانپزشک و بهش گفتم که فکر می‌کنم اختلال عدم توجه دارم. مجددن با همون پاسخِ “نه چیزی نیست، استرس داری” مواجه شدم. تاکید کردم استرس ندارم؛ توجهم کمه و در نتیجه خیلی ناراحتم. اما فایده ای نداشت. برام داروی اعصاب (مهارکننده اختصاصی بازجذب سراتونین) اونم از دو نوع مختلف نوشت! داروها با هم عوارض بدی داشتن. و مهم‌تر از همه این که برای وضعیت من مناسب نبودن! متاسفانه بهم گفته‌نشده‌بود ترک ناگهانی داروی اعصاب، چقدر اثراتِ بدی می‌تونه بگذاره. دارو رو سریع کنار گذاشتم؛ و به همین خاطر، شدیدن تنظیم عصبیم بهم ریخت. در مقطع پیش دانشگاهی، افسردگی شدید گرفتم. عدم تواناییم در تصمیم گیریِ قاطعانه برای رشته‌ی تحصیلیم هم بهش اضافه شده بود و قوزِ بالا قوز بود.

چند وقت بعد (یعنی در ١٩ سالگیم) رفتم پیشِ یک روانپزشکِ دیگه و شرایطم رو گفتم. و با این پاسخ عجیب مواجه شدم که “نه! نه! بیش‌فعال نیستی؛ چون جلو من نشستی و ندیدم که وول بخوری”! اینم مثل قبلی، گفت «استرس شدید داری» (خیلی کم و قابلِ کنترل استرس داشتم و تازش هم، از زمان بهم ریختگیِ عصبیِ سالِ قبلم، بهتر شده‌ بودم) و باز هم دارو تجویز کرد. ولی این بار دارو رو نخوردم.

یک ماه بعد دکتری پیدا کردم که اختصاصن با کودک‌های استثنایی کار می‌کرد. اون برای اولین‌بار شکم رو تایید کرد که اختلال عدم توجه دارم. البته هیچ توضیحی که به ارتقای وضعیتم کمکی کنه بهم نداد.

برداشتِ کلی من از تجربه‌های چند سالِ اخیرم این هست که در کشورهای در حال توسعه، خصوصن ایران، اطلاعات در زمینه‌ی اختلال‌های عصبی خیلی خیلی کمه. خلاصه در ٢٠ سالگی موفق شدم یه دکتر واقعن قابل و با اطلاعات محشر، درباره‌ی این اختلال، پیدا کنم (که تخصصش رو در یکی از کشورهای اروپایی گرفته‌بود.)

همون موقع بود که در اینترنت، با جَوون‌های دیگه‌ای که وضعیتی مشابه من داشتن، آشنا شدم. حسِ خوبی بود که اطلاعاتمون رو با هم به اشتراک می‌ذاشتیم. این اختلال در زندگیم خیلی اثر بدی گذاشت و خیلی کار دستم داد.

با این وجود، سعی می‌کنم راهکارهای مختلفی برای کمک به خودم پیدا کنم و خوشحالم که حداقل از سنِ کم، از نقطه ضعف‌هام آگاه شدم. پدرم هم مشکل من رو داره؛ و هنوز در ۵٠ سالگی با بعضی چیزا کنار نیومده؛ چون هیچوقت رسمن تشخیصی دریافت نکرده.

چیزی که خیلی آزارم می‌ده، این هست که دیگرانی که آگاهی کافی ندارن وضعیتم رو انکار می‌کنن. و بهم می‌گن هیچیم نیست و الکی بزرگش می‌کنم، که تنبلی‌هام رو توجیح کنم. خصوصن مادرم (که از طنزِ روزگار، مشاور و روانشناس هم هست)! البته خودش اعتراف کرده که براش سخت هست که قبول کنه که بچه‌ی خودش مشکلی داره.

با وجود این که تشخیص کیمیا با انجام مراحل رسمی تشخیص بالینی روز، ممکن بود، اما به علت وجود کلیشه‌هایی که حتی در جامعه‌ی متخصص وجود داره، بیماریش برای سال‌ها نادیده گرفته شد. این موضوع اهمیت این که پیش چه متخصصی بریم رو نشون می‌ده. روان‌پزشک، روان‌شناس و متخصص اعصاب عزیز، لطفن اهمیت دروس پایه و به روز بودن رو نادیده نگیرین. بازبینی این دروس، برای شما شاید سالی یک هفته وقت بگیره، اما کل زندگیِ کسی که با درموندگی بهتون پناه میاره رو نجات می‌ده.


