چطور «منِ گذشته» و «منِ الان» یکی است؟

همونطوری که در پست قبل (هویت شخصی) گفتم، هویتِ فردیِ دو چیز در طیِ زمان و مکان و شرایط مختلف، ثابت می‌مونه. این رو ما باید در انسان‌ها هم صادق بدونیم. وقتی من به کودکیِ خودم نگاه می‌کنم، هم در مکانِ متفاوتی بودم، و هم در زمانِ متفاوتی. ولی با این حال به اون کودک می‌گم: «منِ گذشته».

چه چیزی بین «منِ گذشته» و «منِ الان» یکی هست که باعث می‌شه که هویتِ شخصیِ واحدی رو داشته باشن؟ چه چیزی هر دوی این افراد رو «من» می‌کنه؟

باید خیلی مواظب باشیم که توی این تله نیوفتیم که بگیم: «خب این دو یک نفر یک فردن و برای همین هویت یک‌سانی دارن.» چرا که سوال ما اینه که چه چیزی در این دو نفر مشترک هست که باعث می‌شه بگیم که یک فرد هستن؟

در این پست به ثبات روح نگاهی می‌اندازیم و در آینده به آگاهی، خاطره‌ها و بدن به عنوان جایگزین‌هایی نگاه می‌کنیم که ممکنه هویت‌ِ شخصیِ افراد رو بر اساسشون پایه‌گذاری کنیم.

ثبات روح

قدیمی‌ترین جوابی که به این سوال داده می‌شه این هست که «منِ گذشته» و «منِ الان» هر دو یک روح داریم. به عبارتی هویتی که من الان دارم، به این وابستست که روح یک‌سانی داشته باشم. به نظر جواب ساده و راحتی میاد. ولی اینطور نیست. بیا یکم دقیق‌تر نگاهش کنیم. 

در مرحله‌ی اول باید قبول کنیم که روحی وجود داره. از نظر علمی برای روح، یا حتی نیاز به وجود چنین نهادی (entity، چیز) شواهدی وجود نداره. چنین دیدگاهی «دوگانه‌گرایی» محسوب می‌شه. دوگانه‌گرایی دیدگاهی هست که معتقده که ما دنیایی فیزیکی داریم – که شامل ماده و انرژی است؛ و دنیای روحانی که از روح‌ها و خدا و امثال‌هم تشکیل شده. این دیدگاه مشکل‌های زیاد داره. شامل این موارد:

  • چطور یک دنیای روحانی با یک دنیای مادی (که از پایه و جوهر با هم متفاوتن) تعامل می‌کنه؟ چطور روی هم تاثیر می‌گذارن؟ به نظر میاد که نمی‌تونن.
  • اگر دنیای روحانی بر روی دنیای فیزیکی تاثیر بگذاره، آیا ما نباید بتونیم تاثیرهای فیزیکیش رو مشاهده و اندازه‌گیری کنیم؟ اگر جواب آره باشه، آیا می‌تونیم باز هم بگیم که این دنیا فراتر از دنیای فیزیکی هست؟

ولی بیا خیلی غرق مشکلات عمومی دوگانه‌گرایی نشیم. مشکلاتی هست که دوگانه‌گرایی در مورد بحث هویتمون داره. 

  • ما دنبال پیدا کردن عاملی هستیم که به نحوی ثابت هست که ما ثبات هویتمون رو وابسته به ثبات اون نهاد (entity، چیز) می‌دونیم. پس باید در نظر بگیریم که روح به هیچ عنوان تغییری نمی‌کنه. چه از نظر مکانی، چه از نظر زمانی و چه از نظر فرمی. به عبارتی روح نه باید در بدنی باشه که حرکت می‌کنه، نه باید تعاملی داشته باشه (چرا که برای تاثیرگرفتن و پاسخ‌دادن به یک محرک، تغییر نکنه) و نه باید رشدی داشته باشه. اگر این تغییر‌ها در این نهاد اتفاق بیوفته، دیگه ثباتی وجود نداره که بخوایم هویت ثابت رو بهش نسبت بدیم. به نظرم میاد که شرایطی که لازم هست برای استفاده از روح برای ثبات هویتمون، فراتر از اونی هست که طرفداران این دیدگاه حاضر باشن بپذیرن.
  • یک مشکل دیگه‌ی این دیدگاه در اینه که ما روح رو نمی‌تونیم مشاهده کنیم. آیا امکان این وجود داره که در طی سال‌های رشدِ من، روحِ من تغییر کرده باشه؟ (اگر کرده باشه، دیگه هویت یکسانی نباید داشته باشم.) و برعکس، آیا یک روح در دو بدن هست؟ (در اون صورت هر دو بدن یک نفر هستند.) ما نمی‌تونیم روح‌ها رو ببینیم، تشخیص بدیم یا… در نتیجه جواب دو سوال قبل رو نمی‌تونیم بدیم. پس چطور من بین خودم و تو می‌تونم تمایز قائل بشم؟

منتظر پست بعدی من باشین تا به عوامل دیگه‌ای نگاه کنیم که ممکنه با استفاده از اون‌ها بتونیم هویتی یکسان رو در نظر بگیریم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.