آیا هویت به ثبات ماده وابسته است؟

تا این لحظه، در مورد این صحبت کردیم که هویت (personal identity) چیه (مقاله‌ی دانشنامه‌ی فلسفه‌ی استنفورد رو پیشنهاد می‌کنم). و بعد از خودمون پرسیدیم که این هویت چطور در طی زمان و مکان ثابت می‌مونه. دیدیم که روح جواب مناسبی رو بهمون نمی‌ده. و بعد دیدیم که وجود یا امتداد خاطره‌ها هم مشکل‌های اساسی و عمیقی دارن. در این نوشتار، به ثبات بیولوژیک و مادی نگاه می‌کنیم. آیا ثبات بیولوژیکی ما، پاسخ سوال ماست؟

بعضی معتقدند که زمانی که «روح» و «خاطره‌ها» شکست می‌خورن، شاید اتکا به شیوه‌ای عینی‌تر بهتر باشه. همین شد که عده‌ای ثبات فیزیکی رو با عنوان animalism (حیوان‌گرایی) به عنوان ثبات هویت دونستن. در این دیدگاه ثبات هویت در حیوانات، وابسته به ثبات بخشی از مغز هست که ساقه‌ی مغز نام داره. این بخش در بیشتر حیوان‌ها موجود است. ولی ما بحثمون رو در این نوشتار محدود به فقط این دیدگاه نمی‌کنیم و سعی می‌کنیم به کلیت حالاتی که دیدگاه‌هایی به نوعی به ثبات ماده اتکا می‌کنه، نگاهی بندازیم. 

از لحظه‌ای که ما به شکل جنین به وجود میایم تا زمانی که شکل جسد تجزیه می‌شیم رو آینده‌ی خودمون می‌دونیم. جنینی که در شکم مادرم بود رو من، «من» می‌دونم. ولی با این حال، نه خاطره‌ای از اون زمان دارم و نه آگاهی‌ای. و تا زمانی که می‌میرم، این بدن رو «من» می‌بینم. با این که اگر آلزایمر بگیرم، خاطره‌ها و توانایی‌هام رو از دست می‌دم. در تمام این سناریو‌ها چه چیزی ثابته؟ بدن.  پس آیا می‌تونیم بگیم که اون چیزی که هویت شخصی رو مشخص می‌کنه، بدن هست؟ این دیدگاه جذابه. ولی در عمل مشکلات زیادی داره. 

بیایم در نظر بگیریم که سارا و نازنین، خواهرن. نازنین دچار بیماری‌ای می‌شه که باعث از دست رفتن جفت کلیه‌هاش می‌شه. سارا که بدنش شباهت زیادی به نازنین داره، یکی از کلیه‌هاش رو به نازنین اهدا می‌کنه. و در نتیجه‌ی نازنین، یکی از کلیه‌های سارا رو داره. آیا ما می‌تونیم بگیم که سارا بخشی از هویتش رو از دست داده و نازنین، الان، کمی سارا شده؟ به نظر میاد که بشه بگیم که اضافه کردن اسم سارا به شناسنامه‌ی نازنین، کمی بی‌مورد باشه. این کار رو ما می‌تونیم با پا، دست، قلب و … انجام بدیم. 

اما وقتی می‌رسیم به مغز کمی اوضاع پیچیده می‌شه. بیایم یک سناریوی ذهنی رو در نظر بگیریم. فرض کنین که بیماریی حمله می‌کنه، و باعث می‌شه که سارا مرگ مغزی بشه. با این حال نازنین قلبش، کلیه‌هاش و کبدش از کار می‌اوفته. دکترها، نبوغی رو به خرج می‌دن و مغز نازنین رو از بدنش خارج و در بدن سارا قرار می‌دن. این بدن جدید، بعد از ماهی احیا می‌شه. و بیدار می‌شه. زمانی که این شخص بیدار شد، سارا صداش می‌زنی یا نازنین؟ به نظر میاد که اکثر افراد، این بدن جدید رو، با وجود این که بیشتر اعضاش متعلق به سارا بود، «نازنین» صدا می‌زنن. پس آیا می‌تونیم بگیم که مغز، همون چیزیه که ما دنبالش بودیم؟ آیا ثبات مغز چیزیه که هویت رو مشخص می‌کنه؟

اینجاست که حیوان‌گرایی وارد قضیه می‌شه. در این دیدگاه که توسط اریک اولسِن مطرح می‌شه، ما در واقع حیوانیم. ما ارگان‌های زنده‌ایم. و در نتیجه هویتمون وابسته به بخشی از مغزمون هست که باعث ثبات زندگی می‌شه. بخشی که ناظر و ایجاد کننده‌ی هم‌ایستایی (homeostasis)، فرآیند‌های متابولیک و ضربان قلب هست. فرآیند‌هایی که از زمانی که جنینیم وجود دارن، و حتی بعد از مرگ مغزی، حفظ می‌شن. ولی این دیدگاه هم بی‌مشکل نیست. بیایم برگردیم سراغ مثال سارا و نازنین. حالا فرض کنین که سارا بجای این که کل مغزش خارج خارج بشه و توسط کل مغز نازنین جایگزین بشه، فقط محدود به بخش‌هایی از مغز بشه. به عبارتی ما ساقه‌ی مغزِ سالمِ سارا رو حفظ می‌کنیم و باقی بخش‌های مغز سارا رو که مرده‌ان، خارج می‌کنیم. بجاش بخش‌هایی از مغز نازنین رو که شامل بخش‌هایی که مسئولیت حفظ خاطره‌ها، شخصیت و… رو به عهده دارن رو در بدن سارا می‌گذاریم. محصول جدید این ترکیب شخصیه که ساقه‌ی مغز سارا رو داره. اما خاطرات، دانسته‌ها، رفتارها، شخصیت، ویژگی‌های رفتاری و فکریِ نازنین رو. زمانی که این موجود به هوش میاد، سارا صداش می‌زنی یا نازنین؟ به نظر میاد که اگر دیدگاه animalism رو بپذیریم، باید این شخص رو سارا صدا بزنیم. ولی باز هم اینجا می‌شه گفت وقتی این شخص به هوش میاد،‌ بیشتر افراد می‌گن: «سلام نازنین.» پس می‌تونیم بگیم که احتمالن چیزی که ما به عنوان هویت می‌شناسیمش، وابسته به ساقه‌ی مغز نیست.