پایان ویرایش اول: ۱۱ آبان ۱۳۹۶
اضافه کردن و ویرایش نظر کیمیا: ۱۳ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش دوم: ۱۳ آبان ۱۳۹۶

با تشکر از: کیمیا، فاطمه رحمان‌زاده، پگاه خادمی

چرا با معماری خداحافظی کردم؟

من عاشق معماری بودم. سال‌های سال، پای یادگیریش، وقت گذاشتم. توش موفق بودم. از نظر شغلی و درسی به راحتی پیشرفت کردم. ولی با این حال، سال ۹۵ تصمیم گرفتم که پرونده‌ی معماری رو ببندم و با این رشته خداحافظی کنم. متنی که می‌خونی، ماجرای این تغییر رو می‌گه.

چطور وارد معماری شدم؟

دوم دبیرستان بودم که فهمیدم رشته‌ی ریاضی، رشته‌ای نیست که بتونه نیازهای من رو ارضا کنه. همین شد که دنبال رشته‌های دیگه گشتم. پدر من، یک مهندس و مدیر موفق در رشته‌ی عمران بود و هست و این باعث شد که یک روز عصر من رو بنشونه، بهم بگه که رشته‌ای به اسم رشته معماری هست که توش پر از خلاقیته، شغل خوبی براش هست و هزار و یک خوبی دیگه. من چند ساعتی رو بهش فکر کردم و تصمیمم رو گرفتم و همون سال تغییر رشته دادم و توی بهترین هنرستان معماری مشهد، شروع به یادگیری معماری کردم.

با معماری چه کردم؟

رشته‌ای بود که بخاطر سال‌ها کارآموزیم، علاقم و آمادگیی که از قبل داشتم، به راحتی درش شکفتم. دو سال بعد وارد دانشگاه شدم. و تحصیلات اکادمیکم رو ادامه دادم. در ابتدا مطالعه فوق برنامه بخش مهمی از زندگیم بود. سال اول به مطالعه هویت در معماری پرداختم؛ که باعث شد کم‌کم به این سوال که «چطوری این هویت رو می‌شه ساخت؟» برسم. این شد که وارد حوزه‌ی معماری پارامتریک شدم. این حوزه به شدت جذاب بود. اما یک عاملی که من رو علاقه‌مند کرده بود، یعنی امکان ایجاد پایداری محیط‌زیستی رو که فکر می‌کردم داره، نداشت. این شد که مستقیمن به مطالعه معماری پایدار پرداختم. این حوزه، حوزه‌ای بود که خیلی خوب درش جا افتادم و مدتی من رو سرگرم کرد.

موضوعی که بیشتر توی حوزه‌ی پایداری نظرم رو جلب کرد، موضوع پایداری اجتماعی بود. اما کشفی که کردم این بود که تمام ادعاهایی که معمارها می‌کنن که زندگی انسان رو مد نظر قرار می‌دن و روانشناسی می‌دونن و… فقط و فقط ادعا بود. دانشجوهای معماری، شاید در مقطع ارشد، فقط دو واحد اختیاری روانشناسی بگذرونن. و این که اینقدر انسان (که بیش از ۹۰٪ دنیای اطرافش رو می‌سازیم) در فرآیند طراحیمون، بی‌اهمیت هست، اشتباه اومد. با وجود این که معماری چنین تاثیر مهمی توی زندگی مردم می‌گذاره، اما معمارها اطلاعات چندانی در مورد روان انسان ندارن.

همین شد که در کتاب‌های معماری مختلف به دنبال این گشتم که چطور می‌شه روانشناسی محیطی اخلاقمندانه‌ای داشت. متاسفانه منبع مناسبی پیدا نکردم. همین شد که با استفاده از COURSERA، دوره‌ای با عنوان Introduction to psychology از دانشگاه تورنتو رو گذروندم. و اینجا نقطه‌ای بود که عمق جهل معمارها رو به انسان پی بردم.

چی شد که تصمیم خداحافظی با معماری رو گرفتم؟

با وجود عدم رضایتم سعی کردم راهکاری پیدا بکنم: شاید علم روانشناسی محیطی وجود نداشت؛ شاید در طی تحصیلات، کاربر فراموش شده بود؛ اما حتمن راهی بود که حداقل من بتونم به روشی اخلاقی خرج زندگیم رو از طریق معماری بدست بیارم. نه؟ اما جوابم نه بود. مدتی چند بخش مختلفی که یک معمار می‌تونه در اون‌ها کار کنه رو بالا و پایین کردم و هر کار کردم، راهی پیدا نکردم که بتونم شغلی رو داشته باشم که درش عذاب وجدان، بخش عمده‌ای از روزم رو تشکیل نده.

مشکل اینجاست که حوزه‌ی ساختمان‌سازی کاملن سیستماتیک هست. و تقریبن هیچ راهی برای این که اهمیتی که لازمه به کاربر داده بشه، رو بدیم؛ وجود نداره. چرا که ما فقط بخش کوچکی از تیم طراحی، ساخت و … هستیم. و اگر من یک نفر کار اخلاقی رو بکنم، کار من توسط چند مهندس دیگه اصلاح و دوباره غیر اخلاقی می‌شه. (و این از قصد نیست. بلکه صرفن این که این افراد نمی‌دونن که چی رو نمی‌دونن خودش باعث می‌شه که کار نادرست رو بکنن).چند راه اندکی که وجود داره، هیچ درآمدی نداره. در نتیجه اگر حتی می‌خواستم هم که در وقت آزادم به کاری اخلاقی بپردازم، هزینش، ساعت‌ها کارِ غیراخلاقیِ بیشتر بود.

و این برام قابل قبول نبود.

همین شد که ضربه نهایی رو زدم و تصمیم گرفتم با معماری، که با کاربرش مهربون نبود،‌ خداحافظی کنم و به سراغ علاقه دیگم برم: شناخت. رشته‌ای که می‌تونستم درش اخلاقی کار کنم.


پایان ویرایش اول: ۶ آبان ۹۶
پایان ویرایش دوم: ۷ آبان ۹۶
پایان ویرایش سوم: ۹ آبان ۹۶

با تشکر از: پگاه خادمی، مینا باریکانی و فاطمه رحمانزاده

علوم شناختی چیست؟

ذهن وجود خارجی نداره. یا حداقل اسکینر، روانشناس رفتارگرا، چنین ادعایی داشت. اسکینر بخشی از یک جنبش بود که بعد از درخشش شبه‌علم روان‌پویشی و روانکاوی (که فروید خالقش بود)، به دنبال مطالعه علمی رفتار انسان گشت. مشکل اینجاست که هرچند رفتارگراها تمایل تحسین برانگیزی برای علمی بودن داشتن، اما از اون سمت بوم افتادن و وجود هر چیزی که حتی ذره‌ای عینی نبود رو زیر سوال می‌بردن. ولی با ورود علوم شناختی همه چیز رو تغییر داد.

با این وجود در بین سال‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۰، با ورود کامپیوتر به دنیای تکنولوژی، حضور فعال دانشمندانی که دیگه نمی‌تونستن ذهن رو نادیده بگیرن، همچنین مطرح شدن بیش از پیش زبان‌شناسان، و … جنبشی به نام «جنبش شناختی» رخ داد. جنبشی که تعریفش «مطالعه‌ی علمیِ ذهن» هست. حالا این ذهن می‌تونه ذهن یک انسان (فارغ از جنسیت، سن یا …) یا یک کامپیوتر باشه. این رشته با استفاده از روش‌های تحقیقاتی مختلف، مثل خودسنجی، مدل‌سازی کامپیوتر، اسکن مغزی و … به مطالعه ذهن در انسان و موجودات مختلف می‌پردازه.

مطالعه ذهن در قالب رشته علوم شناختی یکی از رشته‌های علوم پایه محسوب می‌شه. هرچند که فارغ‌التحصیلان این رشته می‌تونن به درمان بپردازن؛ اما علوم شناختی به علت ماهیت تحقیقاتیش، نه رشته‌ای پزشکی محسوب می‌شه؛ و نه از زیر شاخه‌های روانشناسی. (هرچند که روانشناسی هم در این رشته وجود داره و در رشته‌ی روانشناسی هم کمی مطالعه شناخت پایِ ثابت دروسشون هست.)

اگر در مورد اسم «علوم شناختی» گیج شدی، حق می‌دم بهت. بیا بجای این که به واژه «شناخت» به معنی «شناسایی کردن» فکر کنیم، بهش به معنی «فرآیند‌های فکر، حافظه و ادراک» نگاه کنیم.

خیلی مهم هست که بدونیم که ذهن ماهیتی پیچیده داره. در قالب‌های مختلفی خودش رو نشون می‌ده. و ما نمی‌تونیم مستقیم ببینیمش، و موانع زیادی برای مطالعش هست. برای همین ما نیاز داریم که با استفاده از رویکرد‌های مختلفی، سعی در فهمش داشته باشیم. هر کدوم از این رویکرد‌ها، سود‌ها، روش‌ها و سوالات متفاوتی ارائه می‌دن. بعضی مثل فلسفه، از هزاران سال پیش درباره‌ی ذهن مطالعه می‌کردن. بعضی اما، شاید عمرشون کمتر از نصف قرن باشه. بزار یکی یکی بهت توضیح بدم.