خب پس یک بخش دیگه‌ای مغز باقی می‌مونه. اسمش تلنسفلانه. تلنسفلان همونطوری که گفتم، مسئول افکارمون، خاطراتمون، ادراکمون، خلاقیت‌هامون و انتخاب‌هامونه. آیا می‌شه گفت هویت ما متکی به ثبات این بخش از مغز هست؟ باز هم به مشکل می‌خوریم. در بیماری‌هایی مثل آلزایمر این بخش از مغز به سرعت تحلیل می‌ره و نابود می‌شه. در نتیجه خاطرها، دانش، مهارت‌ها، کنترل بدنی و… در طول زمان از دست می‌ره. مادرِ مادربزرگِ من، «عزیز»، آلزایمر داشت. ولی تا زمانی که فوت شد، به عنوان «عزیز» می‌شناختیمش. دردهاش رو «دردهای عزیز» می‌دونستیم. و کسی نبود که «عزیز» صداش نزنه. زمانی که فوت شد، گفتیم «عزیز فوت شد». فکر کنم بیشترِ مردم هم همین رو بگن. پس به باقی مونده‌ی مغز هم نمی‌شه مسئولیت ثبات هویت رو نسبت داد. 

بیایم نگاهی به ثبات سیستم‌های مغزی بندازیم. یعنی بجای این که به بخشی از مغز به شکل یک اندام نگاه کنیم، به بخش‌هایی نگاه کنیم که سیستمی تشکیل می‌دن. به طور مثال در بدن ما سیستم تنفس رو داریم که شامل مجرای تنفس، نای، ریه‌ها و… می‌شه. یا سیستم خون‌رسانی که شامل قلب، خون، رگ‌ها و… می‌شه. اگر بیایم و به سیستم‌های مغز نگاه کنیم، آیا می‌تونیم هویتمون رو وابسته به یکی از این سیستم‌ها ببینیم؟ بیایم و بجای این که تک‌تک سیستم‌های بی‌شمار مغز رو تبدیل به هزاران دسته‌ی دارای همپوشانی‌های مختلف کنیم، بر اساس کارکرد‌های شناختی اصلی نگاهی بندازیم. ادراک، حافظه، تصمیم‌گیری و توجه. فرض کن شخصی دارای ADHD هست و این شخص در کارکرد توجهش دچار مشکل هست. برای این شخص ریتالین تجویز می‌شه و فرد بعد از مصرف داروش، عملکرد توجهی بهتری رو نشون می‌ده. آیا این شخص هویت جدیدی داره؟ آیا ما می‌تونیم بگیم که «سارایِ قبل از ریتالین» گذشته‌ی «سارایِ بعد از ریتالین» نیست، و «سارایِ بعد از ریتالین» شخصی کاملن جدید و بدون گذشته است؟ فکر کنم جواب واضح باشه. همین رو می‌تونیم در مورد کسی بگیم که بیناییش رو از دست می‌ده (ادراک)، توانایی یادگیریش کاهش پیدا می‌کنه (حافظه) و زمانی که بزرگ می‌شه تصمیم‌های عاقلانه‌تری رو می‌گیره (تصمیم‌گیری). پس ثبات سیستم‌ها هم توضیح مناسبی نیستن. 

آیا می‌تونیم ریز‌تر بشیم؟ آیا ثبات سلول‌های مغزی (نورون‌ها و گلیاها) می‌تونه جایگزین مناسبی باشن؟ با توجه به این که رشد مغز تا حدود ۲۵ سالگی ادامه داره و تغییرات سلول‌های مغزی، هر لحظه و هر ثانیه تا لحظه‌ی مرگ ادامه پیدا می‌کنن، ثباتی هم در سلول‌های مغزی نداریم. 

باز هم ریزتر بشیم. به نظر میاد DNA خیلی گزینه‌ی جذابی هست. DNA در لحظه‌ی تولد در هر فرد متفاوته. آیا می‌تونیم به DNA اتکا کنیم؟ نه. در دوقلو‌های همسان، DNA کاملن یک‌سانی هست. و با این حال ما جرم یکی رو برای اون یکی اجرا نمی‌کنیم. غیر از اون در مغز، هر نورونی دارای DNA متفاوتی هست. و در نتیجه ما یک DNA ثابت برای هر فرد نداریم.

ولی بیایم حتی ریزتر بشیم، آیا مولکول‌هامون ثباتی دارند که بتونیم بهشون تکیه بکنیم؟ فکر کنم نه. هر بار که غذا می‌خوریم، عرق می‌کنیم، حمام می‌کنیم، یا حتی هر کدوم از سلول‌هامون تنفسی می‌کنن، مولکول‌های زیادی شکسته می‌شن، دوباره ترکیب می‌شن، دور ریخته می‌شن، جایگزین می‌شن و بوجود میان. پس ثبات مولکولی هم پاسخ‌گو نیست. 

پس درنهایت می‌تونیم بگیم که شاید آپشن‌های ثبات فیزیکی، توضیح‌دهنده‌ی اون چیزی نیستن که باعث ثبات هویت ما در طی زمان و مکان می‌شن. 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.