مجموعه‌ای از رشته‌ها

فلسفه

فلسفه شاید بهترین توصیفش، «فکر کردن» باشه. فکر کردن به ماهیت دنیا. فکر کردن به بهترین نظام سیاسی. فکر کردن به این که آیا ما می‌تونیم به یافته‌های علمی اتکا کنیم یا نه. یا فکر کردن درباره‌ی وجود اخلاق. ولی بدنیست که این رو بدونیم که فیلسوف‌ها دیگه افرادی با ریش‌های بلند نیستن که چون در فکرشون غرقن به شکل مکرری، سرشون به در و دیوار می‌خوره. بلکه علاوه بر چنین موجودات جذابی، دانشمندان و مخترعان هم به نوعی فیلسوف‌هایی هستن که روش‌ها و تخصص‌های خاصی رو انتخاب کردن. (و در نهایت چون غرق در فکرن، سرشون به در و دیوار می‌خوره.)

فلسفه روشش تفکر، استدلال و درون‌نگری هست. با استفاده از فلسفه ما سوال‌هایی رو مطرح می‌کنیم و سعی در پیدا کردن راه‌کارهایی برای توضیح پدیده‌های مختلف داریم. به عبارتی فعال‌ترین نقش فلسفه، در علوم شناختی، تولید نظریه و زیر سوال بردن اون چیزی هست که ما بدیهی می‌دونیم. فلسفه بسیار کلی هست. و سوال‌های خیلی گسترده‌ای رو می‌پرسه. سوال‌هایی که بدون وجود فیلسوف‌های متعدد نمی‌شه جوابی براشون پیدا کرد. مثلن این که آگاهی چیه؟ یا تعریف مناسب برای واژه ذهن چیه؟ آیا می‌تونیم ذهن رو با قوانین فیزیکی به طور کامل توضیح بدیم یا نه؟

فلسفه ذهن حوزه‌ای گستردست. سرشار از سال‌ها نظریه‌پردازی. و با همکاری سایر رویکرد‌های علوم شناختی، این پیچیدگی حتی بیشتر و درک نظریه‌ها، حتی سخت‌تر شده. ولی با این حال بخشی جدا نشدنی از علم و علوم شناختی هست.

روانشناسی

روانشناسی موردی هست که بسیاری با مطالعه ذهن، مرتبط می‌دوننش. اما چیزی که خیلی‌ها نمی‌دونن این هست که روانشناسی حتی تاریخ متفاوتی با علوم شناختی داره. با وجود این که روانشناسی در زمان‌هایی تمرکز قابل ملاحظه‌ای رو روی مطالعه‌ی ذهن گذاشت، اما بیشتر این تلاش‌ها در بین شبه-علم‌ها (مثل روان‌پویشی یا TA)، تعصب‌ها (مثل افرادی چون اسکینر که انتقاد پذیر نبودن) و تمایل درمانی (که نوع تحقیقاتی که انجام می‌شد رو به تحقیقاتی محدود می‌کرد که سودمندیی برای درمانگر دارن) ، گم شد. از این جهت، روانشناسیِ شناختی، به عنوان یک مکتب جدا در دنیای روانشناسی و روشی مشخص در دنیای علوم شناختی، ماهیت مجزایی برای خودش پیدا کرده.

دو وجه تمایز مهم روانشناسی شناختی با علوم شناختی در ۱. این هست که ابزارهای روانشناسی شناختی، بیشتر متکی بر پاسخ‌گویی انسان، گفتگو و سنجش‌های پرسشنامه‌ای هست. و ۲. روانشناسی شناختی فقط و فقط بر مطالعه روی انسان تاکید داره. این در حالی هست که علوم شناختی، علاوه بر انسان، به محصولاتِ انسانی (مثل زبان و هوش مصنوعی) و همچنین ذهن سایر حیوان‌ها می‌پردازه.

زبان‌شناسی

شاید بشه گفت یکی از شگفتی‌های علوم شناختی، چیزهایی هست که می‌شه از زبان فهمید. زبان انسان بخاطر پیچیدگی‌هایی که داره، از مقدار زیادی از بخش‌های مغز استفاده می‌کنه که کاربری دیگه‌ای ندارن و این نشون می‌ده که زبان اهمیت فرگشتی (تکاملی) زیادی برای اجدادمون داشت. زبان علاوه بر این که امکان روابط اجتماعی بی‌نهایت پیچیده رو بهمون می‌ده (و در نتیجه ابعاد اجتماعی ذهنمون رو به رخ می‌کشه)، همچنین در ادراک این که مغز چطور رشد می‌کنه، کمکمون کرده. محقق‌های این حوزه، با مطالعه افرادی که دچار آسیب مغزی شدن، به کاربری بخش‌های مختلف مغز می‌پردازن.

علاوه بر اون بعضی روی یادگیری زبان توسط کودکان و بزرگسالان، سعی در آشنایی با ذهن دارن. همچنین بعضی روی نحو و گرامر زبان کار می‌کنن تا به شکلی غیر مستقیم، در مورد ساز و کار زبان در مغزمون مطالعه کنن. حتی افرادی هستند که با مقایسه شیوه‌ای که ما با زبان برخورد می‌کنیم و شیوه‌ای که یک کامپیوتر با نمود زبان برخورد می‌کنه، سعی در درک نحوه‌ی کار ذهن دارن. افرادی که توی حوزه‌ی زبان‌شناسی شناختی کار می‌کنن، چنین سوالاتی می‌پرسن: آیا فلان ویژگی زبان، یک ویژگی ناشی از فرهنگ هست؟ بخش‌های مربوط به زبان در مغز چطور عمل می‌کنن؟ کودکان چطوری زبان رو یاد می‌گیرن؟ آیا ویژگی‌های زبان روی تفکر مردم و بالعکس تاثیر داره؟

هوش مصنوعی

و حالا می‌رسیم به بخشی که شاید یکی حوزه‌هایی باشه که بیشترین توجه رو از طرف هالیوود به خودش جلب کرده. اون هم هوش مصنوعیه. هوش مصنوعی خیلی ساده، یعنی وجود ذهن در چیزی جز حیوانات. افرادی که در خارج از حوزه‌ی هوش مصنوعی به این حوزه نگاه می‌کنن، دیدگاه‌های بسیار متنوعی نسبت به هوش مصنوعی دارن. بعضی (مثل جان سرل، فیلسوف) معتقد هستن که حتی از نظر تئوریک هم بوجود اومدن هوش مصنوعی غیر ممکن هست. بعضی اما (مثل سه چهارم فیلم‌های سینمایی که توی سه دهه اخیر در مورد ربات‌ها ساخته شدن) هوش مصنوعی رو پایان بشریت می‌دونن.

با این حال هوش مصنوعی برای افرادی از نزدیک با این تکونولوژی سر و کار دارن، هیچ وقت چنین نتایج دراماتیکی رو محتمل نشون نداده. در واقع هر چند که ما این تکنولوژی‌ها رو قدرتمند می‌دونیم، اما به دلایل زیادی، خطرهایی که همیشه در عام حرف ازشون هست، در واقعیت نادیده گرفتن بسیاری از اصول اولیه‌ای هست که توی این حوزه می‌فهمیم. در آینده بیشتر در این مورد صحبت می‌کنم. اما فعلن، شاید بیشتر باید نگران آدم‌ها و میکروب‌ها باشیم تا موتور جستجوی گوگل.

اعصاب‌شناختی

اعصاب‌شناختی حوزه‌ای هست که رابطه‌ی ذهن و مغز در مرکز توجهش قرار داره. به عبارتی، افرادی که توی این حوزه کار می‌کنن، یک پیشفرض خیلی مهم دارن: ذهن، کاری هست که مغز انجام می‌ده. افرادی که توی این حوزه کار می‌کنن، سعی می‌کنن با استفاده از امواج مغزی، تصویر‌برداری از مغز، مطالعه افرادی که آسیب مغزی دیدن، مطالعه عملکرد مواد مختلف روی بافت مغزی و … در مورد این که چطور مغز باعث بوجود اومدن ابعاد مختلف ذهن می‌شه و تاثیر متقابل ذهن برروی ساختار‌های مغز، مطالعه کنن.

علوم شناختی چگونه بر روی زندگی ما تاثیر می‌گذاره:

حالا همه‌ی این‌ها رو می‌دونی. اما چیزی که نمی‌دونی اینه که «خب، بعد از این که درس خوندیم چه گلی می‌زنیم به سر جامعه». بیا و همونطوری که بخش قبل رو با فلسفه شروع کردیم، سود‌های این رشته رو هم با سود فلسفیش شروع کنیم.

جهان بینی متفاوت

بسیار پیش میاد که یک مجرمی رو می‌بینیم و با خودمون می‌گیم: «حقشه.» با این حال افرادی که درک درستی از این رشته دارن، اینجا با احتیاط بیشتری قضاوت می‌کنن. شاید مثل من معتقد باشن که شخص نیازمند یک درمانه. حتی اگر مجرم باشه، باز هم اون شخص رو قربانی بیولوژی و محیطی می‌بینیم که به این چیزی که هست تبدیلش کرده.

این رشته بهمون کمک می‌کنه تا عقایدی که پیش از این نسبت به خودمون، بقیه و طرز فکر و طرز فکرمون نسبت به فکر داشتیم رو محک بزنیم و ببینیم که کدومشون در نهایت از صافی سوگیری‌ها و خطاهای انسانی می‌گذرن. با وجود عمر کمی که علوم شناختی به عنوان یک رشته‌ی مستقل داره، باز هم کتاب‌های متعددی نوشته شده که نگاهمون رو به دنیا از این رو به اون رو می‌کنه.

تحول درمانی

شاید چیزی که خیلی‌ها با شنیدن عبارت Cognitive Neuroscience یا اعصاب‌شناختی بهش فکر می‌کنن اینه که علوم شناختی ، رشته‌ای پزشکی هست. هرچند که این تصور اشتباه هست و رشته‌ی علوم شناختی، رشته‌ای بیشتر تحقیقاتی هست، اما تکنولوژی‌های ساخته شده توسط مخترعان و محققان علوم شناختی، بهمون کمک می‌کنه تا به شکلی موثر‌تر و بهینه‌تر به افرادی که دچار مشکلات ذهنی هستند کمک کنیم.

این تکنولوژی‌ها می‌تونن تکنولوژی‌هایی متکی به تجهیزات گرون‌قیمت و پیشرفته مثل QEEG, Neurofeedback و… باشن یا تمریناتی که می‌دونیم که می‌تونن به افرادی که دچار چالش در زندگیشون هستن کمک کنن. مثلن نوشتن ساعاتی که در طول روز صرف کارهای مختلف می‌کنیم، برای افرادی که درک درستی از زمان ندارن.

تکنولوژی‌های جدید

تکنولوژی‌هایی که علوم شناختی توسعه داده، منحصرن درمانی نیستن. بلکه، همونطوری که گفتم، هوش مصنوعی و رباتیک هم بخش‌هایی هستن که یک فرد در دنیای علوم شناختی می‌تونه بهشون بپردازه. اغلب اوقات افرادی که درگیر چنین حوزه‌ای می‌شن، بیشتر در رابطه با ساختارهای نگه‌داری اطلاعات و ارتباطشون با کاربر انسانی (یا حیوانی) به فعالیت می‌پردازن. برای همین خیلی عجیب نیست اگر در یک تیم تخصصی هوش مصنوعی به عنوان یکی از افراد پشت صحنه بر روی الگوریتم‌های مختلف کار کنن.

مواخره

بعد از همه‌ی این صحبت‌ها، چیزی که خیلی‌ها می‌گن اینه که: «کسی برای تحقیقات پول نمی‌ده.» و واقعن ادعای درستی هست. در کشور ما تحقیقات احتمالن بودجه‌ی کافی برای تامین هزینه‌ی خود فرآیند تحقیق رو هم نداره. چه برسه به تامین زندگی یک محقق. ولی افرادی که در این رشته قرار دارن، می‌تونن در موسسات روان‌درمانی مطب بزنن و به توانبخشی و بازتوانی و درمان بپردازن. و از این طریق، علاوه بر کمک کردن به مردم، از پس خرج زندگیشون هم بر بیان.

ولی باز هم سوال پیش میاد که اگر تامین هزینه‌های زندگی برای محقق‌ها اینقدر سخت هست، چطور تحقیقی انجام می‌شه؟ جواب در این هست که افرادی که وارد این رشته می‌شن، با عشق و علاقه وارد شدن. برای همین بعضی در وقت اضافه به تحقیق می‌پردازن و بعضی به حقوق متوسطی که در کشورهای پیشرفته می‌تونه نصیبشون بشه قناعت می‌کنن. ولی یک چیز قطعیه: افرادی که وارد این رشته می‌شن، کِیف زندگیشون رو می‌برن!


شروع نوشتن: ۲۳ مهر ۱۳۹۶
پایان ویرایش اول: ۳۰ مهر ۱۳۹۶
پایان ویرایش دوم: ۳۰ مهر ۱۳۹۶
پایان ویرایش سوم: ۲ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش چهارم: ۵ آبان ۱۳۹۶
انتشار ویرایش چهارم: ۵ آبان ۱۳۹۶
پایان ویرایش چهارم: ۹ آبان ۱۳۹۶

با تشکر از: پگاه خادمی، فاطمه رحمان‌زاده، نرگس مرعشی، مینا باریکانی، سجاد سجادیه، غزاله خطیبی، شیرین امینیان، بابت کمک بی‌نظیرشون در بازخوانی و ویرایش این نوشتار.

اخلاق چیست؟

اخلاق در فرهنگ عامه معنی‌های متنوعی داره. و گاهی حتی فیلسوفان هم در موردش به توافق نمی‌رسن. گاهی در فرهنگِ عامه، اخلاق به معنی مَنِش و رفتار بکار می‌ره. فرهنگ فارسی عمید (که استفاده‌ی مردم رو از واژه‌ها ثبت می‌کنه)، اخلاق رو به معنی «هنجارهای موردقبول جامعه که نشان‌دهندۀ درستی یا نادرستی رفتار اشخاص است» معرفی می‌کنه. با این حال من سعی می‌کنم تا تعریفِ استانداردی از اخلاق در فلسفه‌یِ اخلاق، ارائه بدم تا زبانی مشترک داشته باشیم: ما اگر دانش رو، «آن چه که هست» در نظر بگیریم؛ اخلاق می‌شه: «آن چه که باید باشد».

به طور مثال، اگر در دنیای حال حاضر بین زن و مرد اختلاف حقوق وجود داشته باشه، دونستن این که «اکثریت موافق این اختلاف هستند» می‌شه دانش، یا «آن چه که هست». و اگر تلاشی در حفظ، یا نابودی این اختلاف حقوق انجام بدیم، کاری اخلاقی یا «آن چه که باید باشه» رو انجام دادیم.

اخلاق در فلسفه، فقط به معنی این نیست که «آیا حق داریم قبل از ازدواج سکس کنیم» یا مثلن «خوش رفتار باشیم» یا نه. بلکه هر زمانی که ما تصمیمی می‌گیریم، در یک تصمیم اخلاقی شرکت کردیم. مثالی که همیشه دوست دارم استفاده کنم، زمانی هست که خسته روی تخت میوفتم و باید بین این که «الان دستشویی برم» یا این که «چند دقیقه دیگه برم»، تصمیم بگیرم. این تصمیم در واقع تصمیم اولیه‌ای هستش و خیلی وقت‌ها بهش فکر نمی‌کنم. اما بازهم تصمیمی هست که رویکردم رو، به این مساله، نشون می‌ده: آیا می‌تونم آسایشِ بیشترِ آینده رو ترجیح بدم؟ آیا کسی هستم که تنبل نباشه؟ آیا کارهای ناسالم رو بد می‌دونم؟

می‌دونم شاید در فرهنگ عامه دستشویی رفتن یا نرفتن، یک تصمیم اخلاقی محسوب نشه. اما اگر به تعریف قراردادیمون نگاه کنی، حتی تصمیمی که به دنبالش، ممکنه الان یا کمی دیرتر دستشویی بریم، یک تصمیم اخلاقی هست.
قضیه خیلی سادست. اخلاق یعنی مطالعه‌ی این که «چگونه باید تصمیم بگیرم».

اخلاق و خطای رایج

فیلسوف‌های زیادی در طول تاریخ، بخشی از فلسفشون رو به فلسفه‌ی اخلاق اختصاص دادن. افرادی مثل افلاطون، هیوم، کانت، پیتر سینگر و… . با این حال درک خیلی از متفکران معاصر از ساختار‌ها و اصول اولیه‌ی فلسفه‌ی اخلاق به شدت ضعیف هست. این باعث می‌شه که شخصی مثل Sam Harris که یک عصب‌شناس و نویسنده هست، تصور کنه که اگر خودش حس می‌کنه یک کار نادرست هست، همه، همین حس رو دارن. و این که این رو به عنوان نشان از یک سیستم اخلاقی که «وجود خارجی داره» بدونه. این در حالی هست که همونطوری که صحبت کردیم، اخلاق به معنی «چیزی که باید باشه» هست. و این که مردم در حال حاضر چه می‌کنن، فقط در حوزه‌ی دانش، یا «آنچه که هست» قرار داره.

به عبارتی اگر همه حس می‌کنن که «قتل» به خودی خودش کار بدی هست، به این معنی نیست که من لزومن باید فکر کنم که کشتن یک سرباز ناتزی برای نجات یک خانواده یهودی، کار اشتباهی هست. در حالی که از نظر افرادی که سواد چندانی در مبانی فلسفه‌ی اخلاق ندارند، تمایل افراد یک دلیل مناسب برای این که این کار رو غیر اخلاقی بدونیم، محسوب می‌شه.

بیا صریح‌تر صحبت کنیم

بهرصورت ما به شکل روزمره، با مسائل مختلفی رو‌به‌رو می‌شیم. و این باعث می‌شه که ما بخوایم بدونیم، که چطور باید تصمیم بگیریم، چه چیزی رو ارزشمند بدونیم و این که چگونه باید بین انتخاب‌های مختلف، اولویت قرار بدیم. خیلی‌هامون دوست نداریم بقیه بهمون بگن که چی «خوب» هست و چی «بد». و من هم اینجا همچین چیزی رو پیشنهاد نمی‌کنم. بلکه پیشنهادم این هست که بیایم و روی روشی که خوب و بد رو مشخص می‌کنیم، فکر کنیم و رشدش بدیم. چرا؟

چون اگر من و تو به عنوان انسان مجبوریم که تصمیم‌های اخلاقی رو هر روز بگیریم. شاید بد نباشه که سیستم اخلاقی روشنی داشته باشیم. این سیستم بهمون جواب سوال‌های، مثل سوال‌های زیر رو می‌ده:

۱. آیا نتیجه، وسیله رو توجیه می‌کنه؟ (جواب این سوال برای من بله هست. برای تو چطور؟)
۲. آیا کاری هست که صرف نظر از نتیجش، به خودی خود، بد باشه؟ (جواب من، نه هست. تو چی فکر می‌کنی؟)
۳. اگر بین آزادی و امنیت تضادی بود، چطور حلش می‌کنیم؟ (یا واقعن می‌شه حلش کرد؟)

فرض کنین در وضعیتی قرار گرفتین که باید بین انقراض یک گونه‌ی جانوری، (که ۱۰ تای آخرشون هست) و کشتن ۱۰۰۰۰ موجود از یک گونه‌ی جانوری دیگه که در معرض انقراض نیست، انتخاب کنین. تقریبن هر تصمیم که بگیرین، باعث مرگ شدین. توی خیلی از این مواقع، افرادی که چنین تصمیماتی رو میگیرن، بعد از مدتی، دچار بحران وجدان می‌شن. «به چه حقی چنین تصمیمی گرفتن؟» ولی اگر شخص یک سیستم اخلاقی یک دست و بهینه داشته باشه، در مرحله‌ی اول می‌تونه با نتیجه‌ی تصمیمش کنار بیاد، چون می‌دونه که در لحظه، بهترین تصمیم ممکن رو گرفته.

غیر از اون شخص با توجه به سیستم اخلاقیی که انتخاب کرده، به شکلی فعال می‌تونه در مورد اخلاقی بودن کارش تصمیم بگیره. مثلن اگر شخص سیستم اخلاقی سودمند‌گرایی رو بپذیره، سعی می‌کنه بفهمه که در کدوم یکی از انتخاب‌هاش می‌تونه باعث کمترین ضرر و بیشترین سود برای همه بشه. در حالی که اگر صرفن به شهودش اتکا می‌کرد، نمی‌دونست چطوری می‌تونه اطلاعات مختلف رو سازمان دهی کنه و در بینشون، اطلاعاتی رو انتخاب کنه که به تصمیم‌گیریش کمک می‌کنن.

به همین دلیل یکی از چیزهایی که توی چند سال پیش من در موردش دوره دیدم، کتاب‌هایی خوندم و مدت زیادی رو بهشون فکر کردم و بر اساسشون تصمیماتی رو گرفتم که زندگیم رو متحول کرد، فلسفه اخلاق هست. و من دوست دارم، نتیجه‌ی این چند سال، و مسیر تفکرم در رشد‌هایی که در این زمینه می‌کنم رو با تو به اشتراک بگذارم.


ویرایش اول ۲۰ مهر (پایان اولین نوشته)
ویرایش دوم ۲۱ مهر ۱۳۹۶
ویرایش سوم ۲۲ مهر ۱۳۹۶
انتشار ویرایش چهارم ۲۲ مهر ۱۳۹۶
ویرایش چهارم ۹ آبان ۱۳۹۶

با تشکر از: فاطمه رحمان‌زاده، پگاه خادمی، نرگس مرعشی، پریسا فرهنگی‌راد، شیرین امینیان و هستی فرجی‌پور بابت کمک زیباشون در تکمیل و ویرایش مقاله. 🙂